تبلیغات
خانــــۀ 52 - مطالب تیر 1390
خانــــۀ 52

منوی اصلی

نامـــــــــــــــــــــــــــــــــش را
گذاشـــــــــــــــــــــــــــــته ام
" خانـــــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "
به نـــــــــــــــــــــــــــــام خانۀ
پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدری
که روزهای دخـــــــــــترانه ام
در آن ســــــــــپری می شود .
_-_______-_-________-_
وقتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
" خانــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "را
مــــــــــــــــــــــــــی خوانی ،
بــــــــــــــــــــــــــــاورم نکن .
در ذهـــــــــــــن ایـــــــــــــــن
دختــــــــــــــــــــــــــــــــرک ،
پســــــــــــــــــــــــــــــــرکی
حقــــــــــــــــــــــــــــــــــه باز
حکـــــــــــــــــــــــــــــــمرانی
مـــــــــــــــــــــــــــــــی کند .
-_______-_-________-_
فــــــــــــتوبــــــــلاگ مــــن:
fancyfree.aminus3.com




مدیر وبلاگ:

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه
برچسب ها
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» آخرین بازدید :

1

امکانات جانبی
سهم من
ن : ت : چهارشنبه 22 تیر 1390 ز : 02:29 ب.ظ | +

"چرا اون شب یادتون رفت که منو بیدار کنید؟" این سوال را من همیشه از آنها می پرسم. "یادمون نرفت؛ فکر کردیم خسته ای گفتیم بذار بخوابه." پاسخشان به همین سادگی ست. اما باز سوال من از آنها، همان است که بود.

"رسیدیم." دروازهای آهنی ویلا را باز می کنند. همه ی ماشین ها سرازیر می شوند در پارکینگ. هر کس چیزی از صندوق عقب ماشینش برداشته و می دود سمت خانه. می خواهیم زودتر همه چیز را مرتب کنیم که سریعتر برویم انعکاس ماه کامل را در آب دریا تماشا کنیم. من از همه بیشتر این را می خواهم. از همه زودتر سهمم را بر می دارم. از همه زودتر چمدانم را باز میکنم. از همه زودتر لباس هایم را عوض می کنم. از همه زودتر کارهایم تمام می شود. حالا همه در خانه این طرف و آن طرف می دوند. انگار که می ترسند شب تمام شود و آنها به تماشا نرسیده باشند. خودم را ولو میکنم روی تختی که فکر می کنم بهتر است آن شب مال من باشد. باید منتظر آنها بمانم. آخر، تماشا که تکی کیف نمی دهد... موقتا زل میزنم به سقف. آه چه شبی بشود امشب! با وجود این همه همسفری که دوستشان دارم، با وجود این ویلای بکری که معلوم نیست از کجا گیر آورده ایم، با وجود این ماه نقره ای. کاش زودتر کارهایشان تمام شود که برویم تماشا؛ کاش زودتر برویم تماشا؛ کاش زودتر؛ زودتر ... پلک می زنم. نور خورشید چشمم را اذیت میکند.

بعد از آن؛ هر وقت که نگاهشان را یک جوری می کنند، به هم نگاه می کنند و می گویند آن شب بهترین شب عمرشان را سپری کرده اند، به همه شان نگاه می کنم و می پرسم: ".. .



.:: نظرات () ::.
O W L C I T Y
ن : ت : دوشنبه 20 تیر 1390 ز : 04:04 ب.ظ | +

 mp3 را پرت می کنم روی تخت؛ اسپیکرها روشن؛ با بلند ترین صدای ممکن Hot Air Balloon را پلی می کنم. -هیچ کس نیست بگوید سرم رفت! یا اینکه بخواهد آهنگ خودش را گوش کند. صدای مزاحم تلویزیون هم نیست. - هر چقدر با هدفون با صدای بلند گوش دهم، باز جای این را نمی گیرد که صدا دیوار های خانه را جلو و عقب ببرد. خودم را این طرف و آن طرف تاب می دهم، با Adam Young می خوانم، آن قدر که مطمئن باشم سیر شده ام. وقتی  هم خانه هایم بر می گردند، باز منتظر می مانم تا در خانه تنها شوم. بدجور معتاد شده ام به این. آدم وقتی آهنگی را زیاد گوش می دهد، بعد از اینکه از سرش افتاد، همیشه آن آهنگ او را یاد همان دوره می اندازد. مطمئنم سال دیگر، آلبوم Ocean Eyes مرا به یاد تابستان 90 خواهد انداخت: تابستانی که یکی در میان کلاس ها را پیچاندم که در خانه، تنها آهنگ گوش دهم.


پاورقی: دانلود Hot Air Balloon - Owl City   
پاورقی: دانلود آلبوم Ocean Eyes - Owl City
password: www.alexdang.com

پاورقی: پاورقی پست قبل رو تغییر دادم.



.:: نظرات () ::.
آن، مال آنموقع ها بود
ن : ت : جمعه 10 تیر 1390 ز : 06:34 ب.ظ | +

من از کجا می دانستم؟ یک بچه هفت ساله چه می داند که چه طور می توان قلب مردی را آتش زد؟ -یا شاید هم می دانستم. بهتر از این سالها.- آنموقع ها وقتی می آمد خانه مان می شد همبازی من. حتی وقتی بیحوصله بودم تا می رسید باز هم خودم را از گردنش آویزان می کردم و می خواستم دستهایم را بگیرد و مرا بچرخاند. بچرخاند. تند، تند، سعید؛ تندتر. می خوام پاهام از زمین بلند شه. می گفت از من ساخته نیست. لبهایم را آویزان می کردم بعد می کوبیدم روی بازوهایش. چی چیو نمی تونم؟ پس این بازوها واسه چیه؟ خنده اش میگرفت. ادای آقا گرگه را درمی آورد. صدایش را بم می کرد. برای اینه که دختر بچه ای مثه تورو محکم بگیره. بعد من باید فرار می کردم و او دنبالم می کرد. وقتی به من می رسید، از زمین بلندم میکرد و محکم بغلم می کرد. گاهی که دراز می کشید می رفتم می ایستادم روی قفسه سینه اش و او بلند بلند میخندید. من از اینکه می توانست تحمل کند چشمانم از تعجب گشاد می شد و او همیشه این قیافه مرا دوست داشت. آن موقع ها من  هفت سالم بود و او هفده سال. حالا که من رسیده ام به سن خاطرات او، آمده می گوید ده سال از خیال من بیرون نیامده. می گوید ده سال صبر کرده تا دوباره دستهای مرا بگیرد؛ بچرخاند، بچرخاند. تند، تندتر. آنقدر که پاهایم از زمین جدا شوند. به او می گویم که در عرض ده سال هر کدام یک سر دنیا زندگی کرده ایم. حالا دیگر خیلی فرق کرده ایم با آن سالها. می گویم بیخود صبر کرده. ده سال اختلاف سنی کم نیست. اگر هر کدام به دنبال هم قد خودمان برویم سعادتمندتریم. می گوید باید این فکر ها را وقتی خودت را می چپاندی در آغوشم می کردی. نمی فهمد؛ نمی فهمد که یک بچه هفت ساله چه می داند چه طور می توان قلب مردی را آتش زد؟


پاورقی: خوب، البته که قرار نیست هر داستانی واقعیت داشته باشد.


.:: نظرات () ::.

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به خانــــۀ 52 می باشد.
.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ