تبلیغات
خانــــۀ 52 - مطالب اسفند 1389
خانــــۀ 52

منوی اصلی

نامـــــــــــــــــــــــــــــــــش را
گذاشـــــــــــــــــــــــــــــته ام
" خانـــــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "
به نـــــــــــــــــــــــــــــام خانۀ
پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدری
که روزهای دخـــــــــــترانه ام
در آن ســــــــــپری می شود .
_-_______-_-________-_
وقتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
" خانــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "را
مــــــــــــــــــــــــــی خوانی ،
بــــــــــــــــــــــــــــاورم نکن .
در ذهـــــــــــــن ایـــــــــــــــن
دختــــــــــــــــــــــــــــــــرک ،
پســــــــــــــــــــــــــــــــرکی
حقــــــــــــــــــــــــــــــــــه باز
حکـــــــــــــــــــــــــــــــمرانی
مـــــــــــــــــــــــــــــــی کند .
-_______-_-________-_
فــــــــــــتوبــــــــلاگ مــــن:
fancyfree.aminus3.com




مدیر وبلاگ:

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه
برچسب ها
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» آخرین بازدید :

1

امکانات جانبی
دعای عید
ن : ت : شنبه 28 اسفند 1389 ز : 06:51 ب.ظ | +

 

در آستانه ی تغییر سال از خدا فقط یک چیز می خوام . یک دعا . یک امید . یک آرزو ... و اون این که هر کسی که از من کینه ای به دل داره ، این کینه واسه همیشه از قلبش پاک بشه . چون تاثیر این کینه ها مستقیما رو قلب من هم سنگینی می کنه . زیاد !

 



.:: لبخند () ::.
خودکشی
ن : ت : شنبه 28 اسفند 1389 ز : 06:45 ب.ظ | +

 

نه . قرار نبود من بمیرم . یعنی اصلا همچین چیزی تو برنامه م نبود . فقط می خواستم یه کم بترسونمشون . اونا منو به مرده گرفتن ... وگرنه اصلا دوست نداشتم بمیرم .

 



.:: لبخند () ::.
خلاصه
ن : ت : دوشنبه 23 اسفند 1389 ز : 04:08 ب.ظ | +

 

 

89 ؛ نمی شه گفت خاص بود . ولی این دلیل نمی شه که بگم بد بود . خوب هم نبود البته ! کلا نبود انگار ...

 



.:: لبخند () ::.
گرهی که باز شد
ن : ت : دوشنبه 23 اسفند 1389 ز : 04:07 ب.ظ | +

 

ذوق می کنم وقتی شیرینی به دست می آیی خانه . با دلشوره می گوییم : "خوش خبر باشی ! " و همه فکر می کنیم که ای کاش خبر درباره Ivaz  باشد . خبر را می گویی . همه لبخند می زنیم .

خدایا ، درستش کردی . یادم نمی آید چه قراری گذاشته بودیم با هم ! هر چه بود تو به آن وفا کردی ؛ من ؟ بعید می دانم .



.:: لبخند () ::.
صبحانه ای در ویرانه
ن : ت : یکشنبه 22 اسفند 1389 ز : 05:07 ب.ظ | +

 

در می مانم در کار تویی که از یک سو شکوه از تنهایی می کنی ؛ و از یک سو عمدا ، چنان واژه های تلخت را در صورت اطرافیانت تف می کنی که هیچ گاه جرئت همکلام شدن با تو را نکنند .

 



.:: لبخند () ::.
تبعیض تا چه حد ؟
ن : ت : یکشنبه 22 اسفند 1389 ز : 03:46 ب.ظ | +

 

چند صباحی است طعم خر شیطان زیر دندانمان مزه کرده . خودش نه ! سوار شدنش . خوب چیه مگه ؟ چه طور کره الاغ کدخدا تمیز بود ؛ پیش همه عزیز بود ؟ به خر شیطون که رسید ، خر شد فحش ؟!!

حالا شیطون یه غلطی کرد . چرا خرش رو هم با دید منفی نیگا می کنین ؟ اونوقت کد خدا که همیشه ، همه جا نقش خوبا رو ور می داره واسه خودش ، خرش هم مثه خودش بین خر ها می شه رخش ( اگه گفتی اسب اسفندیار بود  یا سهراب ؟! رستم . ) آره دیگه . همه جا پارتی بازی ، اینجا هم روش اصن !

حالا هی بگید برابری حقوق ، برابری حقوق . اگه اون خره ، اینم خره . تازه اون ( مال کدخدا ) ناز هم می کرد : مگه یادتون رفته چطور به حسنی می گفت بهش سواری نمی ده ؟ هر چی باشه انسانی گفتن ، خری گفتن ! این بدبخت ( مال شیطون ) هی داره بهمون سواری میده ، دم نمیزنه . تازه طلبکارم هستیم . هی به اونی که سوارشه میگیم " بیا پایین . بیا پایین . "

تبعیض تا چه حد واقعا ؟!



.:: لبخند () ::.
من و سه تار
ن : ت : شنبه 21 اسفند 1389 ز : 04:21 ب.ظ | +

سه تار را گذاشتم در کیفش ؛ برای همیشه .

و کتابچه های سرتاسر نت موسیقی را هم گذاشتم آن زیر ؛ پیش کتابهایی که هیچ وقت خوانده نمی شوند .

پایه را ولی تمیز کردم  گذاشتم گوشه ای از اتاق ؛ محض دکوریشن !

از اول اشتباهی سه تار را انتخاب کردم . در آخر اشتباهی تر رهایش کردم ...


*پاورقی (آذر 90 اضافه شد): Neo N. شب خوش.

.:: لبخند () ::.
بازی وبلاگی
ن : ت : جمعه 20 اسفند 1389 ز : 12:17 ب.ظ | +

 

از طرف آبان آذر عزیز به یه بازی وبلاگی دعوت شدم . قضیه اینه که باید چند تا از پیش پا افتاده ترین لذایذم رو بنویسم .

 

اول : ساعت 55/5 دقیقه کله سحر خود به خود از خواب بیدار شم ببینم هنوز  پنج دقیقه وقت دارم واسه خوابیدن . اونوقت قشنگ برم زیر پتو و چشامو بذارم رو هم . یعنی کل اون شب که خوابیدم یه طرف ؛ اون پنج دقیقه یه طرف !

دوم : یه هوای سرد ... یه ماشین گرم و یه مسیر طولانی . (فقط بخاری روشن نباشه لطفا ! ) شیشه ها بخارگرفته باشه تا من روشون نقاشی های چشم چشم دو ابروی همیشگیمو بکشم . به علاوه اینکه هی هــــاااا کنم و بخاری که از دهنم بیرون میاد رو تماشا کنم .

سوم : بیرون ریختن همه وسایل موقع خونه تکونی و بعد ، ترک محل با بیشترین سرعت ممکن برای خودداری از پذیرفتن مسئولیت جمع و جور کردن ریخت و پاش حاصل !

چهارم : پیدا کردن عکسای قدیمی ای که همیشه فکر می کردم گم شدن .

 

اینارو به بازی دعوت می کنم : هرا ؛ مستانه ؛ پندار پارسا ؛ فریاد  ؛ vip ؛ دایی یادگار

 



.:: لبخند () ::.
امروز من
ن : ت : پنجشنبه 19 اسفند 1389 ز : 04:05 ب.ظ | +

 

از آن روزهایی بود که خوشی ، یکجا قلنبه شده بود در جانم ! 

 

 



.:: لبخند () ::.
حتی در خواب
ن : ت : پنجشنبه 19 اسفند 1389 ز : 03:39 ب.ظ | +

 

" آذر . یه لحظه برگرد تا بهت بگم ... آذر ! طول نمی کشه . برگرد ، کارت دارم ..."

کل شب را ، از وقتی چشم روی هم گذاشته ام  همین طور اصرار کرده ای . می دانم همین حالاست که از خواب بیدار شوم . کنجکاوی ام را سرکوب می کنم و عین بچه ها  رویم را همچنان از تو بر می گردانم . از ترس اعترافی دیگر ...

اما بعد ، دلم می سوزد برایت . تا نگاهت می کنم ...

صدای زنگ ...

محو می شوی .

 



.:: لبخند () ::.
همزاد بازار
ن : ت : دوشنبه 16 اسفند 1389 ز : 09:53 ب.ظ | +

 

همین الان !

یکی زنگ زد گفت : " الو ... ببین . من الان تو عروسیم . می خواستم بگم  همزادتو پیدا کردم ... از در که اومد تو فکر کردم اصلا خودتی !  "

یعنی این همونه ؟! یعنی دوباره پیداش شده ؟! یعنی این تاثیر همون قانون جذب و از این حرفاست ؟! یعنی چون زیاد بهش فکر کردم باز پیداش شده ؟! یعنی من دارم خرافاتی می شم ؟!


پاورقی : از در و دیوار همزاد میباره !

 



.:: لبخند () ::.
خواهریم خیر سرمون
ن : ت : یکشنبه 15 اسفند 1389 ز : 08:54 ب.ظ | +

 

من و آبجی کوچیکه تو آژانس می شینیم .

فاصله تا مقصد ؟ تو بگو 50 دقیقه .

تعداد کلمات رد و بدل شده بین من و آبجی کوچیکه ؟ تو بگو حتی یک کلمه !

تو کل مسیر من فقط از این پنجره بیرون رو نگاه می کنم . اون از اونیکی پنجره .

گاهی فکر می کنم اگه بزرگ شه اصلا تو خاطرات کودکیش اسمی از من هم می بره ؟!

تقصیر منه . خودم می دونم .



.:: لبخند () ::.
شاید همزاد
ن : ت : شنبه 14 اسفند 1389 ز : 06:14 ب.ظ | +

 

زیاد پیش میاد بهم بگن " یکی رو دیدم عین تو بود ." و مطمئنا اگه خودم اونا رو ببینم هیچ وقت احساس تشابه نمی کنم .

اما یه دفعه پیش اومد که من مستقیما داشتم زل می زدم به یه دختره .  طرز ایستادنش ، رنگ لباساش و اصلا چیزایی که پوشیده بود با من مو نمی زد .  تا وقتی که زاویه م تغییر نکرد مطمئن نشدم که اینی که دارم نگاهش می کنم عکس خودم تو آینه نیست !! ( استفاده ی بی رویه از افعال منفی در یک جمله ! )

وسط خیابون با ترس یه هو داد زدم : " این چرا انقدر شبیه منه ؟! " اونم متوجه شباهتمون شده بود انگار . چون مثل من پلک نمی زد . آقای پدر کنارم ایستاده بود . بعد از کلی تعجب کردن  به زور بهم می گفت برو جلو باهاش آشنا شو .

اون لحظه به سرم زد به حرفش گوش نکردم . تا وقتی برگشتیم خونه پیش خودم فکر می کردم اگه حتی اسمش هم مثل من بود ... و بعد می فهمیدم فامیلیش هم مثل منه ... و می گفت یه وبلاگی داره به نام "خانه 52"  ، ممکن بود من به چه حالتی دربیام ؟!


پاورقی:  این پست  مینیمال های شازده رو که خوندم یاد اون شب افتادم .

 



.:: لبخند () ::.
آن شب
ن : ت : شنبه 14 اسفند 1389 ز : 03:39 ب.ظ | +

 

هر سه مان را دور هم جمع کردی که می خواهی اعتراف کنی ؛

حرفهای تو ، به گنگی همه ی واژه های متولد نشده بود برایمان .

و افکار ما ، به تلخی همه ی لحظات شیرین مفقود شده در تاریخ .

آن شب ، به همین پیچیدگی بود .



.:: لبخند () ::.
باور کردم
ن : ت : جمعه 6 اسفند 1389 ز : 07:02 ب.ظ | +

 

میای ؛ می بینی کلی کامنت و آف داری که می گن تو سفر که بودی جات خالی بوده ؛ به خودت حسودیت می شه که تنها نیستی .

میای ؛ می گه بدون تو واقعا تنها بوده ؛ غصه شو می خوری ولی ته دلت خوشحالی که واقعا می تونی یکی رو از تنهایی در بیاری .

میای ؛ می گن نبودی ، انگار هیچکی تو کل ساختمون نبود ؛ خجالت می کشی که ساختمونو همیشه می ذاری رو سرت  ولی راضی هستی از اینکه حضورت احساس می شه .

... باور می کنی که تنها نیستی و بقیه دوست دارن .  اینطوری هم خودت رو ، هم بقیه رو بیشتر از قبل دوست داری .



.:: لبخند () ::.
دلم نمیاد
ن : ت : دوشنبه 2 اسفند 1389 ز : 08:57 ق.ظ | +

 

آقای پدر که سفره ؛ منم که دارم می رم یزد . خانوم مادر نازنینو چی کار کنم تنهاست ؟

جدیدا چه خانواده دوست شدم . نبودم اینریختی !

 



.:: لبخند () ::.

( تعداد کل صفحات: 2 )

[ 1 ] [ 2 ]



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به خانــــۀ 52 می باشد.
.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ