تبلیغات
خانــــۀ 52 - مطالب آبان 1391
خانــــۀ 52

منوی اصلی

نامـــــــــــــــــــــــــــــــــش را
گذاشـــــــــــــــــــــــــــــته ام
" خانـــــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "
به نـــــــــــــــــــــــــــــام خانۀ
پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدری
که روزهای دخـــــــــــترانه ام
در آن ســــــــــپری می شود .
_-_______-_-________-_
وقتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
" خانــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "را
مــــــــــــــــــــــــــی خوانی ،
بــــــــــــــــــــــــــــاورم نکن .
در ذهـــــــــــــن ایـــــــــــــــن
دختــــــــــــــــــــــــــــــــرک ،
پســــــــــــــــــــــــــــــــرکی
حقــــــــــــــــــــــــــــــــــه باز
حکـــــــــــــــــــــــــــــــمرانی
مـــــــــــــــــــــــــــــــی کند .
-_______-_-________-_
فــــــــــــتوبــــــــلاگ مــــن:
fancyfree.aminus3.com




مدیر وبلاگ:

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه
برچسب ها
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» آخرین بازدید :

1

امکانات جانبی
اینبار اگر تمام شود
ن : ت : سه شنبه 30 آبان 1391 ز : 10:04 ب.ظ | +

شاید یکروز باید تمام کنم:
انکارِ تخریب ساختمان با آجرهای سه سانتی،
آن هم در وضعیتی که هنوز توی بلدزر نشسته ام.

قبلا با "جرئت" تر بودم انگار.
-اگر بشود اسمش را همین گذاشت.-



.:: نظرات () ::.
هجده ِ من
ن : ت : شنبه 13 آبان 1391 ز : 08:27 ب.ظ | +

من ستون آرشیو را از پایین تا بالا هی می خوانم:
تیر مرداد شهریور مهر آبان آذر دی بهمن اسفند فروردین اردیبهشت خرداد تیر مرداد شهریور مهر آبان آذر دی بهمن اسفند فروردین اردیبهشت خرداد تیر -با اینکه واقعا نیست- مرداد -با اینکه واقعا نیست- شهریور مهر آبان. 
آنوقت یکی را رندم انتخاب می کنم:
سعی می کنم از آخری ها باشد، یا از وسطی ها. از اولی ها نباشد، کلا.
چیزی نمی خوانم، فقط تایتل.
بعد گل کاغذی سمت چپ را نگاه می کنم، 
close ×
من: آها راستی.
بعد دوباره وارد می کنم: fancyfree.mihanblog.com
اینبار جغد قدیمی سمت راست را هم نگاه می کنم،
close ×



.:: نظرات () ::.
من ترین
ن : ت : پنجشنبه 4 آبان 1391 ز : 10:28 ب.ظ | +

کسی بوق می زند، هر شب، 22:20.
از خیلی وقت پیش ها می آمد توی کوچه بوق میزد؛ همه توی خانه هایمان منتظر می ایستادیم تا صدای باز و بسته شدن در بیاید. ولی بدون اینکه چنین اتفاقی بیوفتد، راننده حرکت می کرد. طول کشید تا جرئت نگاه کردن به اتومبیل عجیب را پیدا کنم. بالاخره، از گوشه ی پنجره، همانطور که پشت پرده قایم شده بودم، دیدم که گوشه ی پرده های پنجره های تاریک دیگر هم کنار رفته، بدون اینکه کسی آن پشت پیدا باشد. و شب ها همینطور تکرار می شد تا دو هفته ی بعد، که  جلوی چشم های متعجب همه، زنی از پنجره ی طبقه ی هفتم ساختمان دوم پرده را کامل کنار زد، می خواست آشکارا نگاه کند، و دیگر از این موضوع نمی ترسید. شب های بعد، می شد پنج شش نفر دیگر را دید که کامل پرده را کنار زده بودند و به اتومبیل نگاه می کردند. من جزو آن ها نبودم، ولی دلم می خواست دست کم هفتمی یا هشتمی باشم. روز بعد کلی با خودم کلنجار رفتم، و به حس اولین زن فکر کردم -وقتی قاطعانه کنجکاویش را نمایش می داد.- آن شب، پرده را کنار زدم، با چراغ خاموش. یک ماه بعد، چراغ را هم روشن کردم؛ با یک لذت عمیق از گستاخ بودن. این اولین بار بود که طی این چند ماه کسی چنین کاری می کرد. شب های بعد دو سه نفری مثل من چراغ را روشن می گذاشتند. عده ای هم، تازه قدم اول را برداشته بودند-پشت پرده، با ترس-، ولی می شد مطمئن بود که دیگر از هر پنجره ای ساعت 22:20 کسی دارد به اتومبیل نگاه می کند، هر کسی یک جور. حادثه ی بعدی خیلی طول کشید تا اتفاق بیوفتد. توی سکوت ترسناک کوچه، پسری داد زد: "منتظر کی هستید؟". همه با نفس های حبس شده سرشان را سمت صدا برگرداندند- من هم-. چیزی ندیدم البته، ولی مطمئن بودم پسر لبخند می زند. اتومبیل، آن شب زود تر رفت. ترسیدیم، همه مان. از اینکه فردا شب نیاید.  آمد ولی. سر وقت. دوباره همان پسر همان سوال را کرد، و دنبالش دو نفر دیگر هم همین سوال را پرسیدند. -بدون اینکه جوابی بشنوند- من، و خیلی های دیگر، با حسرت نگاه می کردیم، و آرزو می کردیم کاش ما هم جرئت چنین کاری داشتیم. سه شب بعد، من هم به جمعشان اضافه شدم. تا چهار هفته ی بعد، کوچه شده بود مثل یک پرستشگاه، یک عالمه آدم، هم صدا، یک جمله را تکرار می کردند. تا همین دیشب که من به سرم زد سوال جدیدی بپرسم: "اصلا منتظر کس خاصی هستید؟" الکی پرسیدم، همینجوری. ولی بلافاصله، کل کوچه ساکت شد. سوالم برایشان معنی جدیدی داشت. یک فکر جدید. که ناگاه وجود همه مان را پر کرد. منتظر کس خاصی هستید؟ شاید هیچ فرد خاصی مد نظر نیست اصلا. شاید... هر کسی بتواند سوار شود. یعنی وقتش نرسیده چهره ی راننده را ببینیم؟ چرا تا به حال به این فکر نیفتاده بودیم؟ دیشب تا به حال حتما همه به همین فکر کرده اند، و حتما همه خودشان را تصور کرده اند که ساعت 22:20 به جای اینکه پشت پنجره منتظر ایستاده باشند، دم در بایستند، با شش قدم خودشان را به اتومبیل برسانند، درش را باز کنند و... تمام. این شب ها با کل 12 ماه قبل فرق می کند. خیلی. تا امشب انگار، فرصت برای بی پرده بودن باقی بود.
از امشب ولی،
آخرین گستاخ،
گستاخ ترین
خواهد بود.



.:: نظرات () ::.

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به خانــــۀ 52 می باشد.
.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ