تبلیغات
خانــــۀ 52 - مطالب مهر 1392
خانــــۀ 52

منوی اصلی

نامـــــــــــــــــــــــــــــــــش را
گذاشـــــــــــــــــــــــــــــته ام
" خانـــــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "
به نـــــــــــــــــــــــــــــام خانۀ
پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدری
که روزهای دخـــــــــــترانه ام
در آن ســــــــــپری می شود .
_-_______-_-________-_
وقتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
" خانــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "را
مــــــــــــــــــــــــــی خوانی ،
بــــــــــــــــــــــــــــاورم نکن .
در ذهـــــــــــــن ایـــــــــــــــن
دختــــــــــــــــــــــــــــــــرک ،
پســــــــــــــــــــــــــــــــرکی
حقــــــــــــــــــــــــــــــــــه باز
حکـــــــــــــــــــــــــــــــمرانی
مـــــــــــــــــــــــــــــــی کند .
-_______-_-________-_
فــــــــــــتوبــــــــلاگ مــــن:
fancyfree.aminus3.com




مدیر وبلاگ:

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه
برچسب ها
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» آخرین بازدید :

1

امکانات جانبی
خبری از"Try, And be free" نیست؛ اگه هنوز منتظری
ن : ت : دوشنبه 29 مهر 1392 ز : 04:16 ب.ظ | +

ON.

لیزر را روشن می کنیم. شب توی سایه های حیاط ایستاده ایم. نور لیزر را می اندازیم جلوی پاها؛ خیلی آهسته همانطور که مواظبیم گمش نکنیم، دورش می کنیم، حرکتش میدهیم تا ته حیاط، نور قرمز از تنه درخت می رود بالا، روی برگها حرکت می کند، از برگ اول، به برگ بالایی، به برگ بالاتر، کمی که تاب خورد، کمی که بازی کرد، از درخت بلندتره آویزان می شود، برگ بالایی، بالاتر، بلند ترین برگ. با احتیاط از دیوارِ آجر سه سانتیِ ساختمان پشتی هم بالا میرود. چند تا پنجره هست؛ همه شان با چراغهای روشن، یکی با چراغ خاموش و پرده های کنار. نور قرمز سینه خیز روی لبه پنجره تاریک حرکت میکند، بعد سرک میکشد. ما از این دور نمی فهمیم چه دیده؛ خودش را سر می دهد تو. ما  این پایین، از اینجا، فقط میبینیم که روی کاغذ دیواری اتاق تاریک میرقصد. تنها! دو تا چپ یکی راست دو تا چپ یکی راست... پرده کشیده میشود. کسی داد میزند "مزاحم ها!" نور قرمز به ناچار پرتاب میشود بیرون، کمی اینور، کمی آنور، دنبال شیاری چیزی که بشود رفت تو. همه جا با پرده پوشیده شده ولی. روی دیوارِ آجر سه سانتی حرکت می کند تا برسد به پشت بام. کمی نگاه می کند به پایین: به ما. به بالا: به ماه. ما این پایین میفهمیم چه می خواهد، سعی می کنیم زاویه لیزر را جوری تنظیم کنیم که نورش بخورد به ماهِ سفید، میگیریم سمت آسمان، با دل قرص. نگاه می کنیم ببینیم نور قرمز کجاست. اول فکر می کنیم شاید زاویه اش اشتباه شده. بعد فکر میکنیم شاید نرسیده هنوز. صبر می کنیم. یادمان نمیآید سرعت نور چقدر بود. هر چه بود تا الان باید میرسید. نور قرمز توی راه، جایی بین زمین و آسمان ناپدید شده. نیست. 
کمی که گذشت می پرسم: "به نظرت احمقیم؟"
 عـ میگوید: "خیلی."
لیزر را خاموش می کنیم.

OFF.



.:: نظرات () ::.

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به خانــــۀ 52 می باشد.
.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ