تبلیغات
خانــــۀ 52 - مطالب شهریور 1391
خانــــۀ 52

منوی اصلی

نامـــــــــــــــــــــــــــــــــش را
گذاشـــــــــــــــــــــــــــــته ام
" خانـــــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "
به نـــــــــــــــــــــــــــــام خانۀ
پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدری
که روزهای دخـــــــــــترانه ام
در آن ســــــــــپری می شود .
_-_______-_-________-_
وقتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
" خانــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "را
مــــــــــــــــــــــــــی خوانی ،
بــــــــــــــــــــــــــــاورم نکن .
در ذهـــــــــــــن ایـــــــــــــــن
دختــــــــــــــــــــــــــــــــرک ،
پســــــــــــــــــــــــــــــــرکی
حقــــــــــــــــــــــــــــــــــه باز
حکـــــــــــــــــــــــــــــــمرانی
مـــــــــــــــــــــــــــــــی کند .
-_______-_-________-_
فــــــــــــتوبــــــــلاگ مــــن:
fancyfree.aminus3.com




مدیر وبلاگ:

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه
برچسب ها
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» آخرین بازدید :

1

امکانات جانبی
Ivaz کاراکترش مال خودش است
ن : ت : یکشنبه 12 شهریور 1391 ز : 03:04 ب.ظ | +

قرار نیست برایت تعریف کنم. خودت که آنجا بودی دیدی چطور قورباغه از لای انگشتهایمان سر می خورد. می دانی؛ اگر تو هم همانطوری سر بخوری، آنوقت شاید به سرت زد و روی موجی از فکرهایت که این چند سال توی فضای اتاقت جریان دارد لیز خوردی. می توانی خودت را روی در و دیوار اتاقت بکشی، لیز بخوری عین سایه بشوی. آنوقت لازم نیست به این زودی عکس های حسین پناهی را که با آنهمه ذوق روی دیوار زدی بیندازی دور که جلوی چشمت نباشند؛ چون سایه ها می توانند چیز هایی که دوست ندارند را توی تاریکی خودشان محو کنند. اگر سایه می شدی آنوقت دلت نمی گرفت که چرا همه آهنگهای جدید به نظرت تکراری ست؟ چون سایه ها زیاد به این چیزها فکر نمی کنند-احتمالا-. سایه ها به لیز خوردن و رفتن فکر می کنند فقط. تو به لیز خوردن فکر می کردی و آونوقت چون یک سایه ی بی جسم بودی، به محض تصور به حرکت در می آمدی. می توانستی از روی کتاب های مرتب چیده شده ی کتابخانه ات یکی یکی بی تفاوت لیز بخوری، چون دیگر لیز خوردن مهم تر از تمام کردن کتابهای نیمه تمام است: اورلاندو، سه گانه نیویورک، ظرافت جوجه تیغی،،، می توانستی از زیر در اتاق صد سال بسته ات خودت را بالاخره بیرون بکشی. آنوقت روی موزاییک راه پله همانطور که چین می خوری، سر بخوری و بیایی پایین. اصلا شاید دلت خواست، رفتی سراغ سایۀ تک تک آدمهایی که سه سال پیش با تو بودند؛ شاید از زیر در اتاقشان خودت را رد کنی، همانطور که پشت میزشان نشسته اند سایه شان را در خودت حل کنی آنوقت؛ و بعد شما چند تا سایه، با هم، جسم های بی سایه تان را توی اتاق های انفرادی تان رها می کنید، روی سایۀ کوچه سر می خورید، روی سایۀ شهر هم. امسال را رد می کنید، پارسال را هم، و سال قبلترش را. و می رسید به قبل از آنکه برای همه تان اتفاق بیوفتد.

... بیخیال؛ یک روز باید اتفاق میوفتاد.



.:: نظرات () ::.

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به خانــــۀ 52 می باشد.
.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ