تبلیغات
خانــــۀ 52 - مطالب آذر 1389
خانــــۀ 52

منوی اصلی

نامـــــــــــــــــــــــــــــــــش را
گذاشـــــــــــــــــــــــــــــته ام
" خانـــــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "
به نـــــــــــــــــــــــــــــام خانۀ
پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدری
که روزهای دخـــــــــــترانه ام
در آن ســــــــــپری می شود .
_-_______-_-________-_
وقتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
" خانــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "را
مــــــــــــــــــــــــــی خوانی ،
بــــــــــــــــــــــــــــاورم نکن .
در ذهـــــــــــــن ایـــــــــــــــن
دختــــــــــــــــــــــــــــــــرک ،
پســــــــــــــــــــــــــــــــرکی
حقــــــــــــــــــــــــــــــــــه باز
حکـــــــــــــــــــــــــــــــمرانی
مـــــــــــــــــــــــــــــــی کند .
-_______-_-________-_
فــــــــــــتوبــــــــلاگ مــــن:
fancyfree.aminus3.com




مدیر وبلاگ:

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه
برچسب ها
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» آخرین بازدید :

1

امکانات جانبی
فصل سرد
ن : ت : سه شنبه 30 آذر 1389 ز : 07:03 ب.ظ | +

 

 

... این منم ؛ دختری در آستانه ی فصلی سرد !

دیدی آذر تموم شد ؟ بیچاره آذر ! با هم کلی خاطره ی نداشته داشتیم !!

 

شب یلداست . تک و تنها بودم تو خونه ( بر عکس همه شب یلدا ها ! ) . گفتم یه تفألی بزنیم به حافظ ؛ فال حافظو پیدا نکردم مجبور شدم اینترنتی فال بگیرم .

حدس بزن چی اومد ؟!

"الا یا ای الساقی ادر کاسا وناولها / که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها ... " تا تهش !

حالا توجهتونو به مشروح اخبار ( تفسیرش ! ) جلب می کنم : مشکلاتتان بیشتر شد و اشتباهات شما مزید بر علت شده است ... "

دستش درد نکنه واقعا !

 

بهم بر خورد !  مثل این فیلمای درپیت که طرف تا میاد فال بگیره یا همین براش میاد یا در صورت خیلی خاص  " یوسف گم گشته  باز آید ... " و هیچ وقت چشمش به بیت های پیچیده تر روشن نمی شه . آخه تو اون فیلما نویسنده ، مخاطبشو یه مشت گاگول فرض کرده که جز این دو بیت چیز دیگه ای حالیش نمی شه ! می گم نکنه حافظ هم همین فکر رو راجع به من کرده ... !

کاملا مشخصه که حوصله جواب دادن نداشته . هر چی دم دستش بوده انداخته من . هر چی باشه شب یلداست دیگه . سرش شولوغه ! تازه من اینترنتی وارد عمل شدم دیگه واویلا ! بعید می دونم زیاد اهل نت باشه ... فکر کنم همون تلپاتی رو ترجیح بده !

 

فکر کنم زمستون 89 ، زمستون خوبی باشه .

 

 



.:: لبخند () ::.
بگو سیب
ن : ت : دوشنبه 29 آذر 1389 ز : 04:37 ب.ظ | +

 

 

- " بگو سیب "

 این جمله رو که می شنوم یاد قدیما میوفتم . زمانی که هنوز به دنیا نیومده بودم ! یادش به خیر واقعا !!!
کی می دونه این جمله از کی باب شده ؟ هر چی که هست ، از هر کجا که اومده ، جمله ی قشنگیه . عکاسباشی رو به روت وای میسته و ازت می خواد یاد سیب و سرخیش و عطرش بیوفتی و لبخند بزنی .

البته بعضیا فکر میکنن منظور عکاس ، اون حالت مستطیل شکلیه که - موقع گفتن صدای " ای" - به لباشون قراره بدن و سعی می کنن با گوشه های لبشون به طور معجزه آمیزی زاویه 90 درجه بسازن !!!  ( به این حالت :)

رو این حساب می تونن به هر کلمه ای که توش "ای " داشته باشه کفایت کنن :  " شیوید - سیگار - جا سیگاری - سبزی خورد کن - دمپایی پاره ( خریداریم ! ) "

خیلی وقته که از کسی نشنیدم داد بزنه : " بگو سیــــــب " و جمعیت یکصدا بگه : " سیــــــــب " . آخه مردم دیدن آمریکاییا جلو دوربین می گن : " peach " دیگه فکر کردن به برکت این یه کلمه ست که زیبا میوفتن ! پس هم برای اینکه مثل اونا باشن و هم پارسی را پاسیده باشند ( پاس داشته باشند !! ) ، لب ها را غنچه نموده ، سر را به جلو متمایل کرده و سپس فریاد بر می آورند : "هلوووووووووو ! " ولی نه تنها به هدفشون نمی رسن ؛ بلکه منو بدون استثنا یاد گورخر انیمیشن ماداگاسکار می ندازن !!!

خلاصه هیچ کدوم از این کلمه ها و جمله ها به قشنگیه جمله ی اول نیست .

 

پس حالا همگی  " بگید سیــــــب ! "

 



.:: لبخند () ::.
بی رد پا
ن : ت : سه شنبه 23 آذر 1389 ز : 03:51 ب.ظ | +

 

 

 دیروز  104 تا بازدید داشته وبلاگم ولی فقط دو تا نظر گذاشتن .

چه مخاطبای جالبی داره این وبلاگ !

دوستی که بی صدا میای و می خونی و بی صدا می ری  ؛ سلام !

 



.:: لبخند () ::.
تماشا
ن : ت : دوشنبه 22 آذر 1389 ز : 05:45 ب.ظ | +

 

 

بالاخره ، آذر ، و آذر ماه ، به تماشای باران نشستند ...

 

 



.:: لبخند () ::.
رنگین کمان پاییزی
ن : ت : شنبه 13 آذر 1389 ز : 08:25 ب.ظ | +

 

 

کی گفته پاییز بی رنگ و بی روحه ؟

درسته که جون می گیره از برگا ... ولی به من جون می ده ...

اینو دو هفته پیش، تو طالقان فهمیدم .

دوربین به دست ، ثبتش کردم . تا شاید کس دیگه ای هم مثل من ، و با من ، به وجد اومد از این رنگین کمون پاییزی .

 

" طالقان . آذر  89 "

 

پاورقی :  بالاخره از اهنگ وبلاگم خسته شدم و تغییرش دادم . نمی دونم چرا جدیدا انقدر از " گل ارکیده " خوشم اومده !

 



.:: لبخند () ::.
ما را همدرد بدان
ن : ت : سه شنبه 9 آذر 1389 ز : 04:08 ب.ظ | +

 

دیروز :

پامو که می ذارم تو خونه مامان می گه: آخهههه . بابای دوستت چی شد؟! "

- بابای دوستم؟ کی؟

- امروز اومدم مدرستون . مشاورتون حالش خیلی بد بود . گریه می کرد و می گفت من به بچه ها چه جوری بگم . روحیشون به هم می ریزه.

- چه خبر شده؟

- دکتر شهریاری رو ترور کردن .

دقت که می کنم یادم میوفته امروز زهرا هم غایب بوده . نکنه ...!

با نیمچه فریاد می پرسم : بعد چی شد؟

- خانومش مثل اینکه آسیب جدی ندیده. ولی تو اخبار گفت با خانوادش بوده . زهرا شهریاری، سالمه؟

با عجله زنگ می زنم به هدی . انگار خبری از این اتفاقا نداره ...

- شماره شهریاریو بده کارش دارم .

صدای مادرش رو می شنوم که تا می فهمه چی کار دارم گوشیو از هدی می گیره و : "آذر جان! زهرا خودش هنوز نمی دونه واسه پدرش چه اتفاقی افتاده . مادرش رو می دونه چون باهاش تو بیمارستان بوده . "

ازم قول می گیره که به هر کسی هم این اتفاق رو تا حالا فهمیده بگم که با زهرا صحبت نکنه .

دستم به هیچ کاری نمی ره. نمی تونم تمرکز کنم . نمی تونم خودمو جای زهرا بذارم. از اخبار چندین بار توضیحاتشو شنیدم : دکتر عباسی ... دکتر شهریاری ! چهره ی ساده و مظلوم پدرش میاد تو ذهنم . چهره ی آروم زهرا ...

بالا خره حوالی ساعت 6 هدی زنگ می زنه و می گه زهرا تازه فهمیده .  ما دوساعت دیگه احتمالا بریم بیمارستان پیشش . مادرش داره عمل می شه .

نگران زهرا می شم. چی کار می کنه ؟ چه حالی داره ؟

پشت سر هم از بچه ها اس ام اس میاد که مادرش  بدنش سوخته و پاش شکسته . موقعی که می خوام بخوابم انقدر واسه مادرش دعا می کنم که خوابم می بره .

...

امروز :

پامو می ذارم تو مدرسه. صدای قرآن میاد . بچه ها ی پایمون آروم و غم زدن . فقط ناراحتم .  زهرا!

کم کم دوستای نزدیک تر زهرا میان . تکیه می دن به کمداشون و شروع می کنن گریه کردن . یه عدشون دیشب پیشش بودن . می گن خیلی آروم بوده . تازه بقیه رو هم تسکین می داده .  بغضم می گیره . زهرا!

شلوغ تر می شه . همه دور تا دور حیاط، رو سکوها می شینیم . اغلب ساکتیم و تو خودمون رفتیم . کم کم بغض های بچه ها شکسته می شه . گریم می گیره . از سرما می لرزم  ...  یا شاید هم از غم . یا به قول مهدیه از "خشم" . چرا باید ترور بشه ؟ کار کدوم بی رحماییه ؟  زهرا!

بقیه پایه ها رو می فرستن سر کلاساشون . به ما اجازه می دن آزاد باشیم . از قیافه هامون پیداست که نای نشستن سر کلاس نیست . جمع می شیم تو نماز خونه . همه واسه آرامش روح پدرش دعا می کنیم . واسه خوب شدن مادرش دعا می کنیم . وخودش رو به خاطر صبرش تحسین می کنیم .  قران به دست هر کی یه گوشه می شینه . تا میایم آروم شیم یکی یه چیزی می گه و دوباره اشک.

فردا تشییع جنازست. با اکثرا بچه ها قصد داریم بریم. نمی دونم کی می تونه منو ببره تا جلوی دانشگاه ... ولی به خاطر زهرا هم که شده  باید برم .

 



.:: نظرات () ::.
آلودگی تهران
ن : ت : دوشنبه 8 آذر 1389 ز : 07:48 ب.ظ | +

 

از صبح چشمام می سوخت. احساس می کردم صورتمو چسبوندم به اگزوز یه دونه از این اتوبوس قدیمیا .

تو اخبار یه تصویر از شهر نشون داد .

حالم به هم خورد . کجا زندگی می کنیم ؟

البته بازم اگه بپرسن :" بین شهرای ایران کدوم ؟ " ، می گم : " همینجا مگه چشه ؟! "

این هفته هم از چهار شنبه به بعد رو تعطیل کردن .

محض فرار از آلودگی .

سه هفته ست از چهارشنبه و پنج شنبه خبری نیست .

پیشنهاد بدیم کلا این دو روز رو بردارن از تقویم که تکلیفمون روشن باشه .

دروغ چرا ؟ ما که از خدامونه !

تو خونه می خوریم و می خوابیم که کمکی به رفع مشکل کرده باشیم . فرداش می گن آلودگی بدتر شده !

 باز تعطیل ...

 



.:: لبخند () ::.
این ما و این هما
ن : ت : پنجشنبه 4 آذر 1389 ز : 01:31 ب.ظ | +

 

همین الان از دانشگاه صنعتی شریف اومدم.  یه جشنواره ساخت اسباب بازی بود که برگزار کنندش همین دانشگاه شریف خودمون (!) بود .

امروز روز اختتامیه ش بود . ما اسباب بازی ای که ساخته بودیمو با هزار دنگ و فنگ فرستاده بودیم . پروژمون تو دسته مهارتی - حرکتی بود . تو نمایشگاه که می گشتیم متوجه شدیم وسیله خودمون خدایی خلاقیتش بیشتر از بقیست . اعلام کردن که پاشید برید تو سالن ، مراسم رو می خوان برگزار کنن. هلک و هلک با هدی و محیا رفتیم نشستیم رو صندلیا . محض خنده می گفتیم الانه که ما رو صدا کنن بگن اول شدید . شروع کردن سلام و صلوات و سرود جمهوری اسلامی خوندن . بعد رئیس دانشگاه اومد و شروع کرد تبلیغ دانشگاه شریفو کردن!!! آخه بگو دیگه دانشگاه شریفم نیاز به تبلیغ داره؟!  یه مجری هم داشت که معلوم بود به خودش زحمت نداده از رو متن یه بار بخونه !

بالاخره نوبت به اعلام نتایج شد ... ما سه تا که اصلا انتظار نداشتیم اسمی ازمون برده بشه فقط می خندیدیم می گفتیم بچه ها آماده شید دیگه وقتشه بریم رو سن و ازمون تقدیر و تشکر کننن  بگن راضی به زحمت نبودیم تا اینجا اومدید !  تو گروه مهارتی - حرکتی ، اول ، گروه دوم رو اعلام کرد. بعد نوبت به گروه اول شد ... مجریه یه کم صبر کرد بعد گفت  : "گروه هما" !!!

ما رو می گی ؟ سه تایی نیم خیز شده بودیم رو صندلیامون ... دهن هدی که اصلا دیگه همینطوری باز مونده بود  ( تازه خوبه هدی از قبل می دونست رتبه آوردیم و به ما چیزی نگفته بود . ) بعد به عنوان سرگروه پا شد بره لوحمونو از اونایی که رو سن بودن بگیره . بابای هدی باهامون بود ...  تا بیاد دوربینو در بیاره از دختر دلبندش عکس بندازه ، هدی با سرعت  نور از این طرف سن رفته بود بود بالا و از اون طرف اومده بود پایین . سه نفر رو سن بودن که تبریک می گفتن ... به ترتیب باید جلو همشون وای میستادی خم و راست می شدی که قربون دستتون پروژمونو پسندیدید! لوح دست نفر سوم بود ... این هدی قصه ی ما اصلا  نفر اول و دومو ندید! راست راست رفت لوحو قاپید! انگار که اومده دزدی!

من و محیا هم این پایین فقط داشتیم جیغ جیغ می کردیم! از سالن با هزار امید و آرزو اومدیم بیرون . دیگه تو ستاره ها سیر می کردیم . گروه اول توی جشنواره دانشگاه شریف؟! هزار جور عکس گرفتیم با لوحامون . یه دفعه یه مجریه اومد جلومون . ردیفمون کرد جلو دوربین که باهامون مصاحبه کنه! خلاصه دیگه هر کی می رسید هی بهمون جو می داد !!! به حدی که تصمیم گرفتیم پروژه پارسالمون رو هم بریم کاملش کنیم و ثبت اختراع کنیم. (آخه تا حالا هی تنبلیمون میومد!)

سه تایی رفتیم پیش یکی از مسئولا . گفتیم حالا اول شدیم ، چی می شه؟! گفت هم جنبه رقابتی داشته هم تو آموزش پرورش ثبت می شه . به مبلغ  200 تومن هم که حساب باز می شه براتون تو بانک پاسارگاد ... دیگه چی می خواین!؟
تو دلم گفتم: "هیچی دیگه... بگو کشک!"
- خوب برای دانشگاهی ، کنکوری ؟! چیزی؟! هیچ امتیاز دیگه ای نداره؟
آقائه: نه! دانشگاه شریف همونه که بود. فقط المپیادیا و نخبگان!

خندمون گرفت! همون کشک خودمون! ولی مهم نیست. مهم اینه که بالاخره بعد این همه سال که تو هر سالش پروژه ارائه می دادیم، یه دونش یه صدایی در کرد!

اکثر کسایی که جایزه گرفتن دخترا بودن. دخترا همه بالا پایین می پریدن ، در عوض پسرا همه از دم رله! انگار نه انگار اتفاقی افتاده ! مثلا یعنی چیزی که زیاده از این مقاما ! ( جون خودشون )

من که الان خیلی خیلی خوشحالم.

 



.:: لبخند () ::.
پرواز را به خاطر بسپار؟
ن : ت : چهارشنبه 3 آذر 1389 ز : 04:24 ب.ظ | +

 

این است ...

آسمان " آبی " شهر من.

این سکو ؛ این هم دو بال!

اما ؛

با چنین آسمانی ، کو حس پروازم؟

 

 

پ.ن : این عکسو خیلی وقت پیش گرفتم. اون موقع هم مثل امروز صدقه سر آلودگی هوا تعطیل بودیم!

 



.:: لبخند () ::.

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به خانــــۀ 52 می باشد.
.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ