تبلیغات
خانــــۀ 52 - مطالب دی 1390
خانــــۀ 52

منوی اصلی

نامـــــــــــــــــــــــــــــــــش را
گذاشـــــــــــــــــــــــــــــته ام
" خانـــــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "
به نـــــــــــــــــــــــــــــام خانۀ
پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدری
که روزهای دخـــــــــــترانه ام
در آن ســــــــــپری می شود .
_-_______-_-________-_
وقتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
" خانــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "را
مــــــــــــــــــــــــــی خوانی ،
بــــــــــــــــــــــــــــاورم نکن .
در ذهـــــــــــــن ایـــــــــــــــن
دختــــــــــــــــــــــــــــــــرک ،
پســــــــــــــــــــــــــــــــرکی
حقــــــــــــــــــــــــــــــــــه باز
حکـــــــــــــــــــــــــــــــمرانی
مـــــــــــــــــــــــــــــــی کند .
-_______-_-________-_
فــــــــــــتوبــــــــلاگ مــــن:
fancyfree.aminus3.com




مدیر وبلاگ:

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه
برچسب ها
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» آخرین بازدید :

1

امکانات جانبی
اپسیلون صفر
ن : ت : شنبه 17 دی 1390 ز : 12:37 ب.ظ | +

پسره موهای بلند و وزوزی داشت. با ریش های بلند و خاکستری و زبر. موهایش را می گذاشت باز بماند، ریشهایش را با کش می بست؛ دختره اما، همه ی موهای سرش را زده بود.  تازه از آن روغنهای مخصوص میزد که پوست سرش برق بزند. دختره چشمهای عسلی خیلی روشن داشت. شال گردن و کلاه آجری می پوشید که به چشمهایش بیاید؛ پسره اما، کور رنگی داشت. کل مدتی که لب پنجره نشسته بودند و پاهایشان را آویزان کرده بودند و به بنر های تبلیغاتی روبه رو نگاه می کردند، فقط یک جمله با هم حرف زدند: "هیچ کس جرئت نمی کند بگوید که آدمهای بلوار خوردین با آدمهای خیابان فرجام شبیه هم هستند." این یک حرفِ بی معنی بود. پسره در جوابش سرش را به چپ و راست تکان داد. این یک حرکتِ بی معنی بود. دختره هم عینا همین کار را تکرار کرد. این یک حرکتِ بی معنی تر بود. 

همه ی واقعیت این بود که آن بالا، روی پنجره، هنوز دو تا آدم وجود داشتند که می توانستند بعد از یک سکوت بی معنی، بی رودر بایستی کارهای بی معنی انجام دهند و هیچ کدام از بی معنی بودنِ دیگری بدش نیاید. این، همۀ واقعیت بود.

یا دست کم، من که این طور فکر میکنم.



.:: نظرات () ::.
قاب 52
ن : ت : جمعه 9 دی 1390 ز : 09:44 ق.ظ | +

هر روز با صدای ضربات مشتهای تو به شیشه بیدار میشوم. امروز ولی مشتهایت از هر روزی سنگی تر است، طاقتت تمام شده؛ فریاد می زنی و تهدید می کنی. از تختم بیرون می خزم. با عجله به طرف صدا می آیم؛ و موقع دویدن، آرزو می کنم که موهایم همان قدر مواج پشت سرم تاب بخورند، که موهای تو تاب می خورند. تو را در قاب بزرگ و نقره ای 52 می بینم. اول که مرا می بینی آرام می گیری. سعی می کنی همانی باشی که باید؛ مثل من نزدیک می شوی. مثل من سرت را به مرز شیشه ایمان نزدیک می کنی. اما بعد دوباره شروع می کنی به فریاد زدن. می گویی که می خواهی بیایی بیرون. می خواهی نشان دهی که زیباتر از منی. به تو می گویم که نباید غصه بخوری اگر طلسم جاودگر فقط روی تو اثر کرده. به تو می گویم که باور کن این طرف، جز این که همه چیز سه بعد دارد، هیچ فرقی با دنیای تک بعدی تو ندارد. صدایم را آرام تر می کنم. این را نباید هیچ کس بشنود. من تازه فهمیده ام که همه ی این دنیا تصویری ماهرانه از دنیایی دیگرست. می گویی بهتر است حرف مفت نزنم. باور نمیکنی. اما باور نکردن تو چیزی را عوض نمی کند. واقعیت این است که هر روز، و هر شب، این را احساس می کنم و به روی خودم نمی آورم. از شدت نفرت می لرزی. می گویی که خوب می دانی جادوگر، منم. و این طلسم، طلسمی است که من به جانت انداخته ام. تهدید می کنی که همین حالا از مرزمان دور می شوی، دور می شوی، آنقدر که دیگر نتوانم ببینمت. و اگر فردا همینجا بایستم، تصویر دیوارهای پشت سرم را می بینم، و چتری که به آن تکیه داده شده. انگار نه انگار که کسی هم این رو به رو ایستاده. می گویی که می شوم یک جادوگر بدون تصویر. می گویی وقتی جلوی آینه بایستم آنقدر بی تصویرم که حتی ممکن است به وجود خودم شک کنم. خودت هم می دانی که نمی شود. خودت هم می دانی که چنین چیزی توی طلسمت نیست. از اینکه مرا می ترسانی لذت می بری. خنده ات می گیرد. چقدر با چهره ی من، زیباتر از من می خندی. دستهایم را جلوی لبهایم میگیرم تا لرزششان را نبینی. تو هم همینکار را می کنی. دوباره یادت افتاده که یک تصویر باید چه کند. شاید دلت برای من سوخته. یا به هر دلیل دیگری داری تسلیم می شوی. و من اصلا خوشحال نیستم که تو دیگر بدون حرف زدن من، حرفی نمی زنی. اصلا خوشحال نیستم که تو باز می خواهی بشوی من. تو تا وقتی که خودت باشی، زیباییت از زیر پوست من میدرخشد و آنوقت، من به اندازه ی تو زیبا می شوم. جادوگر تویی، که می توانی به این لبخندِ بی معنی، روح بدهی؛ و به این نگاهِ بی روح، معنی. همه ی این ها را توی صورتت داد میزنم. تو همه را با من تکرار میکنی. انگار که از ازل یک تصویر بوده ای. نباید تسلیم شوی. تو زیبایی. و مگر زیبایی را می شود به زانو در آورد؟ چیزی سنگین بر می دارم. تصمیمم را گرفته ام؛ میخواهم آینۀ 52 را بشکنم. یا نه؛ اصلا من همه ی آینه های شهر را می شکنم. حالا آزادی؛ برو.



.:: نظرات () ::.

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به خانــــۀ 52 می باشد.
.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ