خانــــۀ 52 نامـــــــــــــــــــــــــــــــــش را گذاشـــــــــــــــــــــــــــــته ام " خانـــــــــــــــــــــــــــــۀ 52 " به نـــــــــــــــــــــــــــــام خانۀ پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدری که روزهای دخـــــــــــترانه ام در آن ســــــــــپری می شود . _-_______-_-________-_ وقتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی " خانــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "را مــــــــــــــــــــــــــی خوانی ، بــــــــــــــــــــــــــــاورم نکن . در ذهـــــــــــــن ایـــــــــــــــن دختــــــــــــــــــــــــــــــــرک ، پســــــــــــــــــــــــــــــــرکی حقــــــــــــــــــــــــــــــــــه باز حکـــــــــــــــــــــــــــــــمرانی مـــــــــــــــــــــــــــــــی کند . -_______-_-________-_ فــــــــــــتوبــــــــلاگ مــــن: fancyfree.aminus3.com http://fancyfree.mihanblog.com 2018-04-23T18:47:30+01:00 text/html 2017-11-20T09:20:00+01:00 fancyfree.mihanblog.com 391 http://fancyfree.mihanblog.com/post/418 <p>رسیدنی در کار نیست. دائما در مسیریم. </p> text/html 2017-07-23T00:51:00+01:00 fancyfree.mihanblog.com 390 http://fancyfree.mihanblog.com/post/417 <p style="text-align: justify;">و با اذان صبح روز یکشنبه، این رویای نزدیک تر از نزدیک، تِقی کرد و توی واقعیت چفت شد. "آره ثانیه به ثانیه طبیعی تر و سهلتر بنظر میرسه و با واقعیت جور در میاد. حالا نگرانی رو بذار کنار و فکری برای روزنامه ی یکشنبه ها کن." </p> <p><br> </p> text/html 2017-07-21T06:15:00+01:00 fancyfree.mihanblog.com 389 http://fancyfree.mihanblog.com/post/416 <p>دچار سندرم خیلی دور خیلی نزدیک شدم. </p> text/html 2017-07-05T19:43:00+01:00 fancyfree.mihanblog.com 388 http://fancyfree.mihanblog.com/post/414 <p>از دهن افتاد دیگه حرفم. </p> text/html 2017-07-03T21:57:08+01:00 fancyfree.mihanblog.com 387 http://fancyfree.mihanblog.com/post/413 &nbsp;&nbsp;بیا یه بازی شروع کنیم که جزئیاتش فقط به من و تو مربوط باشه. بیا؛ تاس انداختم. text/html 2017-07-03T21:54:59+01:00 fancyfree.mihanblog.com 386 http://fancyfree.mihanblog.com/post/412 "بازی ایه که جزئیاتش رو هیچکی یادش نمیمونه." اینو گفتم و نفسِ تنگم آزاد شد. text/html 2017-06-19T03:10:00+01:00 fancyfree.mihanblog.com 385 http://fancyfree.mihanblog.com/post/411 <p>روم نمیشه بمیرم. </p> text/html 2017-06-19T02:56:00+01:00 fancyfree.mihanblog.com 384 http://fancyfree.mihanblog.com/post/410 <p style="text-align: justify;">محل اقامتش در عرض این یک سال خیلی جاها بوده و هرچی جا عوض میکنه بیشتر شبیه کسایی میشه که متعلق به هیچ کجا نیستن. از هرجا به هرجا میره بارش کمتر میشه و هربار بیتفاوت تر از قبل چیزهایی رو جا میذاره. نشون به اون نشون که از کتابخونه ش -تو بخون ناموسِ قدیمیش- جلدای کمی موندن و بقیه شون پخش و پلا دست این و اونن و اون حالا زیاد انگیزه ای نداره که مراقبشون باشه. "آخه میدونی من دیگه گذروندم این دوره رو. دارم وارد دوره ی جدیدی میشم." باشه؛ تو به خیالت دوره ای رو گذروندی و میدونی حالا نوبت چیه. ولی کار من تموم نشده. گاه به گاه برای سردرگمی تو گریه میکنم چون اصلا شبیه کسایی که دارن وارد دوره ی جدیدی میشن و میدونن چندچندن نیستی. و من این دوره رو نمیدونم کی میگذرونم. "دارم هدر میدم دعاهامو". هرشب قدر محکم تر اینو به خودم میگم. کسی که قلبش به این شک دچار شه که انگار همه چیز از خوب و بدش داره رندم اتفاق میوفته و معلوم نیست ما عاطل و باطلِ چی میکنیم خودمونو هیچ وقت از این مریضی خلاص نمیشه و به کسایی که سعی میکنن براش چیزی رو اثبات کنن کجکی لبخند میزنه. "این برای ما یک امتحانه. خدا میخواد ببینه کی ناامید میشیم ازش. کار ما فقط دعا کردنه" اینو خودم تحویل بقیه دادم اتفاقا. با چه حرارتی هم. منظور اینکه پاش بیوفته برای دلگرمی بقیه سخنرانیای قشنگی میکنم. لابد بهم افتخار هم کردن اون لحظه؛ چه میدونم. دیگه نمیدونن خودم کارم چندین ساله که ساخته ست. کجای کاری. <span></span> </p> text/html 2017-06-18T14:21:00+01:00 fancyfree.mihanblog.com 283 http://fancyfree.mihanblog.com/post/408 <p style="text-align: justify;">ببین آخرشم نمیتونم مقاومت کنم و جلوی پرزنت کردن خودمو بگیرم. حتی برنامه ای رو هم که بنظرم خیلی خیلی شخصی میرسه آخرش میگردم براش یک مخاطبی چیزی دست و پا میکنم. </p> text/html 2017-06-16T07:40:00+01:00 fancyfree.mihanblog.com 282 http://fancyfree.mihanblog.com/post/407 <p style="text-align: justify;">فکر میکنم دارم قانونش رو خیلی خوب یاد میگیرم. کافیه یه کم بایستم و تمرکز کنم تا از وحشت موجود نامرئی که نردبون رو تکون میده، یا از شرمندگی افتضاحی که جلوی جمع به بار آوردم، یا از استرس جا موندن از یک امتحان مهم، یا نگرانی رسوایی که به خاطر اشتباه فرستادن عکسهای شخصیم به اینستا داره خفه م میکنه، خلاص بشم. کافیه همون میون خواب، بایستم و تمرکز کنم و چشمهام رو باز کنم تا دوباره به اتاقم برگردونده شم و با خیال راحت ببینم که نور پنجره به قرنیه ی زخم آلودم برخورد میکنه. روزی میرسه که تشخیص میدم این حجم از گند و افتضاح و ترس یا احساس گناهی که دارم تجربه ش میکنم نمیتونه واقعیت داشته باشه؛ بایستم، تمرکز کنم، و ببینم ای وای. بیدار شدنی درکار نیست. اینبار واقعیه. </p> text/html 2017-03-29T12:22:00+01:00 fancyfree.mihanblog.com 281 http://fancyfree.mihanblog.com/post/406 <p style="text-align: justify;">با اینکه قورت دادنش کار ساده تری بود من اونو از دهنم دراوردم و توی سینک انداختم چون فهمیدم که تا همینجا کارم کاملا باهاش تموم شده. بعد هرچقدر نگاش کردم و منتظر شدم حس نکردم پشیمونم. و اینجوری داستان جدیدی که منتظر شروع شدن بود، خودش رو نشون داد. </p> text/html 2017-03-27T16:16:00+01:00 fancyfree.mihanblog.com 280 http://fancyfree.mihanblog.com/post/405 <p style="text-align: justify;">این آبی منو تماما دربرمیگیره و کم کم ازش پر میشم. </p> text/html 2017-03-24T20:45:00+01:00 fancyfree.mihanblog.com 279 http://fancyfree.mihanblog.com/post/403 <p style="text-align: justify;">همه ی سوال و جوابها و خنده های پشتِ در به نظرم یه همهمه ی گنگ و دور میومد و مزاحم خوابم نمیشد؛ تنها چیزی که باعث شد خوابم بپره صدای آواز خودم بود. </p> text/html 2017-02-26T07:43:00+01:00 fancyfree.mihanblog.com 278 http://fancyfree.mihanblog.com/post/402 <p>خیر ببینی ایشالا از بچه هات. مثل من. </p> text/html 2017-02-25T16:20:00+01:00 fancyfree.mihanblog.com 277 http://fancyfree.mihanblog.com/post/401 <p style="text-align: justify;">من رد میشدم و اشتباها محکم به غریبه تنه زدم. ایستاد. لبخند زد. گفت من بعضی شبها برای شما دعا میکنم. من برای غریبه ها دعا میکنم. </p> text/html 2017-02-11T19:43:00+01:00 fancyfree.mihanblog.com 275 http://fancyfree.mihanblog.com/post/399 <p style="text-align: justify;">سوپرایگوی بیماری که مارو مجبور میکنه بخاطر خوشبختیمونم عذاب وجدان بگیریم. </p> text/html 2017-02-02T17:23:00+01:00 fancyfree.mihanblog.com 274 http://fancyfree.mihanblog.com/post/398 <p>زمستون جای امنیه. </p> text/html 2017-01-31T20:04:00+01:00 fancyfree.mihanblog.com 273 http://fancyfree.mihanblog.com/post/397 <p style="text-align: justify;">هرجور بررسی کردم دیدم هیچ مانعی نیست که الان این دوتا کتابو بغل نکنم. بنابراین از خجالتشون درومدم. </p> text/html 2017-01-29T03:48:00+01:00 fancyfree.mihanblog.com 272 http://fancyfree.mihanblog.com/post/396 <p style="text-align: justify;">مرد، در یکی از سالهای نیمه ی اول قرن یکم هجری، یکی از -تنها یکی از- دلهره آورترین جمله هاش رو گفت. گفت که خوابیدن با دل مطمئن بهتر از نماز خوندن با شکه. و در ادامه هیچ ضمانتی نداد که من جزو گروه دوم نمیشم. یادم نمیاد اون لحظه که این حرف زده شد واکنشم چی بود؛ ولی احتمال میدم از شدت استرس و ترس و سردرگمی سریعا رفتم سر یخچال و برای این کار حتی منتظر نموندم به دنیا بیام. -و به این ترتیب موقع تولد وزن زیادی داشتم.- </p> text/html 2017-01-28T20:05:00+01:00 fancyfree.mihanblog.com 271 http://fancyfree.mihanblog.com/post/395 <p style="text-align: justify;">"قدم کوچیک، قدم بزرگ. اینا معنا نداره؛ نایستادن و راه رفتن اهمیت داره." متاسفانه اینارو گفتم. و تاسف برانگیزتر اینکه اون خانوم و آقا سر تکون دادن و تحت تاثیر قرار گرفتن و من فهمیدم توی چیزی استعداد دارم که حتی روم نمیشه اسمشو بیارم. سخنرانی انگیزشی! یه سخنران انگیزشی حتی اگه از تشویق حضار، متواضعانه خجالت هم بکشه، منو یاد خجالتی میندازه که توی لباس مبدل، موقع کشتن همگروهیت وسط بازی مافیا حس میکنی؛ خجالت ریاکارانه، با چاشنی حظی که از تماشای فریب خوردن بقیه میبری. </p>