تبلیغات
خانــــۀ 52 - مطالب فروردین 1390
خانــــۀ 52

منوی اصلی

نامـــــــــــــــــــــــــــــــــش را
گذاشـــــــــــــــــــــــــــــته ام
" خانـــــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "
به نـــــــــــــــــــــــــــــام خانۀ
پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدری
که روزهای دخـــــــــــترانه ام
در آن ســــــــــپری می شود .
_-_______-_-________-_
وقتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
" خانــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "را
مــــــــــــــــــــــــــی خوانی ،
بــــــــــــــــــــــــــــاورم نکن .
در ذهـــــــــــــن ایـــــــــــــــن
دختــــــــــــــــــــــــــــــــرک ،
پســــــــــــــــــــــــــــــــرکی
حقــــــــــــــــــــــــــــــــــه باز
حکـــــــــــــــــــــــــــــــمرانی
مـــــــــــــــــــــــــــــــی کند .
-_______-_-________-_
فــــــــــــتوبــــــــلاگ مــــن:
fancyfree.aminus3.com




مدیر وبلاگ:

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه
برچسب ها
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» آخرین بازدید :

1

امکانات جانبی
نیمه Vs مختومه
ن : ت : دوشنبه 29 فروردین 1390 ز : 09:09 ب.ظ | +

دلم لک زده برای تمام شدن ، تمام کردن ، بستن ، " نقطه ؛ سر خط " گفتن . دلم چند روز می خواهد . چند روزی که فقط مال خودم باشد . آنوقت ، پرونده ی تک تک کارهای نیمه کاره را خواهم بست . روی همشان با بزرگترین خطی که می توانم ، می نویسم : " مختومه " . و با لذت به این کلمه ی شیرین نگاه خواهم کرد .

نقطه ؛ سر خط .


پاورقی -دوماه بعد- : مرسی از اون دوست عزیزمون که موضوعو با همین عبارتها برداشت ، در رفت . یه لینکم به اینجا نداد .



.:: نظرات () ::.
واژه ، فرزندِ سرکشِ سکوت
ن : ت : یکشنبه 21 فروردین 1390 ز : 03:47 ب.ظ | +

گاهی ذهن من برای مدتی سکوت می کند . موقتا آفرینش واژه ها را فراموش می کند تا استراحت کند . بعد از سکوتی چند روزه ، حاصل آمیزش ذهن و سکوت می شود زایش اولین فرزند : واژه .  پسری که حضورش را مدیون پدر است ؛ اما هیچ بویی از او نبرده .  و بعد ، آفرینش فرزندان بعدی بلافاصله در پی اولین واژه صورت می گیرد . آنقدر که دیگر ذهنم می شود زایشگاه واژگان : پر از سر و صدا و همهمه . بعد ، ذهن ، عاصی می شود . فرزندانش را می فروشد . یکی را خرج این دفتر می کند . یکی را خرج آن یکی دفتر . یکی را در حاشیه ی کتابی می نویسد ، آن یکی را پشت یک عکس یادگاری می چسباند . یکی را هم می فروشد به من ، تا بگذارم در ویترین "خانۀ 52 " . نخاله هایشان را هم چال می کند شاید ! خالی می شود .

آنگاه ،
باز هم ذهن من - این مادر بیرحم و فرزند فروش -  ؛
 سکوت چند روزه - این پدر مرموز و خیال انگیز - ؛
و تولدی دیگر .

 



.:: نظرات () ::.
یخ زده ایم
ن : ت : یکشنبه 14 فروردین 1390 ز : 08:20 ب.ظ | +

... و نـــاگهـــــــان می بینــــــی کــــــه  « مـ نـ جــــــ مـ د » شده ایــــــد .

 تا اراده کنید در کنار همید ؛ ولی نه تو اراده می کنی ؛ نه او .

« راستی چه شد ؟ » نه تو می دانی ؛ نه او .

نه تو مقصری ؛ نه او .

 



.:: لبخند () ::.
آخه کی می فهمیم ؟
ن : ت : جمعه 12 فروردین 1390 ز : 11:02 ب.ظ | +

ای بابــــــــا - با صدای بلند و اخمای تو هم - ؛ کی می خوایم بفهمیم ؟!

به خدا همدیگرو از وبلاگ نویسی فراری می دیم با نظرای بی ربط ! همینه دیگه . دونه دونه دارن وبلاگاشونو واسه همیشه می ذارن کنار . چون نتیجه ای که می خوان نمی گیرن . کسی که یه چی می نویسه دلش می خواد چیزای مرتبط بشنوه . نه هر چیزی غیر از موضوع !!

من به عنوان بازدید کننده این جور وبلاگا شدیدا خودمو مقصر می دونم .  همینجا به همه قول می دم از این به بعد هر چی نظر می دم راجع به پستی باشه که گذاشتین .. البته تو "خونه 52" این مشکل خیلی کمه . ولی خوب من دارم راجع به وبلاگایی که دارن بسته می شن حرف می زنم .

خوب البته بخوایم منطقی باشیم ، نمی شه صد در صدشو حرفای مرتبط زد ! کاره دیگه . پیش میاد . هممون که آی دی همو نداریم .  حد اقل بذاریم یه کم اون پست از دست اولی در بیاد ! تو اولین نظرا موضوع رو به حاشیه نکشونیم . چی بگم دیگه ؟! نصیحتام تموم شد .

خیلی ها هم اینجوری نیستن البته . اونایی که تو این مورد اشتباه می کنن خیلی کمن . ولی کاملا به چشم میان !


پاورقی :  این پست شهاب رو خوندم دیدم بهتره منم تا تنور داغه بچسبونم !! البته در مورد کلا وبلاگای لوس نوشته . من در مورد نظرای لوس .



.:: لبخند () ::.
گارسون ؛ یک پُرس روز ، بدون توضیحات اضافه لطفا !
ن : ت : جمعه 12 فروردین 1390 ز : 12:31 ب.ظ | +

فکر کن : - فقط یک روز - از خواب بیدار می شوی . به همه سلام می کنی ولی هیچ کس نمی پرسد که " امروز حالت چه طور است ؟ " تا تو مجبور نشوی جواب دهی که خوبی چرا که این یک توضیح واقعا اضافه است . چون همه می دانند که جواب تو همین است ، ولو حالت همانطور که می گویی خوب نباشد .

خانه را ترک می کنی ، بدون اینکه توضیح دهی کجا می روی . وقتی هم به خانه بر گشتی باز هیچ کس نمی پرسد "کجا بودی ؟ با کی بوی ؟ چرا آنجا ؟ " .  همه سرشان در کار خودشان است . بعد دراز می کشی روی تخت و کتابی از " رضا براهنی " را باز می کنی . دنبال صفحه 432 می گردی و شروع به خواندن می کنی . و هیچ کس نمی آید در را باز کند تا ببیند این بار غرق کدام کتاب شده ای .

خسته که شدی ، می روی پای کامپیوتر و هرچقدر خواستی می نشینی همانجا و خواهرت نمی پرسد " این جا کجائه ؟! " . تا تو بگویی " وبلاگ " . این توضیح از همه اضافه تر است چون او قرار نیست هیچ وقت دستش به آدرس وبلاگ تو برسد . و بعد هم کسی نمی آید با تعجب بگوید " این همه وقت می شینی چی کار می کنی تو اینترنت ؟! " .

شب هم بدون هیج حرفی می روی می خوابی : پس از یک روز بدون بگو مگو و مخصوصا بدون توضیحات اضافه ، با اعصابی آرام !

 



.:: لبخند () ::.
فقط بنویس
ن : ت : جمعه 12 فروردین 1390 ز : 01:14 ق.ظ | +

 

گاهی ، مثل امشب ، یک عالمه از عصبانیت هایم می نویسم . بعد که تمام شد ، پیش از اینکه دستم را ببرم طرف " ثبت " ، صفحه را عمدا می بندم ! انگار  عصبانیت من هم با همین صفحه بسته می شود . نمی دانم چه سری هست در نوشتن  - و نه حتی در گفتن -  .



.:: لبخند () ::.
فوبیا
ن : ت : چهارشنبه 10 فروردین 1390 ز : 12:42 ب.ظ | +

بعضی ترسهایی که واسه آدم پیش میان واقعا مسخره ن .

بچگی هام وقتی دور تا دور خونه می دوییدم و بازی می کردم ، حاشیه های قالی رو یه رودخونه می دیدم که باید از روش بپرم . انقدر این بازی ادامه پیدا کرد که کم کم بیرون بازی هم ناخود آگاه از روش می پریدم . فکر میکردم اگه پامو بذارم می رم قعر رودخونه ! اونموقع قدم هام کوتاه بود باید می پریدم . حالا که قدم هام بزرگ شده ، کسی متوجه نمی شه که حواسم هست پامو روشون نذارم ! چون رد کردن حاشیه قالی بین قدم های معمولیم گم می شه ! تازه همیشه هم تعجب می کنم بچه ها چه جوری اصلا به این قسمت قالی توجه نمی کنن !

5 یا 6 سال پیش نگاه عروسک دکوری هام اجازه نمی داد بخوابم . بعد که بیشتر نگاهشون می کردم کم کم ازشون می ترسیدم ، احساس می کردم دارم نگام می کنن و منتظرن خوابم ببره تا بلند شن یه کاری کنن که به ضرر منه . بعد می شه گفت به مرز جنون می رسیدم ؛ با داد و فریاد خانوم مادر رو صدا می کردم بیاد عروسکا رو از اتاق من ببره بیرون .

این یکی ترس نمی دونم از کجا پیداش شده ولی خیلی کمرنگ هنوز تو وجودمه . قبلنا تخت دو طبقه داشتیم . من طبقه دوم بودم . تو تاریکی که میومدم برم سر جام ، با بیشترین سرعت ممکن پله چوبیا رو میرفتم بالا ، از ترس اینکه یه دفعه یه دست یخ لزج بیاد مچ پامو بگیره ، منو بکشه زیر تخت !! هنوزم اگه قرار باشه روی تختی بخوابم که تا سطح زمین فضای خالی و تاریک داره ، از شیش متری ، خودمو پرت می کنم رو تخت ! که یه وقت از نزدیک اون فضا خالیه رد نشم تا اون دست لزج خنکه بیاد !  

شما هم از ترسهای بچه گونه و عجیبتون تعریف کنید :)



.:: لبخند () ::.
ببخشید
ن : ت : سه شنبه 9 فروردین 1390 ز : 12:03 ب.ظ | +

آدمای مختلف هر کدوم یه سیاستی واسه عذر خواهی و بخشش دارن . انقدر جور واجورن که دیگه دارم قاطی می کنم با هر کدوم چه جوری رفتار کنم .

- دسته اول من عاشقشونم . با یه کم شوخی و اینا قضیه حله .

- دسته دوم هم خوبن . تا عذر خواهی می کنی یه هو مهربون می شن اصلن به روی خودشون نمیارن یه گندی هم زدی .

- یه عده هستن که عذر خواهی تو هیچ اهمیتی نداره . از قبل یا بخشیدنت یا تا ابد کینه تو به دل دارن .

- یه عده هستن که وقتی میری عذر خواهی دوباره جوش میارن ، در حدی که تو پیش خودت میگی کاش اصن نمیومدی ؛ اگه هم نری واسه عذر خواهی بعدا میگن : "حتی یه عذر خواهی هم نکرد ! " . کلافه ت می کنن . حالا باز این گروه پیش گروه بعدی خیلی گل و بلبل به نظر می رسه .

- این دسته آخر حال آدمو به هم می زنن خدایی ! باید وایسی جلوشون سرتو بندازی پایین . ادای آدمای بغض کرده رو هم در بیاری . تا اونا افتخار بدن یه چش غره بهت برن و با ناز و ادا اعلام کنن که  : " حالا باشه اشکال نداره " یعنی من بمیرم زیر بار عذر خواهی از این گروه نمی رم .

بعد حالا فکر کن چقدر سخته که با همه درست رفتار کنی و طبق سیاستای اونا پیش بری . آخه مگه می شه همه رو اینقد دقیق شناخت ؟!



.:: لبخند () ::.
من و غریبه ها
ن : ت : دوشنبه 8 فروردین 1390 ز : 10:12 ق.ظ | +

من همیشه غریبه ها را دوست داشته ام . گاهی بیشتر از کسانی که می شناسمشان حتی . لابد دارید فکر می کنید که من یک بیگانه پرست هستم . باید بگویم که همینطور است ! غریبه ها هیچ چیز که نباشند ، دست کم موجودات بی آزاری هستند که الکی الکی بخشی از زندگیمان را دارند پر می کنند . در خیال می توانیم برایشان ماجرا بسازیم و هر جور می خواهیم بازیشان دهیم و آنها مجانی در نقش هایی که ما بهشان داده ایم فرو می روند .

داشتم می گفتم که من عاشق غریبه ها هستم . اما همیشه درباره آنها یک اشتباه بزرگ می کنم . روی حساب غریبه بودن آنقدر دور و برشان می پلکم که دری از آشنایی بین ما باز می شود . کم کم این جمله را از او می شنوم که " ما که دیگر غریبه نیستیم " ؛ و بعد من فکر می کنم اگر ما دیگر غریبه نیستیم ، پس چه چیز دیگری وجود دارد تا بهانه ی با هم بودنمان باشد ؟ می مانم در یک رودربایستی بزرگ . نه می توانم پسش بزنم ، نه می توانم بیشتر از این به خود راهش بدهم . می گذارمش ، می روم سراغ غریبه بعدی . آشنایی همان و ترک کردن همان .

خانه ی آخرش می شود همینی که الآن هست :
من ، و یک عالمه ارتباط لنگ در هوا !

 

نتیجه آذرانه : بگذارید غریبه ها ، غریبه بمانند . الکی دور و برتان را شلوغ نکید مثل من . تا آنوقت گاهی مجبور شوید در به در  ، به دنبال گوشه ی خلوتی بگردید .

 

پاورقی : همه کسایی که دلگیر شدن و فکر می کنن منظورم از غریبه ها ، خودشون بوده ، جوابی که به فریاد دادم رو بخونن .

 



.:: لبخند () ::.
تنهایی نیمه شب
ن : ت : دوشنبه 8 فروردین 1390 ز : 01:45 ق.ظ | +

 

_  ساعت ، حدود دو بامداد  _

پنجره را باز می کنم و هوای منجمد کوچه را نفس می کشم .

این ، همان هوا ؛ و این ، همان تنهایی ایست که مرا تشنه ی حضور کسی می کند که هنوز نمی دانم کیست .



.:: لبخند () ::.
این هم از کردستان
ن : ت : پنجشنبه 4 فروردین 1390 ز : 08:27 ب.ظ | +

بعد از کلی برنامه ریزی برای سفر مالزی ، بالاخره جور شد بریم کردستان ! دفه بعد باید واسه آمریکا برنامه بریزیم بلکه مالزی بطلبه . تازه قرار بود دست کم یه هفته بریم  ؛  4 روزه رفتیم و هول هولکی برگشتیم . همش هم تقصیر این آقای داداش یک دندنه بنده هست ! یه لنگه پا وایساده بود که من نمیام . ما هم گفتیم بهتر ! تو تهران جاش گذاشتیم رفتیم . چشمتون روز بد نبینه دلمون تنگ شد برگشتیم زود تر از روز موعود .  البته قرار نیست به رو خودمون بیاریم واسه چی اینقده زود اومدیم ها !

برخلاف چیزی که تصور می کردم طبیعتش تو همچین وقتی اصن خوب نبود . سرد بود ، بدون برف . زمین خیس بود ، بدون بارون . هوا پاییزی بود ، بدون برگای زرد و قرمز . یه بارون زد که می شه گفت حال و هوای  بهاری داد بهش تازه .  کلا همه چی قرو قاطی بود .

در عوش خود مردمش و شهرهاش  - با اون کوچه های کج و کوله - واقعا خاطره انگیز بود . روز اولی که رفتیم شب عید بود . همه تو ورودی شهر سنندج وایساده بودن . اکثر خانوما با لباس کردی . آهنگ کردی هم که به راه بود . گفتیم چه خبره ؟! گفتن امشب بزن برقصه . هر سال هم همینطوریه . مامور هم اونجا گذاشته بودن ولی چون جزء رسمشونه کاری بهشون نداشتن ! به به !

پشیمون نیستم از سفری که رفتم . خوش گذشت !



.:: لبخند () ::.

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به خانــــۀ 52 می باشد.
.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ