تبلیغات
خانــــۀ 52 - مطالب اسفند 1390
خانــــۀ 52

منوی اصلی

نامـــــــــــــــــــــــــــــــــش را
گذاشـــــــــــــــــــــــــــــته ام
" خانـــــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "
به نـــــــــــــــــــــــــــــام خانۀ
پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدری
که روزهای دخـــــــــــترانه ام
در آن ســــــــــپری می شود .
_-_______-_-________-_
وقتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
" خانــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "را
مــــــــــــــــــــــــــی خوانی ،
بــــــــــــــــــــــــــــاورم نکن .
در ذهـــــــــــــن ایـــــــــــــــن
دختــــــــــــــــــــــــــــــــرک ،
پســــــــــــــــــــــــــــــــرکی
حقــــــــــــــــــــــــــــــــــه باز
حکـــــــــــــــــــــــــــــــمرانی
مـــــــــــــــــــــــــــــــی کند .
-_______-_-________-_
فــــــــــــتوبــــــــلاگ مــــن:
fancyfree.aminus3.com




مدیر وبلاگ:

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه
برچسب ها
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» آخرین بازدید :

1

امکانات جانبی
دایره ای به شعاع زمان
ن : ت : جمعه 26 اسفند 1390 ز : 10:18 ب.ظ | +

دارم سعی می کنم حول یک نقطه فرضی -با فاصله ای که همیشه بینمان احساس می کردم-  حرکت کنم. پاهای لختم را توی شنهای خنک بیابان حرکت می دهم و رد یک دایره ی بزرگ را در زمین ایجاد می کنم. هرچقدر بیشتر می چرخم، این دایره ی فرضی، واقعی تر می شود و ردش در زمین دیدنی تر. دستهایم را آرام می برم بالا، بعد برشان می گردانم پایین. تاج بانو آن شب همین کار را می کرد. شبی که برقها رفته بود و انقدر باران آمده بود که همه فکر می کردیم تا صبح سیل می آید. و تاج بانو مویه می خواند. ما  توی اتاق پشتی، کنار مامان دراز کشیده بودیم. مامان دستهایش را دو طرفمان گرفته بود و یک ریز برایمان حرف می زد تا صدای مویه ی تاج بانو نترساندمان. مویه او توی فضای خانه می پیچید؛ از زیر درها می گذشت و به گوش همخانه هایمان می رسید؛ و در نهایت با صدای رعد و برقی محو می شد. لابه لای حرفهایش اسم پدر را هم صدا می زد و برای او لالایی می خواند. و مامان همچنان سعی می کرد آرام باشد. من روی پنجه هایم ایستادم تا قدّم به سوراخ کلید برسد و بتوانم تاج بانو را دید بزنم. پای آینه نشسته بود، و آرام دستهای حنا بسته اش را بالا و پایین می برد. من هم حالا همین کار را می کنم. دستهایم را می برم طرف موهایم که دو طرفم ریخته؛ چون او در تمام شب همین کار را می کرد. زل می زنم به مرکز دایره ای که درست کرده ام و تند تند روی مرز ایجاد شده می دوم. با هر قدم شن ها را با پاهایم به هوا بلند می کنم طوری که بعد از چند دور، دیگر نمی توانم درست جلویم را ببینم. آرام می شوم. مثل وقتی که تاج بانو فهمید جای پدر امن است و فردا صبح بر می گردد. صبر می کنم. و کم کم می توانم او را از لا به لای این شن هایی که به زمین می نشینند، نشسته در مرکز دایره ببینم. شاید حتی نزدیک تر و دست یافتنی تر از وقتی که در دنیای من نفس می کشید. مغرور و ناراضی نگاهم می کند و لابد می خواهد بداند برای چه او را خوانده ام. با نگاهش –که همیشه میل به رفتن در آن موج می زند- می گوید "برگشتن، برای رفتنی ها، سخت بوده و هست." میگویم: "شعاع این دایره را رد کن و بیا این طرفی که من ایستاده ام. رعد و برق نمی زند، برقها نرفته و ترس از سیل ندارم؛ اما می خواهم بنشینم آنجایی که تو نشسته ای. و برای کسی مویه کنم. تماشا کن؛ نوبت توست که نوادۀ من باشی؛ تاج بانو."



.:: نظرات () ::.
گمشدگان مجنون
ن : ت : سه شنبه 2 اسفند 1390 ز : 10:47 ب.ظ | +

من داشتم می دویدم؛ و پشت سرم جاده داشت می دوید. شاید، باید انقدر می دویدیم تا می رسیدیم به خاک. و عقب تر، روی جاده، چندین نفر بودند با پوتین ها و لباس های خاکی. نمی دویدند. سر جایشان محکم ایستاده بودند. می خواندم از کلاهخودهای سوراخ و خونیشان که رسیده اند. برگشتم. قدم گذاشتم روی جاده. و کنارشان ایستادم. یادم نمی آید آن موقع پلاکهایشان را بوسیده باشم. می روم تا ببوسم؛ شنبه. (+)



.:: نظرات () ::.

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به خانــــۀ 52 می باشد.
.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ