تبلیغات
خانــــۀ 52 - مطالب خرداد 1390
خانــــۀ 52

منوی اصلی

نامـــــــــــــــــــــــــــــــــش را
گذاشـــــــــــــــــــــــــــــته ام
" خانـــــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "
به نـــــــــــــــــــــــــــــام خانۀ
پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدری
که روزهای دخـــــــــــترانه ام
در آن ســــــــــپری می شود .
_-_______-_-________-_
وقتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
" خانــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "را
مــــــــــــــــــــــــــی خوانی ،
بــــــــــــــــــــــــــــاورم نکن .
در ذهـــــــــــــن ایـــــــــــــــن
دختــــــــــــــــــــــــــــــــرک ،
پســــــــــــــــــــــــــــــــرکی
حقــــــــــــــــــــــــــــــــــه باز
حکـــــــــــــــــــــــــــــــمرانی
مـــــــــــــــــــــــــــــــی کند .
-_______-_-________-_
فــــــــــــتوبــــــــلاگ مــــن:
fancyfree.aminus3.com




مدیر وبلاگ:

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه
برچسب ها
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» آخرین بازدید :

1

امکانات جانبی
سورتمه
ن : ت : چهارشنبه 25 خرداد 1390 ز : 11:36 ق.ظ | +

وقت نیست. وقت برای دلخور شدن های طولانی و آرزو های دراز مدت نیست. دنیای من افتاده روی تند ترین دور خودش؛ من این را خوب فهمیده ام. فهمیده ام که وقت برای "بررسی کنم." و "بعدا!" گفتن نیست. دلم اتفاقات زود گذر می خواهد. چیزهایی که سریع شروع شوند و سریع تمام شوند. دو دستی زندگی ام را انداخته ام در یک جریان تند و از این بابت خوشحالم. بسیار خوشحال تر از آن روزهای فرساینده. (+) روزهایی که همه ی کارها آنقدر طولانی شده بود که یکی را تمام نکرده باید سراغ بعدی می رفتم، و بعدی، و بعدی. همه چیز داشت کش می آمد طوری که فکر می کردم پنیر پیتزایش می تواند از همین حالا تا آخر دنیا ادامه پیدا کند. کارهای طولانی، مقدمه شان یک جور جان آدم را می گیرند خودشان یک جور. بک جوری از سر و ته و وسط کارهای جاری آن روزها زدم؛ طلق و شیرازه اش را گذاشتم و رویش هم نوشتم مختومه -درست همانطور که دوست داشتم.- نتیجه اش شد همین که می بینید: حالا وقت نیست و من از این وقت نداشتن لذت می برم.



.:: نظرات () ::.
این یک تهدید هست/ نیست؟
ن : ت : شنبه 21 خرداد 1390 ز : 03:37 ب.ظ | +

بعضی آدمها کافی ست کمی در خود باشند، آنوقت همه می فهمند که واقعا اتفاقی برایش افتاده. همینقدر کافی ست تا بفهمند ناراحت است. دورش جمع می شوند تا دلجویی کنند. چون عادت ندارند به ناراحت بودنش. صدای خنده اش، صدای شور و هیاهویش که نیست، همه عذاب می کشند.  تو ابدا از آن آدمها نیستی. حتی اگر خاکستر سیاه بر سر خودت بریزی فوقش همه می گوییم: "خوب ؛ مثل اینکه ناراحتی اش حاد تر است امروز." بس که همه مان را عادت داده ای به لب های روبه پایینت. به شکوه ها و اعتراضات همیشگی ات. بس که در جواب ِ: "امروز حالت چه طور است ؟ " هایمان گفته ای: "دست روی دلم نگذار." نگذار عادت کنیم به بی سرو صدا آمدن ها و بی سرو صدا رفتن هایت. بگذار وقتی که هستی، بدانیم که تو هستی؛ وقتی که نیستی همه بلند تر بخندیم تا جای خالی صدای خنده هایت را پر کنیم. نه اینکه همیشه فکر کنیم رفته ای سر خودت را با چیزی گرم کنی که نباشی. که پنهان باشی. بگذار دوستت داشته باشیم. بگذار با خنده هایت خاطره داشته باشیم. نمی خوانی "خانه 52" را؛ اما می نویسم تا همانهایی که می آیند، بخوانند. بلکه به گوشت برسد.



.:: نظرات () ::.
همانجا ، پشت تابلوی نقاشی
ن : ت : پنجشنبه 19 خرداد 1390 ز : 09:37 ب.ظ | +

 

دیگر از فضولی داشتم می مردم . می خواستم زود تر بفهمم بالاخره محبت چه کسی به دلش افتاده . این را از هیچ کس نشنیده بودم ، بلکه عینا می دیدم که چه طور خوش خنده و سر حال شده . خوب ؛ راستش را بخواهید از اولش هم همینطور بود . ولی این روزها این خنده ها از جنس دیگری است . به هر حال یک خواهر باید بفهمد برادرش چه مرگش است یا نه ؟ بله ؛ از فضولی طاقتم تمام شده بود و می خواستم زود تر با همین دستها پرده از رازش بردارم . رفتم نشستم توی اتاقش به بهانه ی گفتگو سر تئاتری که قرار بود فردای آن شب با هم ببینیم . در فکر این بودم که با حرفی و سوژه ای ، برسم به همانی که می خواهم . شانس با من همراه بود چون ناگهان سوژه خودش آمد نشست در چشمهایم : یک قاب نسبتا کوچک ، روی میزش . معمولا چنین چیزهایی را اولین نفر به من نشان می داد اما اینیکی را بی سرو صدا آورده بود گذاشته بود جلوی چشمش . تصویر یک نقاب که با ترکیبی پیچیده از رنگها در پس ضمینه ای مشکی ظاهر شده بود . نمی دانم ؛ شاید حس ششم خواهرانه ام بود که گل کرد و من حاضر بودم قسم بخورم که این تصویر هنرمندانه ابدا از آنهایی نیست که بفروشند . هدیه است ؛ بی برو برگرد . وقتی دید آنطور محو نقاشی شده ام و به حرفهایش توجه نمی کنم سریع توضیح داد : " بچه های نقاشی تو دانشگاه می فروختن . قشنگ نیست به نظرت ؟ "  و من که مطمئن بودم با این توضیحات می خواهد از سوال پرسیدن اضافه من جلوگیری کند ، کوتاه نیامدم و با لحن یک بازجو ، که وقتی حرف میزند انگار با زبان بی زبانی می گوید "مچتو گرفتم" ، از او پرسیدم : "می تونم پشتشو ببینم ؟ " و فکر می کردم که کسی که چنین هدیه ای را به دوستی می بخشد مگر میشود پشتش یک " تقدیم به تو " ی خشک و خالی ننویسد ؟ حالا " با عشق " اش پیشکش ! همانطور که مات و مبهوت نگاهم می کرد با تردید گفت "پشتشو ؟" در دلم قند آب شد که لابد آن پشت مشت ها خبری هست که اینطوری جا خورده . با این فکر ، سریع بحث را عوض کردم . نباید خودم را زیاد کنجکاو نشان میدادم تا مبادا به سرش بزند تابلو را گم و گور کند ؛ آتش بزند ؛ یا پشتش را رنگ کند تا آن یادگاری تا ابد محو شود . خاطره ی دل انگیز این دو که نباید حرام کنجکاوی های من شود ! در همین افکار بودم که بلند شد از اتاق رفت بیرون . با هیجان اینکه ببینم نام چه کسی پای آن جملات نوشته شده ، از جا پریدم ، رفتم سراغ میزش ؛ با احتیاط تابلو را بلند کردم و برش گرداندم . بزرگ ، با ماژیک مشکی ، مورب ، با خطی خوانا و زیبا نوشته بود : " 8000 تومن " ! چند بار پلک زدم و عبارت را دوباره خواندم . حتما عواطفش را تویش قایم کرده . شاید منظورش این بوده که : 8000 (خاطره ، از ) تو ( و ) من ؟!  اما بلافاصله از خودم و آن همه خیال پردازی عصبانی شدم . رو برگرداندم تا محیط را به شکل اولش در آورم و صحنه جرم را پاک کنم . برادرم ایستاده بود در چهار چوب در . با لبخندی که بی رودربایستی می گفت  : " کور خواندی ! "

 


پاورقی : یاد آوری می کنم (+) و این یعنی با اندکی تحریف !



.:: نظرات () ::.
از بستر دو خیال
ن : ت : یکشنبه 15 خرداد 1390 ز : 06:17 ب.ظ | +

 

شبـــــــــــــــــــــــانه ؛
که فکر و خیــــــــالم را
به آغوش می کشیدی
تمام تن سیمینـــش را
خنــــــــــــج انداختی .
صد بار به تو نـــــــگفتم
مــــــــــــــــــــــــراقب
ناـــــــــ خنــــــــــــهای
ـــــــــــ خیـــــــــــــــال
ـــــــــــ خودــــــــــــــــ
بــــــــــــــــــــــــــاش؟

 



.:: نظرات () ::.
از اوهام شبانه
ن : ت : سه شنبه 10 خرداد 1390 ز : 11:18 ب.ظ | +

اول پوستم می سوزد ، بعد در دریاچه ای نرم معلق می شوم . سر تا سر نقره فام . دور تا دورم هیچ چیز نیست . فقط مایعی نقره ای و لغزنده . نفسم را تو می دهم . چیزی است از اکسیژن نفس کشیدنی تر . نه گرم ، نه سرد . می بینم که روی دوشم موهای سرخم رها شده . پیراهنی سرخ و نازک به تن دارم . احساس سبکی می کنم . سایه ای بالای سرم احساس می کنم ، سرم را که بالا می گیرم می فهمم که با سطح این دریاچه ی غریب ، ده سانت بیشتر فاصله ندارم . دستی کورمال کورمال دارد این پایین را می گردد : دست من است که می خواهد خودم را از این خیال بیرون بکشد . منی که آن بالاست چه می داند اینجا ، در چیزی لطیف تر و حس نکردنی تر از هوا می شود غوطه ور شد ؟ سعی می کنم از دست خودم فاصله بگیرم . باید حرکاتم همه متناسب با این موهای عجیب و این لباس زیبا باشد . با هر تکانی که پیراهنم می خورد ، به تنم موجی می دهم . رقص کنان و پیچ و تاب خوران ، پایین می روم ؛ پایین می روم ؛ منی که آن بالاست ، چه می داند می شود در چنین چیزی غوطه ور شد ؟ هیچ وقت هم قرار نیست بفهمد . تا وقتی که خودم پیش او باز نگردم و برایش تعریف نکنم . پایین می روم ؛ پایین می روم ؛ این وهم ، ابدی خواهد شد . پایین می روم ؛ پایین می روم ؛  پایـــــــــین ...



.:: نظرات () ::.
هیس ؛ می خواهم بخوابم
ن : ت : جمعه 6 خرداد 1390 ز : 03:08 ب.ظ | +

 

بی فـــــــــــــایده است
هر چــــــــــــــه بالش را
روی سـرم فشار دهم .
این آهنگ انگـــــــــــــار
از تــــــار و پود من است
که برمیـــــــــــــــخیزد .



.:: نظرات () ::.
از ما گفتن
ن : ت : پنجشنبه 5 خرداد 1390 ز : 04:22 ب.ظ | +

 

وقتــــــــــی
خانــــۀ 52 را
می خوانی ،
بــاورم نکن .
در ذهـن ایـن
دختــــــرک ،
پســـــــرکی
حقــــــــه باز
حکـــــمرانی
مـــــی کند .



.:: نظرات () ::.
مثل فالگیرها
ن : ت : چهارشنبه 4 خرداد 1390 ز : 09:46 ب.ظ | +

- قلب رام نشده ی دختران کوهستان را داری .  اهل کجایی ؟!

-  تهران به دنیا آمده ام .

- واقعا اهل کجایی ؟!

همانجا خم می شود سه شاخه گل صورتی وحشی می کند می دهد دستم .

می آورمشان خانه میگذارم توی جامدادی روی میز .

بویشان می کنم ؛ بوی کوهستان می دهند .

دلم برای جایی که واقعا باید باشم تنگ می شود :

کوهستانهای زاگرس .



.:: نظرات () ::.
بله ؛ دروغ هم چیز خوبی ست
ن : ت : چهارشنبه 4 خرداد 1390 ز : 03:15 ب.ظ | +

دلتنگ شدن چیز غریبی ست ،

دلتنگ نشدن چیزی غریبتر .

وقتی دلت تنگ می شود ، از دیگری می رنجی ،

وقتی دلت تنگ نمی شود از خودت دلخور می شوی که چه سنگدلی .

و حالا ؛

من دلم برای هیچ کس تنگ نشده .

باور کن .



.:: نظرات () ::.
تو اینگونه ای
ن : ت : یکشنبه 1 خرداد 1390 ز : 11:37 ق.ظ | +

 

راه رفتنی مــــــــــــــــــوقرانه ؛
پیشانی ای شـــــــــــــــاهانه ؛
نگاهی معصــــــــــــــــــومانه ؛
لبخندی دوســـــــــــــــــــتانه ؛
لحنی دلـــــــــــــــــــــــبرکانه ؛
مجموعا حالم را به هم میزنی .

- از زبان یک حسود -



.:: نظرات () ::.

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به خانــــۀ 52 می باشد.
.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ