تبلیغات
خانــــۀ 52 - مطالب اردیبهشت 1391
خانــــۀ 52

منوی اصلی

نامـــــــــــــــــــــــــــــــــش را
گذاشـــــــــــــــــــــــــــــته ام
" خانـــــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "
به نـــــــــــــــــــــــــــــام خانۀ
پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدری
که روزهای دخـــــــــــترانه ام
در آن ســــــــــپری می شود .
_-_______-_-________-_
وقتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
" خانــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "را
مــــــــــــــــــــــــــی خوانی ،
بــــــــــــــــــــــــــــاورم نکن .
در ذهـــــــــــــن ایـــــــــــــــن
دختــــــــــــــــــــــــــــــــرک ،
پســــــــــــــــــــــــــــــــرکی
حقــــــــــــــــــــــــــــــــــه باز
حکـــــــــــــــــــــــــــــــمرانی
مـــــــــــــــــــــــــــــــی کند .
-_______-_-________-_
فــــــــــــتوبــــــــلاگ مــــن:
fancyfree.aminus3.com




مدیر وبلاگ:

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه
برچسب ها
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» آخرین بازدید :

1

امکانات جانبی
نه،حالا جدی چی شده؟
ن : ت : سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 ز : 08:38 ب.ظ | +

این جملۀ دیوانۀ "آذی، چی شده؟"، که از هیچی همه چی می سازد؛ و جواب دیوانه ترِ "هیچی" که بی بروبرگرد همه فکر می کنند داری تعارف می کنی. کلی باید بالا پایین بپری مطمئنشان کنی که لازم نیست فکر های ناراحت کننده ای توی سرت بچرخد تا حوصله سرو صدا و روی استیج رفتن و آواز خواندن و اینها را نداشته باشی. روی مودش نیستی فقط! اثبات اوکی بودن خودت، برای یک جماعتی که اصرار دارند یک چیزیت هست، انقدر فرساینده و مسخره ست که آخرش که می روی تا بخوابی، انقدر خسته ای که حالا می توانی رسما اعلام کنی یک مرگیت هست.



.:: نظرات () ::.
"دال"، و نشخوار هیجانات تازه
ن : ت : دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 ز : 05:00 ب.ظ | +

مثلا نصف شب از هیجان بیدار شوی. بفهمی که همه چیز اشتباه بوده کلا. و حس کنی یک شخصیت اشتباه در یک رمان اشتباهی بوده ای. فردا صبح بروی با دال در میان بگذرای. بگویی خداحافظ من رفتم توی داستان خودم، همه چیز یک اشتباه احمقانه بوده تا اینجا. بعد او اصرار کند که نخیر، این دقیقا همان داستان توست، منتها تو داری خودت را با یک کاراکتر دیگر اشتباه میگیری. یک سری جمله هم بگوید که آینده ات فلان، بهمان. تو اینطوری موفق تری، تو آنطوری مزخرف تری. کلا همه هیجانت را قورت بدهد بعد تف کند توی صورتت. تو لبخند بزنی، بگویی متشکرم خانم دال.  ولی من تصمیمم را گرفته ام. بعد با هیجانی تف مالی شده بیایی بیرون، همانطور که با دست و پای آویزان توی راهرو قدم میزنی، دال را تصور کنی، با دندانهای تیز، عین خون آشام ها، منتها به جای خون، هیجان می خورد. بلافاصله خودت را تصور کنی، که داری میکوبی روی میزش و داد می زنی هی لعنتی، دیگر آن کلمه مسخره ی آینده را توی دهنت نچرخان. خوب؟ دوباره برمیگردی، تا آخرین خیالت را در این رمان اشتباهی عملی کنی، با مشتهای بسته میروی رو به روی میزش. دارد به سـ همان حرفها را می زند. که آینده ات فلان، بهمان. تعجب می کنی که چطور سـ هم درست در همان روز متوجه شده باید برود دنبال داستان خودش. سـ لبخند می زند، راضی شده که بیخیال شود انگار، همین قصه ای که اشتباهی افتاده تویش را برود تا ته ببیند چه می شود. تو جوش می آوری، حالا باید به خاطر سـ هم سرش داد بزنی، یاد چـ می افتی. و همینطور ف. به خاطر آنها هم. و شاید الف، ب، پ، ... واو، ه، ی هایی هم هم وجود داشته اند که دال به همه شان باورانده همین قصه مال آنهاست. می گویی خانم دال، همان اولین باری که آدم متوجه می شود باید دنبال چیز دیگری بگردد، یعنی وقتش رسیده که با همه خداحافظی کند و برود دنبالش. بعد می آیی بیرون، آنطوری که دلت می خواست داد نزدی ولی خوب بهتر از هیچی بود به هر حال. دنبال هیجانت میگردی، می پیچیی سمت راست، روی پله ی آخر منتهی به سایت، پیدایش می کنی. برش می داری، تر و تازه اش می کنی، و بهش میگویی که بهتر است خوشحال باشد، چون تا دو ماه دیگر، شخصیت اول داستانی هستید که دقیقا متعلق به شماست. 



.:: نظرات () ::.

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به خانــــۀ 52 می باشد.
.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ