تبلیغات
خانــــۀ 52 - مطالب شهریور 1390
خانــــۀ 52

منوی اصلی

نامـــــــــــــــــــــــــــــــــش را
گذاشـــــــــــــــــــــــــــــته ام
" خانـــــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "
به نـــــــــــــــــــــــــــــام خانۀ
پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدری
که روزهای دخـــــــــــترانه ام
در آن ســــــــــپری می شود .
_-_______-_-________-_
وقتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
" خانــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "را
مــــــــــــــــــــــــــی خوانی ،
بــــــــــــــــــــــــــــاورم نکن .
در ذهـــــــــــــن ایـــــــــــــــن
دختــــــــــــــــــــــــــــــــرک ،
پســــــــــــــــــــــــــــــــرکی
حقــــــــــــــــــــــــــــــــــه باز
حکـــــــــــــــــــــــــــــــمرانی
مـــــــــــــــــــــــــــــــی کند .
-_______-_-________-_
فــــــــــــتوبــــــــلاگ مــــن:
fancyfree.aminus3.com




مدیر وبلاگ:

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه
برچسب ها
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» آخرین بازدید :

1

امکانات جانبی
به جز او
ن : ت : یکشنبه 27 شهریور 1390 ز : 04:38 ب.ظ | +

داشت برایش می شمرد که عشق چند نفر است: "عشق منی، عشق حامدی، عشق مامانتی، عشق عزیز جونی، عشق خاله حمیده" بعد داد می زند: "عشق دایی حســـام!" و او را که روی زانوهایش نشسته محکم می بوسد. "دایی، خودتو دو بار گفتی." حسام دوباره شروع می کند. آدمها را برای خواهر زاده اش با آن موهای دم گوشی اسم می برد. کم کم، طوری که انگار از شروع این بازی پشیمان شده، بعد از هر اسم، یک "بــــــعد" ِ کشدار اضافه می کند. آشکارا، داشت لیست آدمها را طولانی می کرد؛ اما مگر آدمهایی که این کوچولو آنها را به اسم می شناسد چندتا هستند؟ تا آخر، با دقت گوش می دهد و بعد می پرسد: "عشق بابام؟" دایی حسام دستهای تپلش را می بوسد. بعد به خودش قیافه ای هیجان زده می گیرد. با دستش آنطرف خیابان را نشان می دهد و می گوید: " ئه نگین! اونجارووو، موتور! می خوای با یکی از اینا بریم خونه؟" نگین که صدای موتور او را به هیجان آورده سوالش را فراموش می کند. دو تایی می روند آن دست خیابان منتظر موتوری که سوارشان کند. و من و همۀ کسانی که توی ایستگاهند، تا لحظه ای که سوار اتوبوس شویم، در فکر جواب بیرحمانه ای هستیم که روزی نگین خواهد فهمید.



.:: نظرات () ::.
پاک کن را بردار
ن : ت : جمعه 25 شهریور 1390 ز : 02:02 ب.ظ | +

دیده اید از این آدمهایی که می خواهند چیزی را یواشکی نگاهی بیندازند؟ شانه هایشان رو به جلو خم می شود. هر چقدر یواشکی ها بیشتر می شود، آدم خم تر می شود تا جایی که می بینی مچاله شده. این چند وقت آنقدر مچاله شده بودم که دیگر دست و پایم داشت به هم گره می خورد. دیشب، همان موقعی که ماه دستش به بالاترین نقطۀ آسمان رسیده بود، عین فنر فشرده شده ای از جا در رفتم. بیتاب شدم؛ چراغ را روشن کردم. موبایلم را برداشتم و همه ی اس ام اس هایی که حال و هوای رمزآلود داشت پاک کردم. به شماره ای که با بدبختی گیرش آورده بودم نگاه انداختم و پاکش کردم. اکانتی را که چندین تابستان را با آن گذرانده بودم، با آن همه E-mail خاطره انگیز، یکجا پاک کردم. به مرز جنون رسیده بودم و آدم دیوانه هم از ریاضت کشیدن خوشش می آید. و چه ریاضتی سخت تر از آنکه با پاک کن بیوفتی به جان گذشتۀ شیرین اما یواشکی ات؟ آنیکی وبلاگم را هم با همه ی 387 پستش در جا پاک کردم. کاغذهایی که لای کتابهای بدرد نخور قایم کرده بودم، ریز ریز کردم. فایل هایی که سعی کرده بودم با دسته بندی های پیچیده ی فولدر ها و لابه لای صدتا فایل دیگر پنهان کنم، همه را پاک کردم. که البته زورم به اصل کاری، دفترچه های خاطراتم، نرسید –وچه خوب بود اگر دلش را داشتم.-  و در تمام این مدت بخت با من یار بود؛ چرا که همه عمیقا خواب بودند و هیچ کس جلوی خیانتی را که من شبانه در حق گذشته ام می کردم نگرفت. 

حسرتش، می ارزد به آخرش؛ که ولو می شوم روی تخت، دستم را می گذارم زیر سرم؛ و به این فکر می کنم که دیگر لازم نیست مچاله شوم تا کسی سر در نیاورد از کارم. لازم نیست نگران این باشم که موبایلم کجاست؟ مبادا کسی بخواهد فضولی کند؟ مبادا حواسم نبوده با آدرس وبلاگ دیگرم برای کسی نظر گذاشته ام؟ یا اینکه نکند  sign out را نزدم، کسی همه آن ای میل ها را بخواند؟ یا اینکه فیش فلان خرید را که یادگاری نگهش داشته ام پیدا کند؟  یا از هزار توی فولدری ام سر در بیاورد؟ شاید به زودی پشیمان شوم. ولی فعلا دلم می خواهد همین طور که روی تخت دراز کشیده ام، به سقف اتاقم لبخند بزنم و هماهنگ با نفس های آرام و منظمم به او بگویم:

"ســــ ـــبــــ ــــک شــ ــــد مــ."



.:: نظرات () ::.
تماشاخانۀ 52
ن : ت : پنجشنبه 17 شهریور 1390 ز : 08:17 ق.ظ | +

چشمهایش را که باز می کند نور پروژکتورها، مستقیم تابانده می شود توی چشمش. صورتش را جمع می کند. دو دستش را می گذارد روی زمین و بلند می شود. چرخ می زند؛ روی سکویی ایستاده و روبرویش آدمها همینطور زل زده اند به او. به لباس های سنگین و نمایشی تنش نگاه می کند و فکر می کند کی برای این نمایش آماده شده؟ آخرین چیزی که به یاد دارد، قراری است که با پدرش برای دیدن یک نمایش گذاشته بود. پدر گفته بود: "پس تماشاخانۀ 52." سکوت که طولانی میشود، منتقدانی که ردیف اول نشسته اند عینکشان را روی بینی جابه جا می کنند و می نویسند: تأخیر در شروع ماجرا. دستهایش را از هم باز می کند، می بندد و بعد با یاس می گوید: "من نباید اینجا باشم." و وقتی که سکوت همچنان پا بر جا می ماند فکر می کند حتما باید همین را می گفته. چشم می گرداند و با دیدن پدرش توی جمعیت داد می زند: "بابا؛ کی این لباسارو تن من کرده؟" پدر انگار او را نمی شناسد و همراه با بقیه تماشاگران منتظر بقیه ماجرا می نشیند. "منو آوردی اینجا که چی؟" از این طرف صحنه می دود آن طرف. داد می زند "شماها میشنوین من چی می گم؟" چندین بار صدایشان می زند. می گوید که قرار نبوده اینجا باشد. اینکه او را با دیگری اشتباه گرفته اند. بعد، کلافه می شود. سرش را بین دستهایش می گیرد و داد می کشد. عادت به همچین کاری ندارد ولی من به او حق می دهم. آدم روی صحنه که قرار می گیرد، تعجبش نمایشی می شود؛ عصبانیتش نمایشی می شود؛ فکرهایش هم گاهی نمایشی می شود. منتقدان اول به هوار کشیدنش گوش می دهند بعد نظرات مثبتشان را از بازی این بازیگر ثبت می کنند. مردم موهای تنشان سیخ می شود و گاهی به گریه می افتند. دو دستش را از روی گوشهایش بر میدارد. با چشمانی باز می ایستد و به تماشاگران نگاه می کند و فکر می کند چه بلایی سرشان آمده. احساس می کند اگر دو روز تمام هم به این فکر کند، باز به نتیجه ای نمی رسد. کم کم صدای دست های مرددی که به هم کوبیده می شوند به گوش می رسد. بعد چندین نفر دیگر هم شروع به دست زدن می کنند و آن موقع بقیه تماشاچیان که مطمئن می شوند نمایش به پایان رسیده با اعتماد به نفس تشویق می کنند. حتما زده به سرشان. با تصور اینکه با یک سری موجودی که هیچ درکی ازشان ندارد روبروست، زانوهایش سست می شود و به زمین می افتد؛ و تماشاگران به احترام هنرمند متواضعی که در برابرشان زانو زده، از صندلیها بلند می شوند.

پرده های تماشاخانۀ 52 بسته می شود.


پاورقی: تصویری دیگر از زندگی ِ میم. ر

پاورقی: از نگار (ساعتهای گذرا) بی خبرم. شما چه طور؟



.:: نظرات () ::.
مراقب آسمان باش
ن : ت : یکشنبه 6 شهریور 1390 ز : 01:52 ق.ظ | +

زن، با صدایی زیر و چشمهایی گشاد شده طوری تند تند حرف میزد که من ناخواسته به یاد قد قد مرغ می افتادم. با هر جمله ای که می گفت همه پوزخند میزدند و او که می دید حرفش را باور نکرده اند جیغ می زد: "باور نمی کنید؟!" و با هر بار گفتن این جمله  گره روسری اش را محکم تر می کرد تا جایی که همه از ترس اینکه خودش را با روسری اش خفه کند دیگر پوزخند نزدند و فقط سر تکان دادند. من ترجیح می دادم وانمود کنم غرق در پوستر تبلیغاتی عطر مردانه روی در و دیوار مترو هستم. دست کم مجبور نمی شدم زورکی توهمات زن دیوانه را تایید کنم. بعد از ده دقیقه که تماما با جیغ های زن همراه بود، دیگر گره روسری اش را مجبور نبود محکم تر کند چون به گمانم بقیه هم داشتند مثل او خل می شدن و به حرفهایش با جدیت گوش می دادند. این را زن هم فهمیده بود. صدایش را پایین آورد. طوری که من مجبور شدم سرم را از پوستر بچرخانم تا جملاتش را لب خوانی کنم: "امشب،..." همه دهانمان باز مانده بود. "آخرین شبی ست که..." انگار حالا که صدایش را پایین آورده همه چیز قابل باور شده است."...ماه را خواهید دید." بعد از چندین ثانیه سکوت که به چشمهایمان زل زد، طوری که اصلا چیزی نگفته، مجله ای از کیفش در آورد و شروع کرد به ورق زدن. ما همه اول انگار که زمان متوقف شده باشد فقط نگاهش کردیم و پلک زدیم. بعد ناگهان یادمان افتاد آن اول که قسم می خورد می خواهند ماه را بدزدند کلی به او خندیده بودیم. بعضی ها کیفشان را روی دوششان جابه جا کردند. چند نفر شانه بالا انداختند. بعضی ها دوباره پوزخند زدند. یکی با انگشتش دو تا دایره کنار سرش کشید که یعنی: "خل! "من هم دوباره به تبلیغ عطر مردانه نگاه کردم و به این فکر کردم که هیچ کداممان بازیگران خوبی نیستیم. نمی توانیم وانمود کنیم که چیزی درونمان تغییر نکرده. نمی توانیم وانمود کنیم که باور نکرده ایم. این را سکوتی که ایجاد شده بود لو می داد و فقط صدای ورق خوردن مجله سکوت را برای لحظه ای از بین می برد.

 تا درهای مترو از هم باز شد، همه به جز زن، خودمان را پرت کردیم بیرون. همه می خواستیم از همدیگر فرار کنیم. باید پیش کسانی برویم که خندیدنمان را به زن ندیده باشند تا مجبور نباشیم وانمود کنیم. باید برویم به همه خبر بدهیم که ماه را دارند می دزدند. باید زودتر همه بفهمند که "امشب آخرین شبی ست که ماه را خواهیم دید." مثل دیوانه ها بالا و پایین بپریم و بگوییم: "باور نمی کنید؟!" بعد گره روسری مان را محکم کنیم و بقیه را وادار کنیم تا قبل از خفه شدنمان باور کنند که ماه امشب ربوده خواهد شد.

هشت ساعت بعد، توی پارک، دختری ایستاد جلوی نیمکتی که من نشسته بودم. دستهایش را تند تند حرکت می داد و دهانش را باز و بسته می کرد و سعی می کرد چیزی بگوید. گیج شده بودم. ناخواسته به حرکاتش پوزخند زدم. تا پوزخندم را دید، گره روسری اش را محکم کرد و با چشمانی گشاد شده فریاد زد. و من فهمیدم که منظورش از این فریاد این است که "باور نمی کنید؟!" گفتم: "چرا. باور می کنم." زل زد به صورتم و خیلی آرام دهانش را باز و بسته کرد. من ابدا زبان اینجور آدمها را بلد نیستم. ولی این یکی را می شد فهمید. این زبان را زن ِ توی مترو یادم داده بود. دختر ِ بی زبان داشت می گفت: "امشب آخرین شبی ست که ماه را خواهید دید."

ماه داشت توی آسمان ظاهر می شد. و در همین لحظات انگار که مردم همه دیوانه شده باشند، این طرف و آن طرف می دویدند و فقط یک چیز را برای بار هزارم با ترس به زبان می آوردند: "امشب آخرین شبی ست که ماه را خواهیم دید." این را در حالیکه به ماه زل زده بودند می گفتند. سر همه رو به ماه بود. من که از بس سرم رو به آسمان بود، گردنم داشت درد می گرفت کیفم را گذاشتم زیر سرم. وسط خیابان دراز کشیدم و زل زدم به ماه. نباید نگران ماشین ها بود. چون هیچ کس دلش نمی خواهد لحظه ی دزدیده شدن ماه به جای اینکه آسمان را تماشا کند، مشغول چرخاندن فرمان و بوق بوق کردن باشد. داشتم فکر می کردم. هر کس خبر را شنیده بود، تا همین حالا آرام نگرفته بود. پس چرا زن ِ توی مترو با خیال راحت مجله ورق می زد؟

پنج یا شش ساعتی می شد که توی خیابان ها ایستاده بودیم و زل زده بودیم به ماه. حتی وقتی می خواستیم با هم حرف بزنیم هم چشم از ماه بر نمی داشتیم. ربوده شدن ماه را نباید از دست داد. شاید در عرض کمتر از چند ثانیه صورت بگیرد و فرصت برای اینکه نگاهمان را از چهره ای بگیریم و سرمان را به آسمان بچرخانیم نباشد. بعضی ها برای اینکه حوصله شان سر نرود تخمه آورده بودند. تق تق می شکستند و بعد تف می کردند توی سر و صورت مردم؛ چون نمی شد سر را چرخاند و موقعیت را سنجید. پسری که با چند نفر دیگر جلوی من ایستاده بود، برای بار پنجاه و دوم گفت: "همه سر کاریم." با این حال خودش هنوز داشت ماه را نگاه می کرد. خبر نگاران همانطور که زل زده بودند به ماه گزارششان را ضبط می کردند. یک عده هم که توی کوچه ها و خیابان های گوش تا گوش آدم، دنبال کسی می گشتند، همانطور که به ماه زل زده بودند، گم شده شان را صدا می زدند ولی هیچ کس حاضر نمی شد سرش را بیاورد پایین. ماه بیچاره!

رنگ آسمان داشت سورمه ای می شد و پسر برای بار صد و چهل و دوم داشت می گفت: "همه سرکاریم." آسمان صورتی می شد و هنوز هیچ کس چشم روی هم نگذاشته بود. اولین شاعبه های خورشید داشت نمایان می شد و هنوز هیچ کس قصد دزدیدن ماه را نکرده بود. خورشید ظاهر شد و ماه مثل همیشه کمرنگ شد و بعد توی سفیدی آسمان گم شد. و پسر برای بار نمی دانم چندم گفت: " گفتم که. همه سرکاریم."

شب ِ بعد، وقتی از پنجره خیابان را نگاه کردم، دیدم باز همه زل زده اند به آسمان. دیوانه شده اند؟ فکر کرده اند تا آخر عمر باید مواظب ماه باشند؟ یک روسری انداختم روی سرم. هول هولکی سرم را از پنجره بیرون بردم و داد زدم: "ماه سر جاشه؟" پسر بچه ای که داشت ناخنهایش را تند تند می جوید بدون اینکه مرا نگاه کند گفت: "هست" و طوری این را گفت که انگار کینه ای از ماه دارد. انگار منظورش از "هست" این است که ای کاش نبود. وحشت کردم. سه پله-یکی، آمدم پایین؛ توی کوچه. آسمان را نگاه کردم... قلبم داشت از کار می افتاد. ماه سر جایش بود اما یک چیزی توی آسمان بود که هیچ کس جرئت نداشت به زبان بیاورد.

دیشب همۀ نگاهمان به ماه بود،
ندیدیم دارند ستاره ها را میدزدند.



.:: نظرات () ::.
خانۀ 57
ن : ت : سه شنبه 1 شهریور 1390 ز : 02:20 ب.ظ | +

پست اول: "خانۀ 57" متعلق به یک آدم سالم و دارای 100% سلامت روانی (تضمینی با خدمات پیش و پس از فروش) می باشد. از این به بعد یادداشتهای روزانۀ انسان مذکور را در این وبلاگ خواهید خواند.

پست دوم: یک چیزی، یک کسی دارد این دور و اطراف می پلکد. احساسش نمی کنید؟ هر چه که هست، مرا نمی ترساند.

پست سوم: یک چیزی نه؛ یک کسی دارد این دور و اطراف می پلکد. گاهی فاصله اش آنقدر کم می شود که ناخود آگاه به هم کوبیده می شویم. شاید هم ناخود آگاه نباشد. اصلا شاید عمدا می آید می زند به من که بگوید ما هم هستیم. –پسر عموی من با آنهمه آدم بودن محض عرض اندام زد فک مدیر باشگاه را آورد پایین. چه برسد به این که بیچاره حتی آدم هم نیست.- آخ!

پست چهارم: اگر یادتان باشد قبلا ها از یک کسی نوشته بودم. وقتهایی که به فضای خالی ماتم برده احساس می کنم رخ به رخ هم ایستاده ایم. -گاهی هم می نشینیم البته!- من چشم می گردانم، چشمهایم را ریز می کنم -همان قدر ریز که بخواهی توی یک مقوای سیاه، یک خط سورمه ای پیدا کنی- اما هیچی نمی بینم؛ فقط می دانم که هست. زل زده به من.

پست پنجم: امشب رضا کلی دعوایم کرد که دیوانه شده ای. –شما بگویید؛ اصلا من دیوانه. مگر با آدم دیوانه اینطور رفتار می کنند؟- من هم زدم زیر گریه آمدم توی اتاق از پشت در گوش دادم. در جواب مامان که سعی می کرد او را آرام کند، می گفت چطور نمی بیند که دخترش عین دیوانه ها می رود می نشیند توی اتاق تاریک، زل می زند به دیوار؟ مامان هم می گفت بچه ام دارد تمرین تله پاتی می کند. بیچاره را اینطوری گول زده ام: تله پاتی! خوب دروغ هم نگفته ام البته. کار من شبیه به تله پاتی ست. ولی فعلا دارم تمرین میکنم: برای ارتباط با کسی که هست و نیست.

 پست ششم: بکرترین لحظه  ای بود که یک آدم می تواند توی زندگی اش تجربه کند. مثل پیدا کردن یک شبکۀ خاص است. انقدر کانال عوض می کنی تا بالاخره سیگنالش را دریافت کنی. من انقدر کانال عوض کردم تا بالاخره صورتش در نمی دانم کدام پیچ ِ مغزم شکل گرفت. یادم باشد به مامان بگویم توی اتاق مشغول تله پاتی نیستم. بلکه بوفالو سواری می کنم. وقتی چهره اش توی ذهنم جان گرفت، احساس کردم توی مسابقات بوفالو سواری حضور دارم. باید تصویر را دو دستی می چسبیدم وگرنه پرتاب می شدم توی یک کانال دیگر. نگران خانواده ام هم نباشید. تمرین را گذاشته ام برای وقتهایی که آنها کلا خانه نیستند. ولی به هر حال بوفالو سواری که دولا دولا نمی شود. حتما تا به حال فهمیده اند وقتی نیستند، توی نمی دانم کدام پیچِ ذهنم دنبال چیزی میگردم.

پست هفتم: من متوجه یک حقیقت دردناک شده ام. اطرافیان من همگی دیوانه اند. موجود به این گندگی را انکار می کنند. این را وقتی داشتم با او حرف می زدم فهمیدم. همه طوری نگاه می کردند که انگار هیچی نمی بینند. من اینهمه زحمت کشیدم تا او را از یک تصور خشک و خالی به یک تجسم قابل لمس تبدیل کنم، طوری رفتار می کنند که انگار همه زحمات من کشک بوده. اشکالی ندارد. ما دو تا تصمیم گرفته ایم مراعات حال اطرافیانمان را بکنیم و اجازه ندهیم که بیشتر از این احساس دیوانگی کنند. به خاطر همین توی جمع با هم صحبت نمی کنیم.

پست هشتم: تازه دستور هم می دهد بچه پر رو. نه به آن اول که جان می کند تا دو کلمه حرف بزند؛ نه به حالا. بگویی "نه" تهدیدت می کند که می رود توی یک کانال پیچیده که دستت به او نرسد و تنهایت می گذارد و فلان و بیسار. (هان؟ توی وبلاگ خودم هم حق ندارم بهت فحش بدهم؟ نمی شود بی زحمت وقتهایی که می نویسم رویت را بکنی آن طرف؟) بیشعور خوب فهمیده که من می خواهم همیشه باشد.

پست نهم: من هیچی نیستم. من شاید فقط برده ی یک تصویر از نمی دانم کدام پیچِ ذهنِ خودم هستم. می گوید دلخور باش؛ من دلخور می شوم.(+) می گوید بی رحم باش؛ من بی رحم می شوم.(+) حتی دیگر جرئت ندارم بگویم چرا؟ که یک وقت نگذارد برود. می گوید خودت را ببین با لباس نازک سفید و موهای قرمز. بعد من چشمهایم را می بندم، خودم را می بینم با همان ویژگی های مضحکی که او گفت.(+) بعد که تمام شد چشمهایم را باز می کنم که بفهمد کاری را که خواسته، انجام داده ام و منتظر دستور بعدی می مانم. بعد می گوید حالا خواب 3 تا بالن ببین که دارند اوج می گیرند: دو تا بنفش، وسطی آبی. ازش اجازه می گیرم که خودم را توی یکی از آنها تصور کنم که دارم بالا می روم. اجازه نمی دهد.

پست دهم: دیدی؟ گذاشت رفت. نگفت باید ناراحت باشم پس من ناراحت نیستم. گفت برو بنویس "یک چیزی، یک کسی دارد این دور و اطراف می پلکد." گفت بعدش هم از همان روز اول که حسش کرده ام شروع کنم تا به امروز را توی "خانۀ 57" بنویسم. حالا نوشته ام. منتظرش می مانم تا بیاید بگوید بعدش چه؟ اما من که نمی توانم منتظرش بمانم.  چون او نگفت که منتظرم بمان. فقط گفت توی کانال های مغزت دنبال من نگرد. نمی توانم دکمه ی "ثبت پست" را بزنم چون او نگفت که بعد از اینکه نوشتی، دکمه ی ثبت را بزن. حالا من تا ابد بدون اینکه این را بفرستم روی وبلاگم -تا اکثرا بیایند بگویند "چه طولانی! نمی خوانیم"- و بدون اینکه بخواهم منتظر چیزی بمانم، می نشینم همینجا.



.:: نظرات () ::.

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به خانــــۀ 52 می باشد.
.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ