تبلیغات
خانــــۀ 52 - مطالب شهریور 1394
خانــــۀ 52

منوی اصلی

نامـــــــــــــــــــــــــــــــــش را
گذاشـــــــــــــــــــــــــــــته ام
" خانـــــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "
به نـــــــــــــــــــــــــــــام خانۀ
پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدری
که روزهای دخـــــــــــترانه ام
در آن ســــــــــپری می شود .
_-_______-_-________-_
وقتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
" خانــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "را
مــــــــــــــــــــــــــی خوانی ،
بــــــــــــــــــــــــــــاورم نکن .
در ذهـــــــــــــن ایـــــــــــــــن
دختــــــــــــــــــــــــــــــــرک ،
پســــــــــــــــــــــــــــــــرکی
حقــــــــــــــــــــــــــــــــــه باز
حکـــــــــــــــــــــــــــــــمرانی
مـــــــــــــــــــــــــــــــی کند .
-_______-_-________-_
فــــــــــــتوبــــــــلاگ مــــن:
fancyfree.aminus3.com




مدیر وبلاگ:

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه
برچسب ها
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» آخرین بازدید :

1

امکانات جانبی
211
ن : ت : سه شنبه 31 شهریور 1394 ز : 02:31 ب.ظ | +

من آماده م. 
نَو دو ده هارلِم شِیک.
 



.:: نظرات () ::.
210
ن : ت : سه شنبه 31 شهریور 1394 ز : 12:31 ب.ظ | +

:)


.:: نظرات () ::.
209
ن : ت : یکشنبه 29 شهریور 1394 ز : 12:03 ق.ظ | +

خیله خب خیله خب!! به محض اینکه قبلیو فرستادم مغزم یورش برده سمت هرچیزی که حت تا فقط یکبار آرزوشو کردم!! گندشو دراورده؛ داره خندم میگیره دیگه.  دو و میدانی حرفه ای! نع نع این یکی نع : )) شست از سرم بردار یه تعارف زدم فقط. 
حالا شایدم بتونم. هم؟ نع نع ! 
هم؟
نه! میگم نه!!
من روانی این لحظه های اولی ام که یه آرزوی جدیدپیدا میکنی. لحظه های اولِ تو نخ یچیزی رفتن! انقدر که همه وجودت یچیزیو میخواد از هیجان نمیدونی چیکار کنی. حت تا اگه موضوعش یه کار یغوری مثه دوییدن خشک و خالی باشه.

"ران فارست!! ران!!!"


.:: نظرات () ::.
208
ن : ت : شنبه 28 شهریور 1394 ز : 11:39 ب.ظ | +

همه ش این نیست.
به محض اینکه خیلی مردد برای حـ  میفرستم "سه برابر چیزی که زندگی کردی قراره زندگی کنی هنوز؛ بیست سالگی و این همه روایتِ ماضی؟" .. تازه خودم باورم میشه. سه برابر!! (درسته، مرگ طبیعی) اونوقت من نشستم اینجا هنوز هیچی نشده هی تو سر خودم میزنم که "دارم پیر میشم هیچ پُخی ام نشدم هنوز."  بعد یهو همه علائقم هجوم میاره سمتم دوباره. یادم میوفته چیارو دوست داشتم، کیارو دوست داشتم.  همم.  اول از همه باید به  ضـ   بگم که آماده م برا عکاسی، اگه خواست میتونیم با هم بریم. 
بعععد،،،


.:: نظرات () ::.
207
ن : ت : شنبه 28 شهریور 1394 ز : 05:33 ب.ظ | +

خیلی اتفاقها هم که میوفتاد زیاد خودمو اذیت نمیکردم چون طبق محاسباتم "یکی دو روز دیگه" قرار بود یادم بره. ولی خب نه فقط بعد یکی دو روز، که ده، یازده سال هم که گذشته همه لحظه هایی رو که تو این مدت گند زدم با جزئیات یادمه. خلقم بالا باشه واسه دو نفر دیگه ام تعریف میکنم بخندیم، پایین باشه میشینم به خودم میگم خاک بر سرت. حالا اصلا مهم نیست که هربار ری اکشنم چیه، چون برای همه همینه. الان حرفم اینه که پس چند سال باید خرج شه که اتفاقات ده پونزده سال پیش بنظر دیروز نیاد؟


.:: نظرات () ::.
206
ن : ت : شنبه 28 شهریور 1394 ز : 10:57 ق.ظ | +

سطحیـجات؛ تجویز میشه. 

.:: نظرات () ::.
205
ن : ت : جمعه 27 شهریور 1394 ز : 11:49 ب.ظ | +

اول یه صدای سوت دار؛ که بچه همچین زل بزنه بهت. احتمالا میخواد بگه چه مرگته باز؟ ولی خوب فعلا نمیدونه چجوری منظورو برسونه. بعد که مطمئن شدی بجای فکر و خیال فقط داره به صدای مزخرفت گوش میده، شروع میکنی اینور اونورش میکنی سریع سریع، همینطور همزمان مدیریت میکنی که صدات از حالت جیغ کم کم برگرده ملیح تر بشه. و همینطور هرچی سر هم میکنی باید پر از مصوت های بلند باشه. و همزمان چشمای بچه رو نگاه میکنی که ببینی همونطوری راست راست  داره نگات میکنه یا تو دسته بندی چشمای خمار میشه گذاشتش؟ اگه بر و بر نگات میکرد که شدت تکون دادنارو بیشتر کن. اگه دیدی مقاومت کرد و باز مردمک چشمشو دیدی که سعی میکنه جهت مخالف حرکت بدنش رو پیش بگیره، تو هم چشم در چشم عدو مقاومت نشون بده. بالاخره میفهمه تنها راه نجاتش اینه که چماشو مات کنه که مردمکش تکون نخوره. صدات رو فراموش نکن. تا جایی پیش رفتی که از صدای زیر کم کم صداتو ملیح کردی. تا اینجا بچه مغزش کاملا شستشو شده و میشه قطع به یقین گفت هیپنوتیزم پذیر شده. حالا وقتشه محتوای چیزی که میخونی از صرفا  "اااا" یا "یییی" یا "ووووو"، تبدیل بشه به یسری جمله ی هدفمند مربوط به خواب و خستگی که هنوز با همون آهنگ قبلی داره خونده میشه. دیگه به سلیقه ی خودت. قشنگ استفاده کن از استیت تلقین پذیری که بچه توشه. بهش بگو که چقدر خوابالوئه و همین الانه که از خستگی بندای انگشتاش از هم جدا بشه و اگه الان نخوابه میمیره حتما. خب، کم کم میبینی که داره چشما میره رو هم. شدت تکون تکونارو کم کن. صداتو بیار پایین ولی به تلقین هات ادامه بده. از آخرین باری که چشمش کاملا بسته شد روی آخرین جمله ای که بودی کلید کن. هی بگو همونو. هی تکرارش کن که چیز جدیدی یهو هشیاریشو برنگردونه. بعد چند دقیقه وقتشه القا کنی که داره میره تو عمق خواب.  از جات بلند شو، همونجوری در حین خوندن، چند قدم برو عقب. ازونجایی که اون نمیبینه که تو داری میری اونور، فقط میفهمه صدا داره دور میشه، و اگه بلد بود حرف بزنه حتما به خودش میگفت "ئه! انگار دارم از صدای نحس این آدم دور میشم، هممم... پس عمق خواب اینجوریه!" و به این ترتیب تو میتونی بری تو بالکنِ خیسِ بارونی به این فکر کنی که هنوز وقت این نرسیده بری سر درس و دانشگاهت؟ یا بهتره بذاری چهار مهر؟


.:: نظرات () ::.
204
ن : ت : جمعه 27 شهریور 1394 ز : 11:40 ب.ظ | +

یه تجدید نظر کوچولو درباره آستانه شنوایی بقیه شاید.

.:: نظرات () ::.
203
ن : ت : جمعه 27 شهریور 1394 ز : 03:34 ب.ظ | +

کُنــ ــــــ ــ ـــــــ ـــــ ـــــــــــــــ ـــ د.

.:: نظرات () ::.

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به خانــــۀ 52 می باشد.
.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ