تبلیغات
خانــــۀ 52 - مطالب آبان 1390
خانــــۀ 52

منوی اصلی

نامـــــــــــــــــــــــــــــــــش را
گذاشـــــــــــــــــــــــــــــته ام
" خانـــــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "
به نـــــــــــــــــــــــــــــام خانۀ
پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدری
که روزهای دخـــــــــــترانه ام
در آن ســــــــــپری می شود .
_-_______-_-________-_
وقتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
" خانــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "را
مــــــــــــــــــــــــــی خوانی ،
بــــــــــــــــــــــــــــاورم نکن .
در ذهـــــــــــــن ایـــــــــــــــن
دختــــــــــــــــــــــــــــــــرک ،
پســــــــــــــــــــــــــــــــرکی
حقــــــــــــــــــــــــــــــــــه باز
حکـــــــــــــــــــــــــــــــمرانی
مـــــــــــــــــــــــــــــــی کند .
-_______-_-________-_
فــــــــــــتوبــــــــلاگ مــــن:
fancyfree.aminus3.com




مدیر وبلاگ:

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه
برچسب ها
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» آخرین بازدید :

1

امکانات جانبی
ماه پیشونی
ن : ت : سه شنبه 17 آبان 1390 ز : 06:11 ب.ظ | +

کوچۀ 52؛ شب. دختری پابرهنه با لباسی سیاه، و موهای سیاه بلند روی صورتش، که با ناخنهایی کبود از سرما، آنها را کنار می زند. که از بین لبهای کبودش دارد می خواند: "سهم من نور بود." و مردمی که به دنبال صدا، پای برهنه، می دوند توی کوچه. ولی سیاهی لباس دختر را از تاریکی سایه های کوچه تشخیص نمی دهند. گم می شود. انگار که سیاهی اش با رنگ شب یکی شده باشد. شبِ بعد؛ باز صدای دختر، و تعداد کمتری از آدم ها که دنبال صدا می آیند. و آنهایی که نمی آیند، روی مبل، خودشان را جابه جا می کنند، و صدای آهنگهایشان را کمتر، و تلویزیون را هم همینطور؛ و در جواب دختر کوچکشان که می پرسد چرا دنبال صدا نمی روید جواب می دهند: "کسی نیست. صدای شب است."  شب بعد؛ و تعداد خیلی کمتری از آدمها: یکی و یا شاید دو تا. و بقیه ی آدمها، که به خیال خودشان به آواز شب گوش می دهند. و تصور اینکه "از توی خانه هم می شود گوش داد. شب که دیدن ندارد.". شب چهارم؛ دختر، کوچه، هیچ کس. و سالها بعد؛ افسانه ی کوچۀ 52، که آسمانش، شبها آواز می خواند.



.:: نظرات () ::.
هفـــده ِ من
ن : ت : جمعه 13 آبان 1390 ز : 08:11 ق.ظ | +

هوا پاییز است، نه زیاد، فقط شاید یک کمی بیشتر از دیروز، و یا پریروز. ولی برای من به قدری هست که  حوصله نداشته باشم با بقیه بخوانم یا کاغذهای رنگی را از دور کادو هایم باز کنم؛ یا حتی بدتر از همه، جلوی همه چشمهایم را ببندم، زورکی آرزوهای خوب خوب کنم. من همیشه توی همان لحظه یادم می رود چی می خواهم. همه آرزوهای لجبازم می روند در نقطه ای کور از ذهنم، آن پشت مشت ها، که هیچ وقت ِ خدا آنتن نمی دهد. آخرش هم حوصله ام سر می رود؛ و شاید حوصله ی خیلی های دیگر هم. تند تند چشمهایم را باز می کنم، و وانمود می کنم که آرزو کرده ام. یک آرزوی بزرگ و مهم، و بهترین چیزی که ممکن بوده را خواسته ام؛ دروغکی.  بعد، نفسم را برای شعله ی روی کیک حبس می کنم؛

فوت.



.:: نظرات () ::.
دیالوگ های کیلویی
ن : ت : سه شنبه 3 آبان 1390 ز : 04:52 ب.ظ | +

نه از آن "دلم برات تنگولید" های کیلویی؛ اصلا منظورم از آنهایی نیست که می شود با "منم همینطور" سر و تهش را هم آورد. نه از آنهایی که تند تند می گویندش و سریع ازش رد می شوند و بین آن همه جمله ای که رد و بدل می شود، نمی توانی خوب بهش فکر کنی.

از آن جمله هایی دوست دارم که کلی دل دل می کنند برای گفتنش. کلی می خواهند قشنگش کنند ولی نهایتا به همان "نبودی، دلم پوسید" راضی می شوند. تازه؛ بلافاصله بعدش یک جمله ی مزخرف نمی زنند تنگش برای تغییر بحث. با حوصله نگاهت می کنند. برایشان مهم است که باور کرده ای یا نه. بعد تو می گردی دنبال یک جواب ولی می ترسی جوابت خیلی معمولی باشد برای چنین احساسی. ساکت می شوی، و باور می کنی که کسی واقعا دلش برای تو تنگ شده.



.:: نظرات () ::.

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به خانــــۀ 52 می باشد.
.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ