تبلیغات
خانــــۀ 52 - مطالب مهر 1390
خانــــۀ 52

منوی اصلی

نامـــــــــــــــــــــــــــــــــش را
گذاشـــــــــــــــــــــــــــــته ام
" خانـــــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "
به نـــــــــــــــــــــــــــــام خانۀ
پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدری
که روزهای دخـــــــــــترانه ام
در آن ســــــــــپری می شود .
_-_______-_-________-_
وقتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
" خانــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "را
مــــــــــــــــــــــــــی خوانی ،
بــــــــــــــــــــــــــــاورم نکن .
در ذهـــــــــــــن ایـــــــــــــــن
دختــــــــــــــــــــــــــــــــرک ،
پســــــــــــــــــــــــــــــــرکی
حقــــــــــــــــــــــــــــــــــه باز
حکـــــــــــــــــــــــــــــــمرانی
مـــــــــــــــــــــــــــــــی کند .
-_______-_-________-_
فــــــــــــتوبــــــــلاگ مــــن:
fancyfree.aminus3.com




مدیر وبلاگ:

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه
برچسب ها
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» آخرین بازدید :

1

امکانات جانبی
رد پایش بو می دهد
ن : ت : سه شنبه 19 مهر 1390 ز : 05:07 ب.ظ | +

از تکه پازل ها بدم می آمد. تکه های جدا جدا کلافه ام می کرد. با سایه ای از خاطره ای دور، دوتایی، همه تکه ها را با هم جور کردیم؛ و از شادی، جعبه های خالی پازل ها را -مثل کلاههایی که از شادی به هوا می اندازند-  به هوا انداختیم. بیدار که شدم، همان هفتصد هشتصد تایی که کف اتاقم درست کرده بودم را هم یکی زده بود ریخته بود به هم. رد پایش، توی رویا هم که باشد، بو می دهد.



.:: نظرات () ::.
نقشه ام توی دومی گم شد؛ راه خروج لطفاً
ن : ت : شنبه 2 مهر 1390 ز : 02:19 ق.ظ | +

برای ترسهای آدمها شکل می ساختم. برای مردی که سکوتش را هیچ وقت نمی فهمم یک عالمه پله ساختم گذاشتم برای خودش این پله ها را برود بالا بیاید پایین تا ریتم قدمهای سنگینش توی کابوس هایش منعکس شود. برای همسرش که به نگاههایش اعتماد ندارم صدای چندین بچه را ساختم که دورتادورش را گرفته اند و داد می زنند "دختره اینجا نشسته، گریه می کنه، زاری می کنه. برای دختری که آرزوهایش را خوب می شناسم یک جوخه ی اعدام ساختم؛ می خواستند او را با چادرش حلق آویز کنند. برای زنی که با زندگی اش زندگی کرده ام یک آینه ساختم دادم دستش تا تویش مژه های خاکستر گرفته اش را تماشا کند و محکم پلک بزند تا خاکستر ها بریزند. برای مردی که می دانم بوی سیگار خاطره ی چه شبی را برایش زنده می کند یک سیگار ساختم گذاشتم بین لبانش تا پک بزند و با بینی دودش را بیرون بدهد. برای خودم هم، خودم را ساختم -بعد از گردشی طولانی و شبانه توی پس کوچه های ترسهای این و آن-  که هرچه میگردم، علامت خروج را پیدا نمی کنم.



.:: نظرات () ::.

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به خانــــۀ 52 می باشد.
.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ