تبلیغات
خانــــۀ 52 - مطالب دی 1389
خانــــۀ 52

منوی اصلی

نامـــــــــــــــــــــــــــــــــش را
گذاشـــــــــــــــــــــــــــــته ام
" خانـــــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "
به نـــــــــــــــــــــــــــــام خانۀ
پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدری
که روزهای دخـــــــــــترانه ام
در آن ســــــــــپری می شود .
_-_______-_-________-_
وقتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
" خانــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "را
مــــــــــــــــــــــــــی خوانی ،
بــــــــــــــــــــــــــــاورم نکن .
در ذهـــــــــــــن ایـــــــــــــــن
دختــــــــــــــــــــــــــــــــرک ،
پســــــــــــــــــــــــــــــــرکی
حقــــــــــــــــــــــــــــــــــه باز
حکـــــــــــــــــــــــــــــــمرانی
مـــــــــــــــــــــــــــــــی کند .
-_______-_-________-_
فــــــــــــتوبــــــــلاگ مــــن:
fancyfree.aminus3.com




مدیر وبلاگ:

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه
برچسب ها
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» آخرین بازدید :

1

امکانات جانبی
وبلاگ نویسی
ن : ت : پنجشنبه 30 دی 1389 ز : 10:21 ب.ظ | +

 

الکی نیست ! جرئت می خواد ... سیاست می خواد !

هم دلت می خواد هر چی از ذهنت میگذره رو بنویسی ، هم از مخاطبت می ترسی که نکنه فکرهاتو ، غم های لحظه ایتو جدی بگیره و بگه : " فلان جا ، فلان چیزو نوشتی ... آخه چرا ؟ چته ؟ چرا غمگینی ؟ " بعد تو مجبور می شی بیخودی بلند بلند بخندی که باورشون شه هیچ مرگت نیست !

یا همینطوری دلت خواسته واسه کسی که اصلا وجود خارجی نداره عاشقانه بنویسی ؛ بلافاصله بعد از گذاشتنش تو وبلاگ باید با دلهره به این فکر کنی که چجوری  بقیه رو متقاعد کنی طرف خیالی بوده . ( تازه اگه هم به ظاهر قبول کنن ، تو ذهنشون می گن : دختره عقده ایه ! )

یا نه ؛ همینجوری هوس کردی از مردم شکایت کنی ؛ همه به خودشون می گیرن !

بله خلاصه . وبلاگ نویسی جرئت می خواد !



.:: لبخند () ::.
خواب نابینا
ن : ت : یکشنبه 26 دی 1389 ز : 10:56 ق.ظ | +

 

به این فکر می کردم که آدمایی که نابینا هستن هم خواب می بینن ؟ اگه آره ؛ خواباشون رنگیه ؟ یا فقط صداست ؟
یا اینایی که می تونن بگن خورشید زرده ، گندم طلاییه ، گل رز سرخه و از این حرفا ، فقط چون بهشون یاد دادن اینا رو می گن یا درک خاصی از رنگها دارن ؟

کاش بتونم با یکی ازشون ارتباط برقرار کنم . کلی سوال دارم ازشون ... این آپو گذاشتم شاید شماها که اینو می خونین ، اگه همچین کسی رو می شناسین ازشون بپرسین و به من هم بگین ...



.:: لبخند () ::.
از فواید برف
ن : ت : یکشنبه 26 دی 1389 ز : 10:53 ق.ظ | +

 

- بگیر بخواب ... تعطیل شد !!

یعنی من می میرم واسه این یه جمله !

 



.:: لبخند () ::.
نمی تونم
ن : ت : جمعه 24 دی 1389 ز : 03:08 ب.ظ | +

 

 

خانوم آبجی از شونه های خانوم مادر آویزون می شه : "مامان دوست دارم "

حســودیم می شه ... چرا من نمی تونم ؟

 



.:: لبخند () ::.
آلودگی صوتی
ن : ت : پنجشنبه 23 دی 1389 ز : 04:24 ب.ظ | +

 

صدای خانوم مادر که سعی داره هر جور شده به خانوم آبجی آداب معاشرت رو یاد بده ؛

صدای خانوم آبجی که انگار حرفای خانوم مادرو نمیشنوه و واسه خودش شعری رو زمزمه می کنه ؛

صدای آقای داداش که با آقای پدر بلند بلند سر ماجرایی می خندن ؛

صدای موبایل خانوم مادر که بیخودی زنگ می خوره و کسی بهش اهمیت نمی ده ؛

صدای تلویزیون که تا آخر بلنده ؛

همه اینا روی هم سرســام آوره !!

ولی من سرمو می ذارم رو بالشتی که انگار خدا از آسمون انداخته اینجا روی این مبل ...

با لذت به همه این صداها گوش می دم و سعی می کنم تک تکشون رو تو ذهنم ضبط کنم و از اینکه بین این خونواده ی شولوغ پولوغ زندگی می کنم تو دلم ذوق می کنم .

 

جداً کی مــی گه فردا هــم می شه همه ی این صــداها رو شــنید ؟!

 

 



.:: لبخند () ::.
دونستن یا ندونستن
ن : ت : سه شنبه 21 دی 1389 ز : 12:39 ب.ظ | +

 

شما نمی دونید که امروز روز خاصیه ؛ ولی من می دونم .

حالا بر فرض که شما مثل من که می دونم روز خاصیه ، دونستین که روز خاصیه ، به هر حال شما دقیقا نمی دونید چرا امروز روز خاصیه ؛ درحالیه که من دقیقا می دونم چرا امروز روز خاصیه و این تفاوت عمده ی بین ماست .

مسئله ی مهم و نهایی اینه که شما نمی دونید که چرا نمی دونید که امروز ( که از اولش نمی دونستین امروز روز خاصیه ) ، روز خاصیه . این در حالیه که من می دونم که چرا شما ( که از اولشم نمی دونستین امروز روز خاصیه ) نمی دونین که چرا نمی دونین که امروز روز خاصیه .

دلیل عمده ی این که شما  ( که از اولشم نمی دونستین امروز روز خاصیه ) نمی دونین که چرا نمی دونین که امروز روز خاصیه اینه که :

( دو حالت دارد )

حالت اول اینکه : شمایی که از اولشم نمی دونستین امروز روز خاصیه و نمیدونستین که چرا نمی دونستین امروز روز خاصیه ، کاراکتر ها و شخصیت هایی رو که این روز رو خاص کردن نمی دونین . (البته درستش اینه که بگم نمی شناسین ولی از اونجایی که من خبیثم ، از فعل دونستن استفاده می کنم تا شما هر چی که می دونین و نمی دونین رو بدون اینکه بدونین ، قاطی کنین )

حالت دوم اینکه : کلا امروز روز خاصی نیست !

 

جواب این مسئله همون گزینه دومه . در واقع در اینجا یک مورد دیگه به ندونستن های شما اضافه می شه و اون اینه که منم مثل شما از خاص بودن امروز بی خبرم !

و حالا هم شما و هم من می دونیم که چرا شمایی که از اولش نمی دونستین باید بدونین امروز روز خاصیه یا نباید بدونین امروز روز خاصیه ، تا حالا نمی دونستین که چرا نمی دونستین امروز روز خاصیه . اگه واسه بهتر دونستن بخوام خلاصه کنم : هیچ چیز واسه دونستن وجود نداشت !

به این نتیجه می رسیم که بنیان این آپ از اولشم مشکل داشته و بی دلیل بوده اما همین که وقت زیادی رو از شما عزیزان گرفتم تا به کارای دیگه خودتون نرسین و بشینین فعل و فاعل و قید و مفعول جملات بالا رو تشخیص بدین ، می تونه یه موفقیت بزرگ در تاریخ این وبلاگ باشه .

 


پاورقی : یکی بیاد منو از این وبلاگ جدا کنه !! درس دارم ؛  زندگی دارم  ! خانوم ، آقا ؛ مرکز ترک اعتیاد وبلاگی از کدوم طرفه ؟!

 



.:: لبخند () ::.
در دو سوی یک خبر
ن : ت : یکشنبه 19 دی 1389 ز : 09:03 ب.ظ | +

 

ساعت 9 امشب :

 

مجری اخبار زل می زنه به دوربین ، یه لبخند ملیحی هم می زنه :

- " به خبری که هم اکنون به دست ما رسیده توجه کنید . یک فروند هواپیما که از تهران به مقصد ارومیه حرکت کرده بود به علت هوای مه آلود و جو نامناسب هوا دچار سانحه شد ... به محض مطلع شدن از جزئیات شما رو در جریان خواهیم گذاشت . "

 

دیگه نمی دونه چشای یه عده از وحشت دوخته شده به تلویزیون و صدای قلبشونو می شنون که محکم به سینشون می کوبه ... بعد که از ادامه دادن مجریه نا امید می شن ، با دلهره از هم می پرسن : "فلانی هم امروز قرار بود بره ارومیه ؟ "

 



.:: لبخند () ::.
هر کی یه جور
ن : ت : شنبه 18 دی 1389 ز : 08:13 ب.ظ | +

 

یکی میگه : " حرفی نیست - تمام "

یکی میگه : " تا بعد - بیکلام "

یکی میگه : " فردا می بینمت "

یکی میگه : " به خدا میسپارمت "

یکی میگه : " بهت زنگ می زنم "

یکی میگه : "بعدا بیا دیدنم "

 

چه فرقی داره کی چی می گه ؟ مهم اینه که هر کی یه جور عذرتو خواسته . وقت رفتنه ...

 



.:: لبخند () ::.
شاید خباثت
ن : ت : شنبه 18 دی 1389 ز : 08:10 ب.ظ | +

 

صدای متواضع مرد غریبه تو تلفن می پیچه : " پدر هستن ؟ "

- طبقه بالا هستن .

- پس من زنگ می زنم به طبقه بالا . حتما بهشون بگو گوشی رو بر دارن . فکر کن منم عموت هستم !

خندم می گیره . دیگه نمی دونه ما عموهامونو هم می پیچونیم !

 

بعد از یه مدت دوباره صدای تلفن میاد . خودشه ! لابد بابا گوشی رو جواب نداده ...

زنگ می خوره ... زنگ می خوره ... زنگ می خوره ...

 



.:: لبخند () ::.
اینجا روی پشت بام
ن : ت : چهارشنبه 15 دی 1389 ز : 08:24 ب.ظ | +

 

بارون ؛ بازم دلم برات تنگ شده بود .

تک و تنها می رم بالا پشت بوم . پله ها رو بی صدا رد می کنم که هیچ کس متوجه رفتنم نشه . می خوام تنها باشم . چقدر تاریک و ساکته همه جا . تکیه می دم به لبه ی دیوار . چقدر خوبه که هیچکس از پنجره دید نمی زنه .

بر می گردم طرف خیابون . آرم بیمارستان بهمن ، چراغای قشنگ برجهای خوردین ، ایران زمین ... همه تو مه کم رنگ شدن .
بازارچه ... بازارچه ای که امروز صبح پلیسا جمع شده بودن تا اونجا یکی رو اعدام کنن ... وقتی از کنار مردمی که واسه تماشا اومده بودن رد می شدیم ، فقط چشمامو بسته بودم که چهره وحشتزده ی هیچ کدومو نبینم ؛ اعدام ... پست ترین حالت ممکن برای مرگ ! صدای کسی که صحنه رو از جلو دیده بود تو گوشم می پیچه : " لباس نارنجی تنش بود . جیغ می کشید و همه جمعیت باهاش فریاد می زدن . سکوت .... فریاد می کشید و همه جمعیت ضجه می زدن ! "

دوباره ذهنم بر می گرده به این بالا روی پشت بوم . برمی گردم و خودمو به لبه ی دیگه ی پشت بوم می رسونم . بارون بند اومده . به این فکر می کنم که چه خوبه سر تا پای ساختمونمون سه طبقه بیبشتر نیست ! فقط پنجره هایی که پشتش زندگی موج می زنه با پرده های قشنگ رو از بلند ترین نقطه ی ساختمون می بینم ؛ نه پشت بوم های بی ریخت همسایه ها رو که گوله گوله ماهواره ریختن توش .

سرمو بر می گردونم سمت راست . از این حجله هایی که یکی میمیره می ذارن دم خونه شون ( اسم دقیقشو نمی دونم ! ) رو با چراغ قرمز نورانی کردن . هیچکس دور حجله نیست . هیچکس حتی واسه یه لحظه توقف نمی کنه که ببینه اینی که مرده کی بوده اصلا  ؟!  چه برسه بخواد بگه روحش شاد !

سمت چپ یه خانومه بچه شو گرفته بغلشو تو کوچه می دووه . همین یه صحنه واسه تداعی صحنه هایی که قبلا دیدم کافیه . از حالا کنده می شم و بر می گردم به ...

یک روز مثل حالا ! من ... همینجا تکیه زدم به لبه ی پشت بوم . خیابونای بارون خورده ... مردی که عرض خیابونو بارها طی می کنه . هر بار که به یه سمت می رسه نگاهشو می دوزه به سر کوچه . یک ربع (شاید هم بیشتر ) می گذره . منم با اون منتظرم ! انتظارش انگار تو فضای کوچه پخش شده . خانومی - مثل حالا - بچش رو بغلش گرفته و آروم - بر خلاف حالا - سمت مرد میاد . رو به روش می ایسته . چیزی می گه ( یا شاید هم هیچی نمی گه ! ) خم می شه و بچه رو می ذاره رو زمین . مرد خم می شه . سر دخترشو ( شاید هم پسرشو ) می بوسه . دستشو می گیره و می ره . بی خداحافظی .  نه مرد ، نه بچه حتی بر نمی گردن خانومو نگاه کنن ...

برمیگردم به حالا ... هیچ چیز تغییر نکرده . شاید تداعی همه اینا فقط یک پلک به هم زدن زمان برده ... به اطراف نگاه می کنم . آمادم تا دوباره چیز آشنایی ببینم و باز به گذشته پرت شم ؛ اما ... نگاهم به چشمی میوفته که سعی می کنه خودشو پشت یه پرده قایم کنه . خودمو می زنم به اون راه ( ندیدمت ! ) . عقب می کشم تا از شر اون آدم فضولی که حتی عرضه نداره درست قایم شه خلاص شم .

سردمه . می خوام برگردم . اما صدای همسایمون ( یه خانوم چاق تبریزی ) که سوت زنان داره میاد طرفم منو سر جام نگه می داره . این هوا اون رو هم به پشت بوم کشونده . با خنده ازم می خواد مدتی باهاش بمونم . از در می گه ... از دیوار می گه ... تا می رسه به اینکه : " چند روز پیش صدایی از خونمون نشنیدین ؟ " می دونم می خواد بدونه متوجه دعواشون شدم یا نه ! حوصله درد دلشو ندارم . بحثو عوض می کنم ... اینبار منم که از در می گم... از دیوار می گم ... می رسیم به همون حجله ای که جلو اون خونه گذاشتن . صداشو میاره پایین تا تو این فضای تاریک و مبهم ، جو الکی بده : " می دونی پسر جوون بوده ؟ ... خود کشی کرده ! " می دونم فقط یه حدسه ! جدی نمی گیرم . داییم میاد بالا : " تو اینجایی ؟ بیا شام ! "

می خوام ده ها بار ازش تشکر کنم و بگم نجاتم دادی ...

آخه ... من فقط می خواستم با بارون تنها باشم ... 



.:: لبخند () ::.
خواب های دنباله دار
ن : ت : یکشنبه 5 دی 1389 ز : 06:51 ب.ظ | +

 

هر چی فکر کردم نتونستم اسمی بهتر از اسم این فیلم که الان رو پرده هست واسش پیدا کنم .

دیشب اتفاق عجیبی واسه خوابم افتاد . خیلی وقت پیش خواب دیدم که تو جمع یه سری آدم پولدار ( خیلی خیلی خیلی پولدار ) گیر افتادم . یعنی نمی دونم اونجا چی کاره بودما ! فقط بودم !! هیچ کدومشونو نمی شناختم . چهره همشون واسم جالب و جدید بود . یه پیرزنی هم بود که از بس نحیف و ناتوان بود مثل پرنده رو شونه پسرش میشست .

البته تا همین دیشب  یادم نبود یه شبی چنین خوابی دیدم . احتمالا از اون خوابا بود که تا ادم بیدار می شه فراموش می کنه ؛ یا انقدر بیخوده که حوصله نداره بهش فکر کنه .

 وقتی خوابم برد ، دوباره دیدم تو همون جمع هستم ؛ فضا طوری بود که انگار من واسه یه مدت کوتاه از جمع اونا واسه سفری ، چیزی جدا شدم و حالا دوباره برگشتم ! یکی از خانواده ها ماشینشو عوض کرده بود . پسری که موهاش بلند بود ، حالا موهای بلند تری داشت . اون پیرزنه پیر تر و تکیده تر شده بود . دخترا لباساشون عوض شده بود ... یکی از خانواده ها پولدار تر شده بودن !

درست انگار که به فاصله ی همون زمانی که ازشون غافل بودم ، اونا به زندگیشون ادامه دادن ! آدمایی که نمی شناختمشون و احتمالا فقط تو ناخود اگاه من زندگی شونو میگذرونن !!

فعلا چهره بعضیاشون رو هنوز یادمه ! کاش نقاشیم انقدر خوب بود که می تونستم دونه دونه ی آدمایی که تو ذهنم دارن زندگی می کنن رو روی کاغذ و به دنیای حقیقی بیارم .

حیف که تا چند روز دیگه چهرشون کاملا از حافظم پاک می شه و احتمالا واسه همیشه پنهان می مونه . مگه اینکه به یه خواب دنباله دار دیگه دل ببندم ...

پاورقی : جنبه inception دیدن هم نداریم !!! 

 



.:: لبخند () ::.
افکار شبانه
ن : ت : چهارشنبه 1 دی 1389 ز : 07:01 ب.ظ | +

 

دیشب تا اومد خوابم ببره از یه دوست  یه اس ام اس اومد درباره چگونگی شمارش جوجه در انتهای پاییز  !! فقط طرف شانس آورد اس ام اسام فیلد می شد ! و گرنه ... !!

 تصمیم گرفتم چشامو رو هم بذارم و دوباره بخوابم ولی یه عالمه فکر و خیال و خاطره هجوم اورد  به ذهنم که مجبور شدم حسابی بهش فکر کنم تا رهام کنه و بذاره با خیال راحت بخوابم ! همش به خاطر همین جوجه های آخر پاییز !

5 سالم بود ، تنها پارکی که همیشه می رفتم پارکی بود به اسم "پارک تهرانویلا" . ما که اینطوری صداش می کردیم .  به چشم من خیلی خیال انگیز میومد ! یه چیز تو مایه های سرزمین عجایبی که آلیس توش گم و گور شد ! البته خودم به شخصه نه کارتونشو دیدم نه داستانشو دقیق می دونم ! فقط می دونم یه سرزمین عجیب بوده ( تازه همینم از رو اسمش فهمیدم ! ) .

یه نیمکتی بود که روش یه درخت بید مجنون خم شده بود . امکان نداشت جای دیگه ای جز اونجا بشینم . شاید به خاطر اینکه با شاخه های درخت ، دور تا دور نیمکت ، یه محوطه ی کوچیک بوجود اومده بود .  حتی اگه می شد  ، چند دقیقه هم خانوادمو معطل می کردم تا کسایی که روش نشسته بودن ، پاشن برن !

یه روز که رفتم طرف نیمکت نازنینم ، دیدم دو نفر واسه خودشون جا خوش کردن . دست آقائه دور شونه های خانومه بود. نمی دونم یه هو چی شد جوگیر شدم ؛ چند تا گل رو از نا کجا اباد چیدم . ( آخه الان هر چی فکر می کنم یادم نمیاد تو اون پارک گلی بوده باشه ! ) ؛ با یه اعتماد به نفسی که الان خودمم برام تعجب داره  رفتم گلا رو گذاشتم رو پاشون و راست راست وایسادم نگاشون کردم !!!

فقط صحنه رو تصور کنید !! عین این کارتونای والت دیزنی یه دفعه یه فرشته کوچولو ( خودمو می گم ! ) پیداش می شه و جشن عشق پرنسس و شاهزاده رو گلبارون می کنه !!!

پسره ازم پرسید : "  تو می دونی جوجه ها رو کی می شمرن ؟ "  حالا یه دفعه خجالتی شده بودم ! فقط سرمو به علامت نفی اینور اون ور  کردم . گفت :  " جوجه رو اخر پاییز می شمرن کوچولو ! آخر پاییز  !  " اون موقع منظورشو نفهمیدم . به نظرم بی مزه ترین و کسل کننده ترین جمله ای بود که می شد تو اون وضعیت گفت.  ولی الان که فکر می کنم از لحنش می فهمم داشته به در می گفته که دیوار ( دختره ) بشنوه !
راهمو کشیدم و رفتم ! ( بچه ها همه کارشون بی مقدمه ست . بی دلیل میان . بی خبر می رن ... خوش به حالشون . )

حالا دلم می خواد پیداشون کنم بپرسم چی شد ؟ جوجه هاتونو شمردین ؟ آخر پاییزتون کی بود ؟ ولی مطمئنا منو یادشون نمیاد . البته منم قیافه اونا اصلا خاطرم نیست .

نمی دونم چرا هر خاطره ای که یادم میاد احساس می کنم طرف مقابل اون خاطره رو کاملا فراموش کرده یا اگه یه روزی برام خیلی خاص بشه ، فکر میکنم که اونایی که باهام اون روز رو تجربه کردن ، بعدا فراموشش می کنن .

  مثلا چند وقت پیش بچه های دبستان مجتمع رو اورده بودن ورزشگاه ما اردو !!! وقتی فهمیدیم بچه کوچولوها اومدن ، با دوستام رفتیم ورزشگاه . تا وارد شدیم از اون همه شور و نشاطشون جا خوردیم . داشتیم با تعجب به اون همه انرژی و هیاهوی شیرینی که تو ورزشگاه موج می زد نگاه می کردیم که یه دفعه یکیشون اومد بدمینتونشو داد دستم ! نه حرفی ، نه کار اضافه ای ! ازم فاصله گرفت . توپو پرت کرد ! طول کشید تا بفهمم باید چی کار کنم ... اما بعدش شروع کردیم بازی . اسمشو پرسیدم : "فاطمه"  . چند کلمه ای هم با هم حرف زدیم . دوستام هم که وایساده بودن کنار فقط بهم می خندیدن !!

 وقتی که از ورزشگاه در اومدیم دلم می خواست برگردم بهش اسممو تاکید کنم و ازش خواهش کنم منو یادش نره ! تازه تو دلم آرزو می کردم یه دوربین همون لحظه از آسمون پرت شه تو دامنم ، برم چند تا عکس دو تایی باهاش بگیرم ، بعدا که بزرگ شد واسش پست کنم !!!

کلا آدم خاطره بازی ام ... همیشه فکر می کنم بخش خیلی بزرگی از من وابسته به خاطرات دیگرانه .

 اگه بقیه خاطراتی که من توشون حضور داشتم رو فراموش کنن ، تصویری از من ، و قسمتی از من گم می شه ...

 



.:: نظرات () ::.

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به خانــــۀ 52 می باشد.
.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ