تبلیغات
خانــــۀ 52 - مطالب بهمن 1390
خانــــۀ 52

منوی اصلی

نامـــــــــــــــــــــــــــــــــش را
گذاشـــــــــــــــــــــــــــــته ام
" خانـــــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "
به نـــــــــــــــــــــــــــــام خانۀ
پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدری
که روزهای دخـــــــــــترانه ام
در آن ســــــــــپری می شود .
_-_______-_-________-_
وقتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
" خانــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "را
مــــــــــــــــــــــــــی خوانی ،
بــــــــــــــــــــــــــــاورم نکن .
در ذهـــــــــــــن ایـــــــــــــــن
دختــــــــــــــــــــــــــــــــرک ،
پســــــــــــــــــــــــــــــــرکی
حقــــــــــــــــــــــــــــــــــه باز
حکـــــــــــــــــــــــــــــــمرانی
مـــــــــــــــــــــــــــــــی کند .
-_______-_-________-_
فــــــــــــتوبــــــــلاگ مــــن:
fancyfree.aminus3.com




مدیر وبلاگ:

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه
برچسب ها
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» آخرین بازدید :

1

امکانات جانبی
گذردهی خلأ
ن : ت : شنبه 29 بهمن 1390 ز : 03:49 ب.ظ | +

حالا کم کم هوا داشت روشن می شد. چراغ بنرهای تبلیغاتی همانطور از شب قبل تا آن موقع روشن مانده بود. دختره آخرین حرف بی معنی اش را زمزمه کرد: "شاید این آخرین حرف بی معنیِ من باشد." پسره کش دور ریشهایش را باز کرد و پرسید: "قرار است الان برسد؟" دختره پایین پایشان را نگاه کرد. بادکنک فروشی که با آنها قرار گذاشته بود همانجا ایستاده بود و بالا را نگاه می کرد. دختره شال گردن آجری اش را با یک دستش گرفت و در هوا تکان داد. قرارشان همین بود. شالگردن باید تکان می خورد. بادکنک فروش باید نشانه را می دید و می فهمید وقتش است. دو تا بادکنک –از آنها که اگر ولش کنی هی می رود بالا- را با فاصله رها می کرد. دو بادکنک باید بالا می آمدند. تا برسند جلوی آن دو. بعد آن دو باید به بهانه گرفتن بادکنکشان پایشان را یک قدم می گذاشتند جلو. و باید به این فکر نمی کردند که یک قدم جلوتر فضای خالیست. اولین بادکنک مال پسره بود. دومی برای دختره. فقط اینطوری، با همین برنامه ریزی های احمقانه می شد احمق بود و پرید. دختره شالگردنش را در تاریکی، از آن بالا تکان داد. و یواشکی یک فکر معنادار کرد: "کاش نبیند، کاش نفرستد." وقتی دید که یک بادکنک رها شده، از آخرین فکر معنادارش پشیمان شد. پسره پرسید: "نگفت اولیش چه رنگیست؟" دختره با فکر اینکه چرا باید آخرین سوال کسی که کور رنگی دارد چنین چیزی باشد گفت: " تو هیچ وقت کور رنگ نبوده ای." پسره زیر پایشان را نگاه کرد و دید که بادکنک دارد نزدیک می شود.  "من هیچ وقت آن قدر بد شانس نبوده ام که  چشمهای عسلی را نشناسم." و توی دلش آرزو کرد همین یک بار دختره دم دستی ترین معنی را از جمله اش برداشت کند. چون حقیقت، ساده ترین معنیِ جمله بود. بعد انگار که یک راه هموار جلوی پایش باشد، قبل از اینکه نخ بادکنک خیلی دور شود، برای گرفتنش یک قدم جلو گذاشت. و ثانیه ای بعد دیگر وجود نداشت. دختر سعی کرد دیگر به ریش ها و موهای بلند و وزوزی اش فکر نکند. همانطور که صدای فروپاشی استخوان های پسره را گوش میداد منتظر بادکنک خودش بود. خوب بود اگر همان معنی ای را که پسر آرزو کرد می فهمید. خوب بود اگر از لبه پنجره می آمد پایین؛ بیرون را تماشا می کرد و هر وقت بادکنکش در قاب پنجره ظاهر می شد، خیلی معمولی، انگار که هیچ چیز یادش نمی آید، به بالا رفتنش نگاه میکرد و به این فکر میکرد که این وقت صبح، چه وقت بادکنک هوا کردن است؟ ولی آن لحظه فقط داشت زمان پریدنش را تخمین می زد و کاملا رنگ چشمهای خودش را فراموش کرده بود. بادکنک آمد بالا. رسید.  یک قدم به جلو. و ثانیه ای بعد دیگر وجود نداشت.

بادکنک فروش باعجله دنبال چیزی می گشت. در جیب لباس های خونی دختر چند تا عکس بود، با چند تا گل سر، یک بند باریک چرم، و در نهایت پول. هزار تومن که احتمالا پول بادکنک های فروخته شده اش بود را برداشت و در خم کوچه برای همیشه پنهان شد.


پاورقی: (+)



.:: نظرات () ::.

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به خانــــۀ 52 می باشد.
.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ