<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rdf:RDF
    xmlns="http://purl.org/rss/1.0/"
    xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#"
    xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
    xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
    <channel rdf:about="http://fancyfree.mihanblog.com/post/rss">
        <title>خانــــۀ 52</title>
        <description>نامـــــــــــــــــــــــــــــــــش را 
گذاشـــــــــــــــــــــــــــــته ام 
&quot; خانـــــــــــــــــــــــــــــۀ 52 &quot; 
به نـــــــــــــــــــــــــــــام خانۀ 
پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدری 
که روزهای دخـــــــــــترانه ام  
در آن ســــــــــپری می شود .
_-_______-_-________-_
وقتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
 &quot; خانــــــــــــــــــــــــــۀ 52 &quot;را
مــــــــــــــــــــــــــی خوانی ،
بــــــــــــــــــــــــــــاورم نکن . 
در ذهـــــــــــــن ایـــــــــــــــن 
دختــــــــــــــــــــــــــــــــرک ،
پســــــــــــــــــــــــــــــــرکی 
حقــــــــــــــــــــــــــــــــــه باز 
حکـــــــــــــــــــــــــــــــمرانی 
مـــــــــــــــــــــــــــــــی کند . 
-_______-_-________-_
فــــــــــــتوبــــــــلاگ مــــن:
fancyfree.aminus3.com




</description>
        <link>http://fancyfree.mihanblog.com</link>
       <dc:date>2012-05-18T21:24:01+01:00</dc:date>
        <items>
            <rdf:Seq>
                <rdf:li rdf:resource="http://fancyfree.mihanblog.com/post/170"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://fancyfree.mihanblog.com/post/169"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://fancyfree.mihanblog.com/post/168"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://fancyfree.mihanblog.com/post/167"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://fancyfree.mihanblog.com/post/166"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://fancyfree.mihanblog.com/post/165"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://fancyfree.mihanblog.com/post/163"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://fancyfree.mihanblog.com/post/162"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://fancyfree.mihanblog.com/post/161"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://fancyfree.mihanblog.com/post/160"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://fancyfree.mihanblog.com/post/159"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://fancyfree.mihanblog.com/post/157"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://fancyfree.mihanblog.com/post/155"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://fancyfree.mihanblog.com/post/154"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://fancyfree.mihanblog.com/post/153"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://fancyfree.mihanblog.com/post/152"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://fancyfree.mihanblog.com/post/151"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://fancyfree.mihanblog.com/post/150"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://fancyfree.mihanblog.com/post/149"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://fancyfree.mihanblog.com/post/147"/>
            </rdf:Seq>
        </items>
    </channel>
    <item rdf:about="http://fancyfree.mihanblog.com/post/170">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-05-15T11:38:52+01:00</dc:date>
        <dc:source>fancyfree.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator> </dc:creator>
        <title>نه،حالا جدی چی شده؟</title>
        <link>http://fancyfree.mihanblog.com/post/170</link>
        <description>&lt;P align=justify&gt;این جملۀ دیوانۀ &quot;آذی، چی شده؟&quot;، که از هیچی همه چی می سازد؛ و جواب دیوانه ترِ &quot;هیچی&quot; که بی بروبرگرد همه فکر می کنند داری تعارف می کنی. کلی باید بالا پایین بپری مطمئنشان کنی که لازم نیست فکر های ناراحت کننده ای توی سرت بچرخد تا حوصله سرو صدا و&amp;nbsp;روی استیج رفتن&amp;nbsp;و آواز خواندن و اینها را نداشته باشی. روی مودش نیستی فقط! اثبات اوکی بودن خودت، برای یک جماعتی که اصرار دارند یک چیزیت هست،&amp;nbsp;انقدر فرساینده و مسخره ست که آخرش که می روی تا بخوابی، انقدر خسته ای که حالا می توانی رسما اعلام کنی یک مرگیت هست.&lt;/P&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://fancyfree.mihanblog.com/post/169">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-04-30T08:00:44+01:00</dc:date>
        <dc:source>fancyfree.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator> </dc:creator>
        <title>&quot;دال&quot;، و نشخوار هیجانات تازه </title>
        <link>http://fancyfree.mihanblog.com/post/169</link>
        <description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;مثلا نصف شب از هیجان بیدار شوی. بفهمی که همه چیز اشتباه بوده کلا. و حس کنی یک شخصیت اشتباه در یک رمان اشتباهی بوده ای. فردا صبح بروی با دال در میان بگذرای. بگویی خداحافظ من رفتم توی داستان خودم، همه چیز یک اشتباه احمقانه بوده تا اینجا. بعد او اصرار کند که نخیر، این دقیقا همان داستان توست، منتها تو داری خودت را با یک کاراکتر دیگر اشتباه میگیری. یک سری جمله هم بگوید که آینده ات فلان، بهمان. تو اینطوری موفق تری، تو آنطوری مزخرف تری. کلا همه هیجانت را قورت بدهد بعد تف کند توی صورتت. تو لبخند بزنی، بگویی متشکرم خانم دال.&amp;nbsp; ولی من تصمیمم را گرفته ام. بعد با هیجانی تف مالی شده بیایی بیرون، همانطور که با دست و پای آویزان توی راهرو قدم میزنی، دال را تصور کنی، با دندانهای تیز، عین خون آشام ها، منتها به جای خون، هیجان می خورد. بلافاصله خودت را تصور کنی، که داری میکوبی روی میزش و داد می زنی هی لعنتی، دیگر آن کلمه مسخره ی آینده را توی دهنت نچرخان. خوب؟ دوباره برمیگردی، تا آخرین خیالت را در این رمان اشتباهی عملی کنی، با مشتهای بسته میروی رو به روی میزش. دارد به سـ همان حرفها را می زند. که آینده ات فلان، بهمان. تعجب می کنی که چطور سـ هم درست در همان روز متوجه شده باید برود دنبال داستان خودش. سـ لبخند می زند، راضی شده که بیخیال شود انگار، همین قصه ای که اشتباهی افتاده تویش را برود تا ته ببیند چه می شود. تو جوش می آوری، حالا باید به خاطر سـ هم سرش داد بزنی، یاد چـ می افتی. و همینطور ف. به خاطر آنها هم. و شاید الف، ب، پ، ... واو، ه، ی هایی هم هم وجود داشته اند که دال به همه شان باورانده همین قصه مال آنهاست. می گویی خانم دال، همان اولین باری که آدم متوجه می شود باید دنبال چیز دیگری بگردد، یعنی وقتش رسیده که با همه خداحافظی کند و برود دنبالش. بعد می آیی بیرون، آنطوری که دلت می خواست داد نزدی ولی خوب بهتر از هیچی بود به هر حال. دنبال هیجانت میگردی، می پیچیی سمت راست، روی پله ی آخر منتهی به سایت، پیدایش می کنی. برش می داری،&amp;nbsp;تر و تازه اش می کنی،&amp;nbsp;و بهش میگویی که بهتر است خوشحال باشد، چون تا دو ماه دیگر، شخصیت اول داستانی هستید که&amp;nbsp;دقیقا متعلق به شماست.&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://fancyfree.mihanblog.com/post/168">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-04-09T06:45:03+01:00</dc:date>
        <dc:source>fancyfree.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator> </dc:creator>
        <title>مجهول</title>
        <link>http://fancyfree.mihanblog.com/post/168</link>
        <description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;خیلی وقت پیش ها یک تکه مقوای سفید را 3در 4 بریدم گذاشتمش کنار. با خودم می گفتم از کجا معلوم، شاید واقعا یکی دید و شناخت. روز اول که هیچ؛ فراموش کردم با خودم ببرمش؛ به هیچ نتیجه ای نرسیدم. روزهای بعدی اما حواسم بود که حتما همراهم باشد. بعد از ظهر ها توی همین کوچه های اطراف می چرخیدم و توی صورت آدمها دقیق می شدم. من دوستی داشتم می گفت چهره آدمها داد میزند تا به حال چند تا رفیق داشته اند، با چند تایشان به هم زده اند، کلا چند تا آدم دیده اند و این جور چیزها. اگر او اینجا بود کارم بی دردسر راه می افتاد. ولی من ناچار بودم این کار را تنها انجام بدهم. خلاصه به چهره آدمها نگاه می کردم و به آنهایی که حدس میزدم افراد زیادی را دیده باشند نزدیک می شدم. مقوای سفید را می گرفتم جلویشان می پرسیدم :&quot;ببخشید، شما همچین آدمی ندیده اید؟&quot; یک مدت طولانی به مقوا، و بعد به من خیره می شدند. بعد که می دیدم منتظرند تا نشانه دیگری بدهم، می گفتم: &quot;متاسفم، اطلاعات بیشتری از او موجود نیست.&quot; هیچ کدام حتی یک کلمه هم نمی گفتند. بعد همانطور که داشتند می آمدند، مسیرشان را پیش می گرفتند. انگار توی همین چند ثانیه هیچ وقت متوقف نشده اند، کسی را جلویشان ندیده اند و هیچ کس سراغ هیچ کس را از آنها نگرفته. احساس بیچارگی می کردند لابد، که با وجود آنهمه کسی که می شناسند، اما هنوز حتی به درد تشخیص چهره هم نمی خورند. من قبل از اینکه آنقدر دور شوند که صدایم بهشان نرسد از پشت سر داد میزدم: &quot;ابدا لازم نیست خودتان را سرزنش کنید. مشکل از اوست، که زیادی مجهول است.&quot;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://fancyfree.mihanblog.com/post/167">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-03-16T15:18:29+01:00</dc:date>
        <dc:source>fancyfree.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator> </dc:creator>
        <title>دایره ای به شعاع زمان </title>
        <link>http://fancyfree.mihanblog.com/post/167</link>
        <description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;دارم سعی می کنم حول یک نقطه فرضی -با فاصله ای که همیشه بینمان احساس می کردم- &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;حرکت کنم. پاهای لختم را توی شنهای خنک بیابان حرکت می دهم و رد یک دایره ی بزرگ را در زمین ایجاد می کنم. هرچقدر بیشتر می چرخم، این دایره ی فرضی، واقعی تر می شود و ردش در زمین دیدنی تر. دستهایم را آرام می برم بالا، بعد برشان می گردانم پایین. تاج بانو آن شب همین کار را می کرد. شبی که برقها رفته بود و انقدر باران آمده بود که همه فکر می کردیم تا صبح سیل می آید. و تاج بانو مویه می خواند. ما &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;توی اتاق پشتی، کنار مامان دراز کشیده بودیم. مامان دستهایش را دو طرفمان گرفته بود و یک ریز برایمان حرف می زد تا صدای مویه ی تاج بانو نترساندمان. مویه او توی فضای خانه می پیچید؛ از زیر درها می گذشت و به گوش همخانه هایمان می رسید؛ و در نهایت با صدای رعد و برقی محو می شد. لابه لای حرفهایش اسم پدر را هم صدا می زد و برای او لالایی می خواند. و مامان همچنان سعی می کرد آرام باشد. من روی پنجه هایم ایستادم تا قدّم به سوراخ کلید برسد و بتوانم تاج بانو را دید بزنم. پای آینه نشسته بود، و آرام دستهای حنا بسته اش را بالا و پایین می برد. من هم حالا همین کار را می کنم. دستهایم را می برم طرف موهایم که دو طرفم ریخته؛ چون او در تمام شب همین کار را می کرد. زل می زنم به مرکز دایره ای که درست کرده ام و تند تند روی مرز ایجاد شده می دوم. با هر قدم شن ها را با پاهایم به هوا بلند می کنم طوری که بعد از چند دور، دیگر نمی توانم درست جلویم را ببینم. آرام می شوم. مثل وقتی که تاج بانو فهمید جای پدر امن است و فردا صبح بر می گردد. صبر می کنم. و کم کم می توانم او را از لا به لای این شن هایی که به زمین می نشینند، نشسته در مرکز دایره ببینم. شاید حتی نزدیک تر و دست یافتنی تر از وقتی که در دنیای من نفس می کشید. مغرور و ناراضی نگاهم می کند و لابد می خواهد بداند برای چه او را خوانده ام. با نگاهش –که همیشه میل به رفتن در آن موج می زند- می گوید &quot;برگشتن، برای رفتنی ها، سخت بوده و هست.&quot; میگویم: &quot;شعاع این دایره را رد کن و بیا این طرفی که من ایستاده ام. رعد و برق نمی زند، برقها نرفته و ترس از سیل ندارم؛ اما می خواهم بنشینم آنجایی که تو نشسته ای. و برای کسی مویه کنم. تماشا کن؛ نوبت توست که نوادۀ من باشی؛ تاج بانو.&quot;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://fancyfree.mihanblog.com/post/166">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-02-21T15:47:39+01:00</dc:date>
        <dc:source>fancyfree.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator> </dc:creator>
        <title>گمشدگان مجنون</title>
        <link>http://fancyfree.mihanblog.com/post/166</link>
        <description>&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;من داشتم می دویدم؛ و پشت سرم جاده داشت می دوید. شاید، باید انقدر می دویدیم تا می رسیدیم به خاک. و عقب تر، روی جاده، چندین نفر بودند با پوتین ها&amp;nbsp;و لباس های خاکی. نمی دویدند. سر جایشان محکم ایستاده بودند. می خواندم از کلاهخودهای سوراخ و خونیشان که رسیده اند. برگشتم. قدم گذاشتم روی جاده. و کنارشان ایستادم. یادم نمی آید آن موقع پلاکهایشان را بوسیده باشم. می روم تا ببوسم؛ شنبه.&lt;FONT color=#cc33cc&gt; &lt;FONT size=1&gt;&lt;A title=&quot;&quot; href=&quot;http://www.shabestan.ir/NewsShabestan/Images/News/Editor/image/%D8%AC%D9%86%DA%AF99999.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#cc33cc size=1&gt;(+)&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://fancyfree.mihanblog.com/post/165">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-02-18T08:49:11+01:00</dc:date>
        <dc:source>fancyfree.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator> </dc:creator>
        <title>گذردهی خلأ</title>
        <link>http://fancyfree.mihanblog.com/post/165</link>
        <description>&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;حالا کم کم هوا داشت روشن می شد. چراغ بنرهای تبلیغاتی همانطور از شب قبل تا آن موقع روشن مانده بود. دختره آخرین حرف بی معنی اش را زمزمه کرد: &quot;شاید این آخرین حرف بی معنیِ من باشد.&quot; پسره کش دور ریشهایش را باز کرد و پرسید: &quot;قرار است الان برسد؟&quot; دختره پایین پایشان را نگاه کرد. بادکنک فروشی که با آنها قرار گذاشته بود همانجا ایستاده بود و بالا را نگاه می کرد. دختره شال گردن آجری اش را با یک دستش گرفت و در هوا تکان داد. قرارشان همین بود. شالگردن باید تکان می خورد. بادکنک فروش باید نشانه را می دید و می فهمید وقتش است. دو تا بادکنک –از آنها که اگر ولش کنی هی می رود بالا- را با فاصله رها می کرد. دو بادکنک باید بالا می آمدند. تا برسند جلوی آن دو. بعد آن دو باید به بهانه گرفتن بادکنکشان پایشان را یک قدم می گذاشتند جلو. و باید به این فکر نمی کردند که یک قدم جلوتر فضای خالیست. اولین بادکنک مال پسره بود. دومی برای دختره. فقط اینطوری، با همین برنامه ریزی های احمقانه می شد احمق بود و پرید. دختره شالگردنش را در تاریکی، از آن بالا تکان داد. و یواشکی یک فکر معنادار کرد: &quot;کاش نبیند، کاش نفرستد.&quot; وقتی دید که یک بادکنک رها شده، از آخرین فکر معنادارش پشیمان شد. پسره پرسید: &quot;نگفت اولیش چه رنگیست؟&quot; دختره با فکر اینکه چرا باید آخرین سوال کسی که کور رنگی دارد چنین چیزی باشد گفت: &quot; تو هیچ وقت کور رنگ نبوده ای.&quot; پسره زیر پایشان را نگاه کرد و دید که بادکنک دارد نزدیک می شود.&lt;SPAN&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;&quot;من هیچ وقت آن قدر بد شانس نبوده ام که &lt;SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;چشمهای عسلی را نشناسم.&quot; و توی دلش آرزو کرد همین یک بار دختره دم دستی ترین معنی را از جمله اش برداشت کند. چون حقیقت، ساده ترین معنیِ جمله بود. بعد انگار که یک راه هموار جلوی پایش باشد، قبل از اینکه نخ بادکنک خیلی دور شود، برای گرفتنش یک قدم جلو گذاشت. و ثانیه ای بعد دیگر وجود نداشت. دختر سعی کرد دیگر به ریش ها و موهای بلند و وزوزی اش فکر نکند. همانطور که صدای فروپاشی استخوان های پسره را گوش میداد منتظر بادکنک خودش بود. خوب بود اگر همان معنی ای را که پسر آرزو کرد می فهمید. خوب بود اگر از لبه پنجره می آمد پایین؛ بیرون را تماشا می کرد و هر وقت بادکنکش در قاب پنجره ظاهر می شد، خیلی معمولی، انگار که هیچ چیز یادش نمی آید، به بالا رفتنش نگاه میکرد و به این فکر میکرد که این وقت صبح، چه وقت بادکنک هوا کردن است؟ ولی آن لحظه فقط داشت زمان پریدنش را تخمین می زد و کاملا رنگ چشمهای خودش را فراموش کرده بود. بادکنک آمد بالا. رسید. &lt;SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;یک قدم به جلو. و ثانیه ای بعد دیگر وجود نداشت.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;بادکنک فروش باعجله دنبال چیزی می گشت. در جیب لباس های خونی دختر چند تا عکس بود، با چند تا گل سر، یک بند باریک چرم، و در نهایت پول. هزار تومن که احتمالا پول بادکنک های فروخته شده اش بود را برداشت و در خم کوچه برای همیشه پنهان شد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 7pt&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT size=1&gt;پاورقی: &lt;A title=&quot;&quot; href=&quot;http://fancyfree.mihanblog.com/post/163&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#cc33cc&gt;&lt;FONT size=1&gt;(+)&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://fancyfree.mihanblog.com/post/163">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-01-07T05:37:16+01:00</dc:date>
        <dc:source>fancyfree.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator> </dc:creator>
        <title>اپسیلون صفر</title>
        <link>http://fancyfree.mihanblog.com/post/163</link>
        <description>&lt;P align=justify&gt;پسره موهای بلند و وزوزی داشت. با ریش های&amp;nbsp;بلند و خاکستری&amp;nbsp;و زبر. موهایش را می گذاشت باز بماند، ریشهایش را با کش می بست؛ دختره اما، همه ی موهای سرش&amp;nbsp;را زده بود.&amp;nbsp; تازه از آن روغنهای مخصوص میزد که پوست سرش برق بزند. دختره چشمهای عسلی خیلی روشن داشت. شال گردن و کلاه آجری می پوشید که به چشمهایش بیاید؛ پسره اما، کور رنگی داشت. کل مدتی که لب پنجره نشسته بودند و پاهایشان را آویزان کرده بودند و به بنر های تبلیغاتی روبه رو نگاه می کردند، فقط یک جمله با هم حرف زدند: &quot;هیچ کس جرئت نمی کند بگوید که آدمهای بلوار خوردین با آدمهای خیابان فرجام شبیه هم هستند.&quot; این یک حرفِ بی معنی بود. پسره در جوابش&amp;nbsp;سرش را به چپ و راست تکان داد. این یک حرکتِ بی معنی بود. دختره هم عینا همین کار را تکرار کرد. این یک حرکتِ بی معنی تر بود.&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همه ی واقعیت این بود که آن بالا، روی پنجره، هنوز دو تا آدم وجود داشتند که می توانستند بعد از یک سکوت بی معنی، بی رودر بایستی کارهای بی معنی انجام دهند و هیچ کدام از بی معنی بودنِ دیگری بدش نیاید.&amp;nbsp;این، همۀ واقعیت بود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یا دست کم، من که این طور فکر میکنم.&lt;/P&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://fancyfree.mihanblog.com/post/162">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-12-30T02:44:52+01:00</dc:date>
        <dc:source>fancyfree.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator> </dc:creator>
        <title>قاب 52</title>
        <link>http://fancyfree.mihanblog.com/post/162</link>
        <description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;هر روز با صدای ضربات مشتهای تو به شیشه بیدار میشوم. امروز ولی مشتهایت از هر روزی سنگی تر است، طاقتت تمام شده؛ فریاد می زنی و تهدید می کنی. از تختم بیرون می خزم. با عجله به طرف صدا می آیم؛ و موقع دویدن، آرزو می کنم که موهایم همان قدر مواج پشت سرم تاب بخورند، که موهای تو تاب می خورند. تو را در قاب بزرگ و نقره ای 52 می بینم. اول که مرا می بینی آرام می گیری. سعی می کنی همانی باشی که باید؛ مثل من نزدیک می شوی. مثل من سرت را به مرز شیشه ایمان نزدیک می کنی. اما بعد دوباره شروع می کنی به فریاد زدن. می گویی که می خواهی بیایی بیرون. می خواهی نشان دهی که زیباتر از منی. به تو می گویم که نباید غصه بخوری اگر طلسم جاودگر فقط روی تو اثر کرده. به تو می گویم که باور کن این طرف، جز این که همه چیز سه بعد دارد، هیچ فرقی با دنیای تک بعدی تو ندارد. صدایم را آرام تر می کنم. این را نباید هیچ کس بشنود. من تازه فهمیده ام که همه ی این دنیا تصویری ماهرانه از دنیایی دیگرست. می گویی بهتر است حرف مفت نزنم. باور نمیکنی. اما باور نکردن تو چیزی را عوض نمی کند. واقعیت این است که هر روز، و هر شب، این را احساس می کنم و به روی خودم نمی آورم. از شدت نفرت می لرزی. می گویی که خوب می دانی جادوگر، منم. و این طلسم، طلسمی است که من به جانت انداخته ام. تهدید می کنی که همین حالا از مرزمان دور می شوی، دور می شوی، آنقدر که دیگر نتوانم ببینمت. و اگر فردا همینجا بایستم، تصویر دیوارهای پشت سرم را می بینم، و چتری که به آن تکیه داده شده. انگار نه انگار که کسی هم این رو به رو ایستاده. می گویی که می شوم یک جادوگر بدون تصویر. می گویی وقتی جلوی آینه بایستم آنقدر بی تصویرم که حتی ممکن است به وجود خودم شک کنم. خودت هم می دانی که نمی شود. خودت هم می دانی که چنین چیزی توی طلسمت نیست. از اینکه مرا می ترسانی لذت می بری. خنده ات می گیرد. چقدر با چهره ی من، زیباتر از من می خندی. دستهایم را جلوی لبهایم میگیرم تا لرزششان را نبینی. تو هم همینکار را می کنی. دوباره یادت افتاده که یک تصویر باید چه کند. شاید دلت برای من سوخته. یا به هر دلیل دیگری داری تسلیم می شوی. و من اصلا خوشحال نیستم که تو دیگر بدون حرف زدن من، حرفی نمی زنی. اصلا خوشحال نیستم که تو باز می خواهی بشوی من. تو تا وقتی که خودت باشی، زیباییت از زیر پوست من میدرخشد و آنوقت، من به اندازه ی تو زیبا می شوم. جادوگر تویی، که می توانی به این لبخندِ بی معنی، روح بدهی؛ و به این نگاهِ بی روح، معنی. همه ی این ها را توی صورتت داد میزنم. تو همه را با من تکرار میکنی. انگار که از ازل یک تصویر بوده ای. نباید تسلیم شوی. تو زیبایی. و مگر زیبایی را می شود به زانو در آورد؟ چیزی سنگین بر می دارم. تصمیمم را گرفته ام؛ میخواهم آینۀ 52 را بشکنم. یا نه؛ اصلا من همه ی آینه های شهر را می شکنم. حالا آزادی؛ برو.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://fancyfree.mihanblog.com/post/161">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-12-10T05:28:55+01:00</dc:date>
        <dc:source>fancyfree.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator> </dc:creator>
        <title>Neo N</title>
        <link>http://fancyfree.mihanblog.com/post/161</link>
        <description>&lt;FONT size=3 face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;یه روزی، یه کسی، یه جایی، خوابید. &lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;طول کشید تا بیدار بشه، &lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;خیلی هم طول کشید.&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;انقدر که دیگه همه راستی راستی خیال کردن که مرده.&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;گذاشتنش تو یه تابوت گنده.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;هر چی اولی و دومی و سومی داد زدن که &quot;بابا این دو ساعت دیگه بیداره، &lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;آخه الان خسته س بیچاره.&quot;&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;هیشکی حاضر نشد صبر کنه تا شاید چشماش باز بشه.&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;یکی گفت: &quot;فاتحه&quot; &lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;هر چی اون سه تا چنگ زدن تو خاک،&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;نتونستن بیرونش بیارن.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;اولی فکر می کرد هر چقد بیشتر ناراحت باشه، &lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;اونی که خوابیده بیشتر می فهمه که دوسش داشته.&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;حسابی حالش بد شده بود.&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;حال بقیه رو نداشت.&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;هی میومد خودشو یه جا گم و گور کنه،&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;ولی خوب مگه دومی مرده بود؟ &lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;دستشو سفت گرفته بود.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;دومی یه کم کلافه بود،&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;نمی خواست به اونی که مرده فک کنه،&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;چون اولی براش مهم تر بود.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;سومی یه کم دیر فهمید واقعا چی شده.&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;وقتی هم که فهمید حق نداشت ناراحت بشه.&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;چون دومی ازش خواسته بود که محکم باشه.&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;بهش می گفت:&quot;من این دست اولی رو گرفتم. تو هم اون دستشو بگیر که گم نشه.&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;سومی اومد کمک دومی؛&lt;BR&gt;ی&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;ه قیافه ی جدی گرفت به خودش.&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;که به اولی بفهمونه دنیا که به آخر نرسیده.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;ولی بعضی وقتا&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; dir=ltr lang=FA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;یواشکی، &lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;دور از چشم اولی و دومی&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;گوشی رو بر می داشت؛ زنگ می زد به اونی که فک می کردن خوابیده. &lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;هر سری هم گریه ش می گرفت که چرا هیچ صدایی نمیاد پشت خط یه چیزی بگه؟&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;من نمی دونم چرا این سه تا همه ش یادشون می رفت &lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;که مشترک مورد نظر زیر خاکه؛&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;یا توی آسمونه؛&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;خلاصه دیگه &lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;پیش اولی و دومی و سومی&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;نمی تونه بمونه.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT size=1&gt;پاورقی: اینارو همه، سومی میگه.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://fancyfree.mihanblog.com/post/160">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-11-08T11:11:45+01:00</dc:date>
        <dc:source>fancyfree.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator> </dc:creator>
        <title>ماه پیشونی</title>
        <link>http://fancyfree.mihanblog.com/post/160</link>
        <description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;کوچۀ 52؛ شب. دختری پابرهنه با لباسی سیاه، و موهای سیاه بلند روی صورتش، که با ناخنهایی کبود از سرما، آنها را کنار می زند. که از بین لبهای کبودش دارد می خواند: &quot;سهم من نور بود.&quot; و مردمی که به دنبال صدا، پای برهنه، می دوند توی کوچه. ولی سیاهی لباس دختر را از تاریکی سایه های کوچه تشخیص نمی دهند. گم می شود. انگار که سیاهی اش با رنگ شب یکی شده باشد. شبِ بعد؛ باز صدای دختر، و تعداد کمتری از آدم ها که دنبال صدا می آیند. و آنهایی که نمی آیند، روی مبل، خودشان را جابه جا می کنند، و صدای آهنگهایشان را کمتر، و تلویزیون را هم همینطور؛ و در جواب دختر کوچکشان که می پرسد چرا دنبال صدا نمی روید جواب می دهند: &quot;کسی نیست. صدای شب است.&quot;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;شب بعد؛ و تعداد خیلی کمتری از آدمها: یکی و یا شاید دو تا. و بقیه ی آدمها، که به خیال خودشان به آواز شب گوش می دهند. و تصور اینکه &quot;از توی خانه هم می شود گوش داد. شب که دیدن ندارد.&quot;. شب چهارم؛ دختر، کوچه، هیچ کس. و سالها بعد؛ افسانه ی کوچۀ 52، که آسمانش، شبها آواز می خواند.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://fancyfree.mihanblog.com/post/159">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-11-04T01:11:00+01:00</dc:date>
        <dc:source>fancyfree.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator> </dc:creator>
        <title>هفـــده ِ من </title>
        <link>http://fancyfree.mihanblog.com/post/159</link>
        <description>&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;هوا پاییز است، نه زیاد، فقط شاید یک کمی بیشتر از دیروز، و یا پریروز. ولی برای من به قدری هست که &lt;SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;حوصله نداشته باشم با بقیه بخوانم یا کاغذهای رنگی را از دور کادو هایم باز کنم؛ یا حتی بدتر از همه، جلوی همه چشمهایم را ببندم، زورکی آرزوهای خوب خوب کنم. من همیشه توی همان لحظه یادم می رود چی می خواهم. همه آرزوهای لجبازم می روند در نقطه ای کور از ذهنم، آن پشت مشت ها، که هیچ وقت ِ خدا آنتن نمی دهد. آخرش هم حوصله ام سر می رود؛ و شاید حوصله ی خیلی های دیگر هم. تند تند چشمهایم را باز می کنم، و وانمود می کنم که آرزو کرده ام. یک آرزوی بزرگ و مهم، و بهترین چیزی که ممکن بوده را خواسته ام؛ دروغکی. &lt;SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;بعد، نفسم را برای شعله ی روی کیک حبس می کنم؛&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;فوت. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://fancyfree.mihanblog.com/post/157">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-10-25T09:52:18+01:00</dc:date>
        <dc:source>fancyfree.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator> </dc:creator>
        <title>دیالوگ های کیلویی</title>
        <link>http://fancyfree.mihanblog.com/post/157</link>
        <description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=MsoNormal align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;نه از آن &quot;دلم برات تنگولید&quot; های کیلویی؛ اصلا منظورم از آنهایی نیست که می شود با &quot;منم همینطور&quot; سر و تهش را هم آورد. نه از آنهایی که تند تند می گویندش و سریع ازش رد می شوند و بین آن همه جمله ای که رد و بدل می شود، نمی توانی خوب بهش فکر کنی.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=MsoNormal align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;از آن جمله هایی دوست دارم که کلی دل دل می کنند برای گفتنش. کلی می خواهند قشنگش کنند ولی نهایتا به همان &quot;نبودی، دلم پوسید&quot; راضی می شوند. تازه؛ بلافاصله بعدش یک جمله ی مزخرف نمی زنند تنگش برای تغییر بحث. با حوصله نگاهت می کنند. برایشان مهم است که باور کرده ای یا نه. بعد تو می گردی دنبال یک جواب ولی می ترسی جوابت خیلی معمولی باشد برای چنین احساسی. ساکت می شوی، و باور می کنی که کسی واقعا دلش برای تو تنگ شده. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://fancyfree.mihanblog.com/post/155">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-10-11T10:07:34+01:00</dc:date>
        <dc:source>fancyfree.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator> </dc:creator>
        <title>رد پایش بو می دهد</title>
        <link>http://fancyfree.mihanblog.com/post/155</link>
        <description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;از تکه پازل ها بدم می آمد. تکه های جدا جدا کلافه ام می کرد. با سایه ای از خاطره ای دور، دوتایی، همه تکه ها را با هم جور کردیم؛ و از شادی، جعبه های&amp;nbsp;خالی پازل ها را -مثل کلاههایی که از شادی به هوا می اندازند-&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;به هوا انداختیم. بیدار که شدم، همان هفتصد هشتصد تایی که کف اتاقم درست کرده بودم را هم یکی زده بود ریخته بود به هم. رد پایش، توی رویا هم که باشد،&amp;nbsp;بو می دهد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://fancyfree.mihanblog.com/post/154">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-09-23T19:19:36+01:00</dc:date>
        <dc:source>fancyfree.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator> </dc:creator>
        <title>نقشه ام توی دومی گم شد؛ راه خروج لطفاً</title>
        <link>http://fancyfree.mihanblog.com/post/154</link>
        <description>&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;برای ترسهای آدمها شکل می ساختم. برای مردی که سکوتش را هیچ وقت نمی فهمم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; dir=ltr lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;یک عالمه پله ساختم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; dir=ltr lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;گذاشتم برای خودش این پله ها را برود بالا بیاید پایین تا ریتم قدمهای سنگینش توی کابوس هایش منعکس شود. برای همسرش که به نگاههایش اعتماد ندارم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; dir=ltr lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;صدای چندین بچه را ساختم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; dir=ltr lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;که دورتادورش را گرفته اند و داد می زنند&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; dir=ltr lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;&quot;دختره اینجا نشسته، گریه می کنه، زاری می کنه&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; dir=ltr&gt;”&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;. برای دختری که آرزوهایش را خوب می شناسم یک جوخه ی اعدام ساختم؛ می خواستند او را با چادرش حلق آویز کنند. برای زنی که با زندگی اش زندگی کرده ام یک آینه ساختم دادم دستش&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; dir=ltr lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;تا تویش مژه های خاکستر گرفته اش را تماشا کند&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; dir=ltr lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;و محکم پلک بزند تا خاکستر ها بریزند. برای مردی که می دانم بوی سیگار خاطره ی چه شبی را برایش زنده می کند یک سیگار ساختم گذاشتم بین لبانش تا پک بزند و با بینی دودش را بیرون بدهد. برای خودم هم، خودم را ساختم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; dir=ltr lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;-بعد از گردشی طولانی و شبانه توی پس کوچه های ترسهای این و آن-&lt;SPAN&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;که هرچه میگردم، علامت خروج را پیدا نمی کنم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://fancyfree.mihanblog.com/post/153">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-09-18T07:38:59+01:00</dc:date>
        <dc:source>fancyfree.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator> </dc:creator>
        <title>به جز او</title>
        <link>http://fancyfree.mihanblog.com/post/153</link>
        <description>&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;داشت برایش می شمرد که عشق چند نفر است: &quot;عشق منی، عشق حامدی، عشق مامانتی، عشق عزیز جونی، عشق خاله حمیده&quot; بعد داد می زند: &quot;عشق دایی حســـام!&quot; و او را که روی زانوهایش نشسته محکم می بوسد. &quot;دایی، خودتو دو بار گفتی.&quot; حسام دوباره شروع می کند. آدمها را برای خواهر زاده اش با آن موهای دم گوشی اسم می برد. کم کم، طوری که انگار از شروع این بازی پشیمان شده، بعد از هر اسم، یک &quot;بــــــعد&quot;&amp;nbsp;ِ کشدار اضافه می کند. آشکارا، داشت لیست آدمها را طولانی می کرد؛ اما مگر آدمهایی که این کوچولو آنها را به اسم می شناسد چندتا هستند؟ تا آخر، با دقت گوش می دهد و بعد می پرسد: &quot;عشق بابام؟&quot; دایی حسام دستهای تپلش را می بوسد. بعد به خودش قیافه ای هیجان زده می گیرد. با دستش آنطرف خیابان را&amp;nbsp;نشان می دهد&amp;nbsp;و می گوید: &quot; ئه نگین! اونجارووو، موتور! می خوای با یکی از اینا بریم خونه؟&quot; نگین که صدای موتور او را به هیجان آورده سوالش را فراموش می کند. دو تایی می روند آن دست خیابان منتظر موتوری که سوارشان کند. و من و همۀ کسانی که توی ایستگاهند، تا لحظه ای که سوار اتوبوس شویم، در فکر جواب بیرحمانه ای هستیم که روزی نگین خواهد فهمید. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://fancyfree.mihanblog.com/post/152">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-09-16T05:02:11+01:00</dc:date>
        <dc:source>fancyfree.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator> </dc:creator>
        <title>پاک کن را بردار</title>
        <link>http://fancyfree.mihanblog.com/post/152</link>
        <description>&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;دیده اید از این آدمهایی که می خواهند چیزی را یواشکی نگاهی بیندازند؟ شانه هایشان رو به جلو خم می شود. هر چقدر یواشکی ها بیشتر می شود، آدم خم تر می شود تا جایی که می بینی مچاله شده. این چند وقت آنقدر مچاله شده بودم که دیگر دست و پایم داشت به هم گره می خورد. دیشب، همان موقعی که ماه دستش به بالاترین نقطۀ آسمان رسیده بود، عین فنر&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; dir=ltr lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;فشرده شده ای از جا در رفتم. بیتاب شدم؛ چراغ را روشن کردم. موبایلم را برداشتم و همه ی اس ام اس هایی که حال و هوای رمزآلود داشت پاک کردم. به شماره ای که با بدبختی گیرش آورده بودم نگاه انداختم و پاکش کردم. اکانتی را که چندین تابستان را با آن گذرانده بودم، با آن همه &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; dir=ltr&gt;E-mail&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot;&gt; &lt;SPAN lang=FA&gt;خاطره انگیز، یکجا پاک کردم. به مرز جنون رسیده بودم و آدم دیوانه هم از ریاضت کشیدن خوشش می آید. و چه ریاضتی سخت تر از آنکه با پاک کن بیوفتی به جان گذشتۀ شیرین اما یواشکی ات؟ آنیکی وبلاگم را هم با همه ی 387 پستش در جا پاک کردم. کاغذهایی که لای کتابهای بدرد نخور قایم کرده بودم، ریز ریز کردم. فایل هایی که سعی کرده بودم با دسته بندی های پیچیده ی فولدر ها و لابه لای صدتا فایل دیگر پنهان کنم، همه را پاک کردم. که البته زورم به اصل کاری، دفترچه های خاطراتم، نرسید –وچه خوب بود اگر دلش را داشتم.- &lt;SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;و در تمام این مدت بخت با من یار بود؛ چرا که همه عمیقا خواب بودند و هیچ کس جلوی خیانتی را که من شبانه در حق گذشته ام می کردم نگرفت.&lt;SPAN&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;حسرتش، می ارزد به آخرش؛ که ولو می شوم روی تخت، دستم را می گذارم زیر سرم؛ و به این فکر می کنم که دیگر لازم نیست مچاله شوم تا کسی سر در نیاورد از کارم. لازم نیست نگران این باشم که موبایلم کجاست؟ مبادا کسی بخواهد فضولی کند؟ مبادا حواسم نبوده با آدرس وبلاگ دیگرم برای کسی نظر گذاشته ام؟ یا اینکه نکند &lt;SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; dir=ltr&gt;sign out&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot;&gt; &lt;SPAN lang=FA&gt;را نزدم، کسی همه آن ای میل ها را بخواند؟ یا اینکه فیش فلان خرید را که یادگاری نگهش داشته ام پیدا کند؟ &lt;SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;یا از هزار توی فولدری ام سر در بیاورد؟ شاید به زودی پشیمان شوم. ولی فعلا دلم می خواهد همین طور که روی تخت دراز کشیده ام، به سقف اتاقم لبخند بزنم و هماهنگ با نفس های آرام و منظمم به او بگویم: &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&quot;ســــ ـــبــــ ــــک شــ ــــد مــ.&quot; &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://fancyfree.mihanblog.com/post/151">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-09-07T23:17:04+01:00</dc:date>
        <dc:source>fancyfree.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator> </dc:creator>
        <title>تماشاخانۀ 52</title>
        <link>http://fancyfree.mihanblog.com/post/151</link>
        <description>&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;چشمهایش را که باز می کند نور پروژکتورها، مستقیم تابانده می شود توی چشمش. صورتش را جمع می کند. دو دستش را می گذارد روی زمین و بلند می شود. چرخ می زند؛ روی سکویی ایستاده و روبرویش آدمها همینطور زل زده اند به او. به لباس های سنگین و نمایشی تنش نگاه می کند و فکر می کند کی برای این نمایش آماده شده؟ آخرین چیزی که به یاد دارد، قراری است که با پدرش برای دیدن یک نمایش گذاشته بود. پدر گفته بود: &quot;پس تماشاخانۀ 52.&quot; سکوت که طولانی میشود، منتقدانی که ردیف اول نشسته اند عینکشان را روی بینی جابه جا می کنند و می نویسند: تأخیر در شروع ماجرا. دستهایش را از هم باز می کند، می بندد و بعد با یاس می گوید: &quot;من نباید اینجا باشم.&quot; و وقتی که سکوت همچنان پا بر جا می ماند فکر می کند حتما باید همین را می گفته. چشم می گرداند و با دیدن پدرش توی جمعیت داد می زند: &quot;بابا؛ کی این لباسارو تن من کرده؟&quot; پدر انگار او را نمی شناسد و همراه با بقیه تماشاگران منتظر بقیه ماجرا می نشیند. &quot;منو آوردی اینجا که چی؟&quot; از این طرف صحنه می دود آن طرف. داد می زند &quot;شماها میشنوین من چی می گم؟&quot; چندین بار صدایشان می زند. می گوید که قرار نبوده اینجا باشد. اینکه او را با دیگری اشتباه گرفته اند. بعد، کلافه می شود. سرش را بین دستهایش می گیرد و داد می کشد. عادت به همچین کاری ندارد ولی من به او حق می دهم. آدم روی صحنه که قرار می گیرد، تعجبش نمایشی می شود؛ عصبانیتش نمایشی می شود؛ فکرهایش هم گاهی نمایشی می شود. منتقدان اول به هوار کشیدنش گوش می دهند بعد نظرات مثبتشان را از بازی این بازیگر ثبت می کنند. مردم موهای تنشان سیخ می شود و گاهی به گریه می افتند. دو دستش را از روی گوشهایش بر میدارد. با چشمانی باز می ایستد و به تماشاگران نگاه می کند و فکر می کند چه بلایی سرشان آمده. احساس می کند اگر دو روز تمام هم به این فکر کند، باز به نتیجه ای نمی رسد. کم کم صدای دست های مرددی که به هم کوبیده می شوند به گوش می رسد. بعد چندین نفر دیگر هم شروع به دست زدن می کنند و آن موقع بقیه تماشاچیان که مطمئن می شوند نمایش به پایان رسیده با اعتماد به نفس تشویق می کنند. حتما زده به سرشان. با تصور اینکه با یک سری موجودی که هیچ درکی ازشان ندارد روبروست، زانوهایش سست می شود و به زمین می افتد؛ و تماشاگران به احترام هنرمند متواضعی که در برابرشان زانو زده، از صندلیها بلند می شوند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;پرده های تماشاخانۀ 52 بسته می شود.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;پاورقی: تصویری دیگر از زندگی ِ میم. ر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;پاورقی: از &lt;/FONT&gt;&lt;A title=&quot;&quot; href=&quot;http://saathayegozara.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#cc66cc size=1&gt;نگار (ساعتهای گذرا)&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT color=#cc66cc&gt; &lt;/FONT&gt;بی خبرم. شما چه طور؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://fancyfree.mihanblog.com/post/150">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-08-27T16:52:30+01:00</dc:date>
        <dc:source>fancyfree.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator> </dc:creator>
        <title>مراقب آسمان باش</title>
        <link>http://fancyfree.mihanblog.com/post/150</link>
        <description>&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;زن، با صدایی زیر و چشمهایی گشاد شده طوری تند تند حرف میزد که من ناخواسته به یاد قد قد مرغ می افتادم. با هر جمله ای که می گفت همه پوزخند میزدند و او که می دید حرفش را باور نکرده اند جیغ می زد: &quot;باور نمی کنید؟!&quot; و با هر بار گفتن این جمله&lt;SPAN&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;گره روسری اش را محکم تر می کرد تا جایی که همه از ترس اینکه خودش را با روسری اش خفه کند دیگر پوزخند نزدند و فقط سر تکان دادند. من ترجیح می دادم وانمود کنم غرق در پوستر تبلیغاتی عطر مردانه روی در و دیوار مترو هستم. دست کم مجبور نمی شدم زورکی توهمات زن دیوانه را تایید کنم. بعد از ده دقیقه که تماما با جیغ های زن همراه بود، دیگر گره روسری اش را مجبور نبود محکم تر کند چون به گمانم بقیه هم داشتند مثل او خل می شدن و به حرفهایش با جدیت گوش می دادند. این را زن هم فهمیده بود. صدایش را پایین آورد. طوری که من مجبور شدم سرم را از پوستر بچرخانم تا جملاتش را لب خوانی کنم: &quot;امشب،...&quot; همه دهانمان باز مانده بود. &quot;آخرین شبی ست که...&quot; انگار حالا که صدایش را پایین آورده همه چیز قابل باور شده است.&quot;...ماه را خواهید دید.&quot; بعد از چندین ثانیه سکوت که به چشمهایمان زل زد، طوری که اصلا چیزی نگفته، مجله ای از کیفش در آورد و شروع کرد به ورق زدن. ما همه اول انگار که زمان متوقف شده باشد فقط نگاهش کردیم و پلک زدیم. بعد ناگهان یادمان افتاد آن اول که قسم می خورد می خواهند ماه را بدزدند کلی به او خندیده بودیم. بعضی ها کیفشان را روی دوششان جابه جا کردند. چند نفر شانه بالا انداختند. بعضی ها دوباره پوزخند زدند. یکی با انگشتش دو تا دایره کنار سرش کشید که یعنی: &quot;خل! &quot;من هم دوباره به تبلیغ عطر مردانه نگاه کردم و به این فکر کردم که هیچ کداممان بازیگران خوبی نیستیم. نمی توانیم وانمود کنیم که چیزی درونمان تغییر نکرده. نمی توانیم وانمود کنیم که باور نکرده ایم. این را سکوتی که ایجاد شده بود لو می داد و فقط صدای ورق خوردن مجله سکوت را برای لحظه ای از بین می برد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;تا درهای مترو از هم باز شد، همه به جز زن، خودمان را پرت کردیم بیرون. همه می خواستیم از همدیگر فرار کنیم. باید پیش کسانی برویم که خندیدنمان را به زن ندیده باشند تا مجبور نباشیم وانمود کنیم. باید برویم به همه خبر بدهیم که ماه را دارند می دزدند. باید زودتر همه بفهمند که &quot;امشب آخرین شبی ست که ماه را خواهیم دید.&quot; مثل دیوانه ها بالا و پایین بپریم و بگوییم: &quot;باور نمی کنید؟!&quot; بعد گره روسری مان را محکم کنیم و بقیه را وادار کنیم تا قبل از خفه شدنمان باور کنند که ماه امشب ربوده خواهد شد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;هشت ساعت بعد، توی پارک، دختری ایستاد جلوی نیمکتی که من نشسته بودم. دستهایش را تند تند حرکت می داد و دهانش را باز و بسته می کرد و سعی می کرد چیزی بگوید. گیج شده بودم. ناخواسته به حرکاتش پوزخند زدم. تا پوزخندم را دید، گره روسری اش را محکم کرد و با چشمانی گشاد شده فریاد زد. و من فهمیدم که منظورش از این فریاد این است که &quot;باور نمی کنید؟!&quot; گفتم: &quot;چرا. باور می کنم.&quot; زل زد به صورتم و خیلی آرام دهانش را باز و بسته کرد. من ابدا زبان اینجور آدمها را بلد نیستم. ولی این یکی را می شد فهمید. این زبان را زن ِ&amp;nbsp;توی مترو یادم داده بود. دختر ِ بی زبان داشت می گفت: &quot;امشب آخرین شبی ست که ماه را خواهید دید.&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;ماه داشت توی آسمان ظاهر می شد. و در همین لحظات انگار که مردم همه دیوانه شده باشند، این طرف و آن طرف می دویدند و فقط یک چیز را برای بار هزارم با ترس به زبان می آوردند: &quot;امشب آخرین شبی ست که ماه را خواهیم دید.&quot; این را در حالیکه به ماه زل زده بودند می گفتند. سر همه رو به ماه بود. من که از بس سرم رو به آسمان بود، گردنم&amp;nbsp;داشت درد می گرفت&amp;nbsp;کیفم را گذاشتم زیر سرم. وسط خیابان دراز کشیدم و زل زدم به ماه. نباید نگران ماشین ها بود. چون هیچ کس دلش نمی خواهد لحظه ی دزدیده شدن ماه به جای اینکه آسمان را تماشا کند، مشغول چرخاندن فرمان و بوق بوق کردن باشد.&lt;SPAN&gt;&amp;nbsp;داشتم فکر می کردم. هر کس خبر را شنیده بود، تا همین حالا آرام نگرفته بود. پس چرا زن ِ توی مترو با خیال راحت مجله ورق می زد؟ &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;پنج یا شش ساعتی می شد که توی خیابان ها ایستاده بودیم و زل زده بودیم به ماه. حتی وقتی می خواستیم با هم حرف بزنیم هم چشم از ماه بر نمی داشتیم. ربوده شدن ماه را نباید از دست داد. شاید در عرض کمتر از چند ثانیه صورت بگیرد و فرصت برای اینکه نگاهمان را از چهره ای بگیریم و سرمان را به آسمان بچرخانیم نباشد. بعضی ها برای اینکه حوصله شان سر نرود تخمه آورده بودند. تق تق می شکستند و بعد تف می کردند توی سر و صورت مردم؛ چون نمی شد سر را چرخاند و موقعیت را سنجید. پسری که با چند نفر دیگر جلوی من ایستاده بود، برای بار پنجاه و دوم گفت: &quot;همه سر کاریم.&quot; با این حال خودش هنوز داشت ماه را نگاه می کرد. خبر نگاران همانطور که زل زده بودند به ماه گزارششان را ضبط می کردند. یک عده هم که توی کوچه ها و خیابان های گوش تا گوش آدم، دنبال کسی می گشتند، همانطور که به ماه زل زده بودند، گم شده شان را صدا می زدند ولی هیچ کس حاضر نمی شد سرش را بیاورد پایین. ماه بیچاره؛ از سنگینی نگاه این همه آدم معذب است.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;رنگ آسمان داشت سورمه ای می شد و پسر برای بار صد و چهل و دوم داشت می گفت: &quot;همه سرکاریم.&quot; آسمان صورتی می شد و هنوز هیچ کس چشم روی هم نگذاشته بود. اولین شاعبه های خورشید داشت نمایان می شد و هنوز هیچ کس قصد دزدیدن ماه را نکرده بود. خورشید ظاهر شد&amp;nbsp;و ماه&amp;nbsp;مثل همیشه کمرنگ شد و بعد توی سفیدی آسمان گم شد. و پسر برای بار نمی دانم چندم گفت: &quot; گفتم که. همه سرکاریم.&quot; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;شب ِ بعد، وقتی از پنجره خیابان را نگاه کردم، دیدم باز همه زل زده اند به آسمان. دیوانه شده اند؟ فکر کرده اند تا آخر عمر باید مواظب ماه باشند؟ یک روسری انداختم روی سرم. هول هولکی سرم را از پنجره بیرون بردم و&amp;nbsp;داد زدم: &quot;ماه سر جاشه؟&quot; پسر بچه ای که داشت ناخنهایش را تند تند می جوید بدون اینکه مرا نگاه کند گفت: &quot;هست&quot; و طوری این را گفت که انگار کینه ای از ماه دارد. انگار منظورش از &quot;هست&quot; این است که ای کاش نبود. وحشت کردم. سه پله-یکی، آمدم پایین؛ توی کوچه. آسمان را نگاه کردم... قلبم داشت از کار می افتاد. ماه سر جایش بود اما یک چیزی توی آسمان بود که هیچ کس جرئت نداشت به زبان بیاورد. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;دیشب همۀ نگاهمان به ماه بود،&lt;BR&gt;ندیدیم دارند &lt;EM&gt;ستاره ها&lt;/EM&gt; را میدزدند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://fancyfree.mihanblog.com/post/149">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-08-15T05:20:55+01:00</dc:date>
        <dc:source>fancyfree.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator> </dc:creator>
        <title>خانۀ 57</title>
        <link>http://fancyfree.mihanblog.com/post/149</link>
        <description>&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;پست اول: &quot;خانۀ 57&quot;&amp;nbsp;متعلق به یک آدم سالم و دارای 100% سلامت روانی (تضمینی با خدمات پیش و پس از فروش) می باشد. از این به بعد یادداشتهای روزانۀ انسان مذکور را در این وبلاگ خواهید خواند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;پست دوم: یک چیزی، یک کسی دارد این دور و اطراف می پلکد. احساسش نمی کنید؟ هر چه که هست، مرا نمی ترساند. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;پست سوم: یک چیزی نه؛ یک کسی دارد این دور و اطراف می پلکد. گاهی فاصله اش آنقدر کم می شود که ناخود آگاه به هم کوبیده می شویم. شاید هم ناخود آگاه نباشد. اصلا شاید عمدا می آید می زند به من که بگوید ما هم هستیم. –پسر عموی من با آنهمه آدم بودن محض عرض اندام زد فک مدیر باشگاه را آورد پایین. چه برسد به این که بیچاره حتی آدم هم نیست.- آخ!&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;پست چهارم: اگر یادتان باشد قبلا ها از یک کسی نوشته بودم. وقتهایی که به فضای خالی ماتم برده احساس می کنم رخ به رخ هم ایستاده ایم. -گاهی هم می نشینیم البته!- من چشم می گردانم، چشمهایم را ریز می کنم -همان قدر ریز که بخواهی توی یک مقوای سیاه، یک خط سورمه ای پیدا کنی- اما هیچی نمی بینم؛ فقط می دانم که هست. زل زده به من.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;پست پنجم: امشب رضا کلی دعوایم کرد که دیوانه شده ای. –شما بگویید؛ اصلا من دیوانه. مگر با آدم دیوانه اینطور رفتار می کنند؟- من هم زدم زیر گریه آمدم توی اتاق از پشت در گوش دادم. در جواب مامان که سعی می کرد او را آرام کند، می گفت چطور نمی بیند که دخترش عین دیوانه ها می رود می نشیند توی اتاق تاریک، زل می زند به دیوار؟ مامان هم می گفت بچه ام دارد تمرین تله پاتی می کند. بیچاره را اینطوری گول زده ام: تله پاتی! خوب دروغ هم نگفته ام البته. کار من شبیه به تله پاتی ست. ولی فعلا دارم تمرین میکنم: برای ارتباط با کسی که هست و نیست.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;پست ششم: بکرترین لحظه&lt;SPAN&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;ای بود که یک آدم می تواند توی زندگی اش تجربه کند. مثل پیدا کردن یک شبکۀ خاص است. انقدر کانال عوض می کنی تا بالاخره سیگنالش را دریافت کنی. من انقدر کانال عوض کردم تا بالاخره صورتش در نمی دانم کدام پیچ ِ&amp;nbsp;مغزم شکل گرفت.&amp;nbsp;یادم باشد به مامان بگویم توی اتاق&amp;nbsp;مشغول تله پاتی نیستم. بلکه&amp;nbsp;بوفالو سواری می کنم.&amp;nbsp;وقتی چهره اش توی ذهنم جان گرفت، احساس کردم توی مسابقات بوفالو سواری حضور دارم. باید تصویر را دو دستی می چسبیدم وگرنه پرتاب می شدم توی یک کانال دیگر. نگران خانواده ام هم نباشید. تمرین را گذاشته ام برای وقتهایی که آنها کلا خانه نیستند. ولی به هر حال بوفالو سواری که دولا دولا نمی شود. حتما تا به حال فهمیده اند وقتی نیستند، توی نمی دانم کدام پیچِ ذهنم دنبال چیزی میگردم. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;پست هفتم: من متوجه یک حقیقت دردناک شده ام. اطرافیان من همگی دیوانه اند. موجود به این گندگی را انکار می کنند. این را وقتی داشتم با او حرف می زدم فهمیدم. همه طوری نگاه می کردند که انگار هیچی نمی بینند. من اینهمه زحمت کشیدم تا او را از یک تصور خشک و خالی به یک تجسم قابل لمس تبدیل کنم، طوری رفتار می کنند که انگار همه زحمات من کشک بوده. اشکالی ندارد. ما دو تا تصمیم گرفته ایم مراعات حال اطرافیانمان را بکنیم و اجازه ندهیم که بیشتر از این احساس دیوانگی کنند. به خاطر همین توی جمع با هم صحبت نمی کنیم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;پست هشتم: تازه دستور هم می دهد بچه پر رو. نه به آن اول که جان می کند تا دو کلمه حرف بزند؛ نه به حالا. بگویی &quot;نه&quot; تهدیدت می کند که می رود توی یک کانال پیچیده که دستت به او نرسد و تنهایت می گذارد و فلان و بیسار. (هان؟ توی وبلاگ خودم هم حق ندارم بهت فحش بدهم؟ نمی شود بی زحمت وقتهایی که می نویسم رویت را بکنی آن طرف؟) بیشعور خوب فهمیده که من می خواهم همیشه باشد. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;پست نهم: من هیچی نیستم. من شاید فقط برده ی یک تصویر از نمی دانم کدام پیچِ ذهنِ خودم هستم. می گوید دلخور باش؛ من دلخور می شوم.&lt;A title=&quot;&quot; href=&quot;http://fancyfree.mihanblog.com/post/147&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#cc33cc&gt;(+)&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; می گوید بی رحم باش؛ من بی رحم می شوم.&lt;A title=&quot;&quot; href=&quot;http://fancyfree.mihanblog.com/post/141&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#cc33cc&gt;(+)&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#cc33cc&gt; &lt;/FONT&gt;حتی دیگر جرئت ندارم بگویم چرا؟ که یک وقت نگذارد برود. می گوید خودت را ببین با لباس نازک سفید و موهای قرمز. بعد من چشمهایم را می بندم، خودم را می بینم با همان ویژگی های مضحکی که او گفت.&lt;A title=&quot;&quot; href=&quot;http://fancyfree.mihanblog.com/post/138&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#cc33cc&gt;(+)&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; بعد که تمام شد چشمهایم را باز می کنم که بفهمد کاری را که خواسته، انجام داده ام و منتظر دستور بعدی می مانم. بعد می گوید حالا خواب 3 تا بالن ببین که دارند اوج می گیرند: دو تا بنفش، وسطی آبی. ازش اجازه می گیرم که خودم را توی یکی از آنها تصور کنم که دارم بالا می روم. اجازه نمی دهد. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;پست دهم: دیدی؟ گذاشت رفت. نگفت باید ناراحت باشم پس من ناراحت نیستم. گفت برو بنویس &quot;یک چیزی، یک کسی دارد این دور و اطراف می پلکد.&quot; گفت بعدش هم از همان روز اول که حسش کرده ام شروع کنم تا به امروز را توی &quot;خانۀ 57&quot; بنویسم. حالا نوشته ام. منتظرش می مانم تا بیاید بگوید بعدش چه؟ اما من که نمی توانم منتظرش بمانم.&amp;nbsp; چون او نگفت که منتظرم بمان. فقط گفت توی کانال های مغزت دنبال من نگرد. نمی توانم دکمه ی &quot;ثبت پست&quot; را بزنم چون او نگفت که بعد از اینکه نوشتی، دکمه ی ثبت را بزن. حالا من تا ابد بدون اینکه این را بفرستم روی وبلاگم -تا اکثرا بیایند بگویند &quot;چه طولانی! نمی خوانیم&quot;- و بدون اینکه بخواهم منتظر چیزی بمانم، می نشینم همینجا.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://fancyfree.mihanblog.com/post/147">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-07-13T05:29:09+01:00</dc:date>
        <dc:source>fancyfree.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator> </dc:creator>
        <title>سهم من</title>
        <link>http://fancyfree.mihanblog.com/post/147</link>
        <description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;&quot;چرا اون شب یادتون رفت که منو بیدار کنید؟&quot; این سوال را من همیشه از آنها می پرسم. &quot;یادمون نرفت؛ فکر کردیم خسته ای گفتیم بذار بخوابه.&quot; پاسخشان به همین سادگی ست. اما باز سوال من از آنها، همان است که بود.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;&quot;رسیدیم.&quot; دروازهای آهنی ویلا را باز می کنند. همه ی ماشین ها سرازیر می شوند در پارکینگ. هر کس چیزی از صندوق عقب ماشینش برداشته و می دود سمت خانه. می خواهیم زودتر همه چیز را مرتب کنیم که سریعتر برویم انعکاس ماه کامل را در آب دریا تماشا کنیم. من از همه بیشتر این را می خواهم. از همه زودتر سهمم را بر می دارم. از همه زودتر چمدانم را باز میکنم. از همه زودتر لباس هایم را عوض می کنم. از همه زودتر کارهایم تمام می شود. حالا همه در خانه این طرف و آن طرف می دوند. انگار که می ترسند شب تمام شود و آنها به تماشا نرسیده باشند. خودم را ولو میکنم روی تختی که فکر می کنم بهتر است آن شب مال من باشد. باید منتظر آنها بمانم. آخر، تماشا که تکی کیف نمی دهد... موقتا زل میزنم به سقف. آه چه شبی بشود امشب! با وجود این همه همسفری که دوستشان دارم، با وجود این ویلای بکری که معلوم نیست از کجا گیر آورده ایم، با وجود این ماه نقره ای. کاش زودتر کارهایشان تمام شود که برویم تماشا؛ کاش زودتر برویم تماشا؛ کاش زودتر؛ زودتر ... پلک می زنم. نور خورشید چشمم را اذیت میکند. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: 'Tahoma', 'sans-serif'; FONT-SIZE: 8.5pt&quot; lang=FA&gt;بعد از آن؛ هر وقت که نگاهشان را یک جوری می کنند، به هم نگاه می کنند و می گویند آن شب بهترین شب عمرشان را سپری کرده اند، به همه شان نگاه می کنم و می پرسم: &quot;.. .&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
    </item>
</rdf:RDF>

