تبلیغات
خانــــۀ 52 - مطالب فروردین 1391
خانــــۀ 52

منوی اصلی

نامـــــــــــــــــــــــــــــــــش را
گذاشـــــــــــــــــــــــــــــته ام
" خانـــــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "
به نـــــــــــــــــــــــــــــام خانۀ
پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدری
که روزهای دخـــــــــــترانه ام
در آن ســــــــــپری می شود .
_-_______-_-________-_
وقتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
" خانــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "را
مــــــــــــــــــــــــــی خوانی ،
بــــــــــــــــــــــــــــاورم نکن .
در ذهـــــــــــــن ایـــــــــــــــن
دختــــــــــــــــــــــــــــــــرک ،
پســــــــــــــــــــــــــــــــرکی
حقــــــــــــــــــــــــــــــــــه باز
حکـــــــــــــــــــــــــــــــمرانی
مـــــــــــــــــــــــــــــــی کند .
-_______-_-________-_
فــــــــــــتوبــــــــلاگ مــــن:
fancyfree.aminus3.com




مدیر وبلاگ:

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه
برچسب ها
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» آخرین بازدید :

1

امکانات جانبی
مجهول
ن : ت : دوشنبه 21 فروردین 1391 ز : 03:45 ب.ظ | +

خیلی وقت پیش ها یک تکه مقوای سفید را 3در 4 بریدم گذاشتمش کنار. با خودم می گفتم از کجا معلوم، شاید واقعا یکی دید و شناخت. روز اول که هیچ؛ فراموش کردم با خودم ببرمش؛ به هیچ نتیجه ای نرسیدم. روزهای بعدی اما حواسم بود که حتما همراهم باشد. بعد از ظهر ها توی همین کوچه های اطراف می چرخیدم و توی صورت آدمها دقیق می شدم. من دوستی داشتم می گفت چهره آدمها داد میزند تا به حال چند تا رفیق داشته اند، با چند تایشان به هم زده اند، کلا چند تا آدم دیده اند و این جور چیزها. اگر او اینجا بود کارم بی دردسر راه می افتاد. ولی من ناچار بودم این کار را تنها انجام بدهم. خلاصه به چهره آدمها نگاه می کردم و به آنهایی که حدس میزدم افراد زیادی را دیده باشند نزدیک می شدم. مقوای سفید را می گرفتم جلویشان می پرسیدم :"ببخشید، شما همچین آدمی ندیده اید؟" یک مدت طولانی به مقوا، و بعد به من خیره می شدند. بعد که می دیدم منتظرند تا نشانه دیگری بدهم، می گفتم: "متاسفم، اطلاعات بیشتری از او موجود نیست." هیچ کدام حتی یک کلمه هم نمی گفتند. بعد همانطور که داشتند می آمدند، مسیرشان را پیش می گرفتند. انگار توی همین چند ثانیه هیچ وقت متوقف نشده اند، کسی را جلویشان ندیده اند و هیچ کس سراغ هیچ کس را از آنها نگرفته. احساس بیچارگی می کردند لابد، که با وجود آنهمه کسی که می شناسند، اما هنوز حتی به درد تشخیص چهره هم نمی خورند. من قبل از اینکه آنقدر دور شوند که صدایم بهشان نرسد از پشت سر داد میزدم: "ابدا لازم نیست خودتان را سرزنش کنید. مشکل از اوست، که زیادی مجهول است."



ادامه مطلب
.:: نظر () ::.

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به خانــــۀ 52 می باشد.
.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ