تبلیغات
خانــــۀ 52
خانــــۀ 52

منوی اصلی

نامـــــــــــــــــــــــــــــــــش را
گذاشـــــــــــــــــــــــــــــته ام
" خانـــــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "
به نـــــــــــــــــــــــــــــام خانۀ
پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدری
که روزهای دخـــــــــــترانه ام
در آن ســــــــــپری می شود .
_-_______-_-________-_
وقتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
" خانــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "را
مــــــــــــــــــــــــــی خوانی ،
بــــــــــــــــــــــــــــاورم نکن .
در ذهـــــــــــــن ایـــــــــــــــن
دختــــــــــــــــــــــــــــــــرک ،
پســــــــــــــــــــــــــــــــرکی
حقــــــــــــــــــــــــــــــــــه باز
حکـــــــــــــــــــــــــــــــمرانی
مـــــــــــــــــــــــــــــــی کند .
-_______-_-________-_
فــــــــــــتوبــــــــلاگ مــــن:
fancyfree.aminus3.com




مدیر وبلاگ:

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه
برچسب ها
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» آخرین بازدید :

1

امکانات جانبی
150
ن : ت : جمعه 15 فروردین 1393 ز : 02:24 ب.ظ | +

ماه، معجزۀ امشبه؛
بیدار بمون.

.:: نظرات () ::.
149
ن : ت : دوشنبه 5 اسفند 1392 ز : 09:50 ب.ظ | +

چند ساعتی میشه که داریم به تنمون تاب میدیم و با آهنگ هماهنگ میشیم. خسته از نمایش، منتظر ساعت دوازدهیم؛ بلکه جادوگر به وعده ش وفا کنه. حالا میبینی که نصفه شب هم میگذره؛ ولی هیچ جادویی برداشته نمیشه. هیچ دروغی رسوا نمیشه، هیچ لباس مجللی تو تنمون محو نمیشه، هیچکی لازم نیست فرار کنه، هیچ کفشی جا نمیمونه، هیچ کس لازم نیست دنبال کسی بگرده. چون جادوگر مرده. دروغی که بافتیم رو مردم روزها و ماهها باور میکنن؛ انقدر که حال همه مون به هم بخوره.
امیدی به رسوایی لذت بخش -و رهاکنندۀ- ناگهانی نیمه شب نداشته باش. در عوض تا صبح مثل یه دروغگوی وفادار جوری برقص که انگار دروغت، تویی. 


.:: نظرات () ::.
148
ن : ت : شنبه 12 بهمن 1392 ز : 12:16 ب.ظ | +

...؛ چون من ترجیح میدم موقع خواب شبیه جسدی باشم که آماده ست واسه مراسم دفن: پاها جفت و دستها به هم قفل. مرده ای که حتی روح خودشم حوصله نداره بالا سرش وایسه؛ عزرائیل باید تو خیابونا و خونه های دیگه دنبالش بگرده. 
چی چرا؟


.:: نظرات () ::.
147
ن : ت : چهارشنبه 9 بهمن 1392 ز : 11:01 ق.ظ | +

...؛ چی غم انگیزتر از این که موندنی باشی؟ 
رفتم.


.:: نظرات () ::.
کـــــ نـــــ ـد تــــــ ـر
ن : ت : سه شنبه 1 بهمن 1392 ز : 06:53 ب.ظ | +

دور کجاست؟ از کجا به بعد رو بگم نزدیک؟ چرا اون مرزی که دور و نزدیک رو از هم جدا میکنه یک جا بند نمیشه؟  مثل یه موج، هی میره عقب، عقبتر، طوری که خیلی چیزا میوفته اینور مرز، دیگه به همه چی به طور خفه کننده ای مجبوری بگی نزدیک. آدمایی که نمیشناسی، خاطراتی که مال تو نیست، همه شون به نظرت آشنا میان. جوری که احساس میکنی توی یه کمد تنگ پر از لباس گیر افتادی. گاهی میاد جلو، جلوتر، حالا کم کم چیزایی که روبه روتن میوفتن اون طرف مرز. هرچی تا همین چند لحظه پیش احساس میکردی بهت نزدیکه، حالا دیگه جزو "دورها" میشه. چیزایی که نزدیک بودن، سر جاشونن ولی اسمشونُ میذاری آدمای دور، دوستای دور، آشنای دور، خاطرات دور. جوری که احتمالا اگه بپرسی ببخشید، تا اولین "نزدیک" چقدر فاصله ست؟ میگن پیاده هفده یا هجده ساعت راهه.
عیبی نداره اگه فقط همین باشه؛ مهم نیست اگه تو صدم ثانیه دورا بشن نزدیک، نزدیکا بشن دور، طوری که مطمئن نباشی این حسی که بهشون داری رو تا چند دقیقه دیگه هم بازم میتونی داشته باشی یا نه. کاش همین باشه.
 ولی کی میتونه تضمین کنه این خط، این موج، این مرز دیوونه، این بار که میاد نزدیک تا قبل از اینکه بهم برسه متوقف میشه؟ کی میتونه مطمئن باشه این بار وقتی رسید به جلوی کفشام، عین یه بچه گربه تخس خودشو از شست پام بالا نمیکشه. اگه این بار چنگ بزنه به پام، از زانوام بالا بره، از کمرم بالا بره، از سینه و گردن و صورتم بالا بره، وقتی به بالای سرم برسه بعد از موهام که پشت سرم افتادن آویزون بشه و خودشو بندازه رو زمین پشت سرم، اونوقت من میمونم اون ور خط. اون ور خط جای چیزاییه که من بهشون میگم "دور". اونوقت شاید لازم باشه وقتی ازم میخوان خودمو معرفی کنم، بگم "از آشناهای دورم هستم." چه اتفاقی میوفته اگه کسی بیوفته اون طرف مرزی که دورهاش رو از نزدیکهاش جدا میکنه؟


.:: نظرات () ::.
بوق -"خانوم با شمام!"- بوق، بـــــــوق
ن : ت : جمعه 27 دی 1392 ز : 09:27 ب.ظ | +

از تاکسی که پیاده میشم، تا اونجا میدوئم. عین کسی که یکی رو کشته داره در میره. وانمود میکنم عجله دارم، راه میگیرم که از خیابون رد شم، بی خودی نفس نفس میزنم. ماشینا همه شون میفهمن عجله دارم. بهم راه میدن... هیچ خبری نیست ولی. نه اینجایی که الان هستم، نه اونجایی که اون موقع بودم.
فقط،
من کل مسیرو تو تاکسی به این فکر کردم که  خوب میشد اگه استثنائا اون شب خبری بود.


.:: نظرات () ::.
مترو هفت تیر
ن : ت : جمعه 15 آذر 1392 ز : 11:01 ب.ظ | +

اون نقطه ای که
یه جغد پرست تلاش میکنه
از اون به بعد
عاشق لاک پشتا باشه.

.:: نظرات () ::.
گیشای آبان خورده
ن : ت : یکشنبه 5 آبان 1392 ز : 06:12 ب.ظ | +

دور و اطراف گیشا، تو اون شولوغی، یه ایستگاهی هست همیشه، که نه هیچوقت کسی اونجا منتظر اتوبوسه، نه از بین ماها که تو اتوبوسیم کسی دلش میخواد پیاده شه. ایستگاهه حتی صندلی انتظارم نداره. تابلوئم نزدن براش. با این حال هنوز یه ایستگاهه، که همه اتوبوسا میدونن چند لحظه باید به احترامش صبر کنن، دراشونو باز و بسته کنن؛ برن.



.:: نظرات () ::.
خبری از"Try, And be free" نیست؛ اگه هنوز منتظری
ن : ت : دوشنبه 29 مهر 1392 ز : 04:16 ب.ظ | +

ON.

لیزر را روشن می کنیم. شب توی سایه های حیاط ایستاده ایم. نور لیزر را می اندازیم جلوی پاها؛ خیلی آهسته همانطور که مواظبیم گمش نکنیم، دورش می کنیم، حرکتش میدهیم تا ته حیاط، نور قرمز از تنه درخت می رود بالا، روی برگها حرکت می کند، از برگ اول، به برگ بالایی، به برگ بالاتر، کمی که تاب خورد، کمی که بازی کرد، از درخت بلندتره آویزان می شود، برگ بالایی، بالاتر، بلند ترین برگ. با احتیاط از دیوارِ آجر سه سانتیِ ساختمان پشتی هم بالا میرود. چند تا پنجره هست؛ همه شان با چراغهای روشن، یکی با چراغ خاموش و پرده های کنار. نور قرمز سینه خیز روی لبه پنجره تاریک حرکت میکند، بعد سرک میکشد. ما از این دور نمی فهمیم چه دیده؛ خودش را سر می دهد تو. ما  این پایین، از اینجا، فقط میبینیم که روی کاغذ دیواری اتاق تاریک میرقصد. تنها! دو تا چپ یکی راست دو تا چپ یکی راست... پرده کشیده میشود. کسی داد میزند "مزاحم ها!" نور قرمز به ناچار پرتاب میشود بیرون، کمی اینور، کمی آنور، دنبال شیاری چیزی که بشود رفت تو. همه جا با پرده پوشیده شده ولی. روی دیوارِ آجر سه سانتی حرکت می کند تا برسد به پشت بام. کمی نگاه می کند به پایین: به ما. به بالا: به ماه. ما این پایین میفهمیم چه می خواهد، سعی می کنیم زاویه لیزر را جوری تنظیم کنیم که نورش بخورد به ماهِ سفید، میگیریم سمت آسمان، با دل قرص. نگاه می کنیم ببینیم نور قرمز کجاست. اول فکر می کنیم شاید زاویه اش اشتباه شده. بعد فکر میکنیم شاید نرسیده هنوز. صبر می کنیم. یادمان نمیآید سرعت نور چقدر بود. هر چه بود تا الان باید میرسید. نور قرمز توی راه، جایی بین زمین و آسمان ناپدید شده. نیست. 
کمی که گذشت می پرسم: "به نظرت احمقیم؟"
 عـ میگوید: "خیلی."
لیزر را خاموش می کنیم.

OFF.



.:: نظرات () ::.
دور تر از نزدیک؛ ولی نه زیاد
ن : ت : دوشنبه 11 شهریور 1392 ز : 10:17 ب.ظ | +

من، مدتی ست نه هوس یادآوری هیچ خاطره دوری را دارم، نه حتی زیاد به آینده های خیلی دور فکر می کنم. همینجام فعلا. یا بگذار بگویم فقط همینجام. همینجام من. جایی که نه زیاد دور میشوم، نه زیاد نزدیک. 



.:: نظرات () ::.
رقص بی هنگام
ن : ت : دوشنبه 3 تیر 1392 ز : 04:15 ب.ظ | +

"ضـ" هنوز داشت می رفت بالا؛ کف دستهایش زخمی بود ولی باز داشت می رفت، لبه های تیز صخره را سفت میچسبید تا نیوفتد. داد می زدیم "از آن ارتفاع نمی شود پرید ض، همین حالا بیا پایین." ض بالاخره روی یک لبه ی باریک، رو به آبهای جنوبی ایستاد، داد زدیم "کجا منتظرت باشیم؟" جواب داد "در جایی دیگر!" بعد دستهایش را گرفت جلویش، به بدنش موجی داد و پرید، از زمانی که صدای "یوهو!" یش را شنیدیم تا وقتی که صدای "شلپ" اش آمد زمان زیادی گذشت. ما سایه ض را از این بیرون می دیدیم که دارد به بدنش تاب می دهد و خودش را توی آب سر می دهد پایین. کم کم تبدیل شد به یک سیاهی کوچک و بعد فقط چند تا حباب. ما چند دقیقه ای زل زدیم به آخرین نقطه ای که سایه اش را دیده بودیم. ض قرار بود برگردد. قرار بود برود پایین پایین، بعد شتاب بگیرد از آب بپرد بیرون. -یک جورهایی دور خیز عمودی - کسی می گفت "حتما ض در آن لحظه خیلی زیبا می شود." یکی دیگر کف دستهایش را به هم چسبانده بود و می گفت "مخصوصا اگر آفتاب درست پشت سرش باشد." یکی هم با انگشت شست و اشارۀ هر دو دستش دو تا  L ساخته بود و روی نقطه ای که ض محو شده بود کادر می بست. آخرین نفر پرسید"ض گفت کجا منتظرش باشیم راستی؟" کمی به هم نگاه کردیم. من یادم بود -و شاید افرادی دیگر هم- ض گفته بود "جایی دیگر"، و این، انقدر مبهم بود که ما ترجیح دادیم همانجا، در ساحل های جنوبی بمانیم.

... شد چند ساعت، بعد شد چند روز و چند هفته؛ ما هنوز داشتیم به آخرین نشانی ای که از او داشتیم نگاه می کردیم. به همان نقطه. و خدایا پس چرا هیچ اتفاقی نمی افتاد؟ تا اینکه امروز صبح، دیدیم از سمت شمال، کسی با قایق دارد نزدیک می شود و دست تکان می دهد. با لباسهای ض، و شاید با همان قیافه. ض، "از جایی دیگر" بیرون پریده بود، و شاید اگر ما هر جایی جز این نقطه بودیم، او را می دیدیم که چه طور بیرون می پرد، چه طور زیبا می شود، و چه طور دوباره نفس می کشد. ض حالا برگشته بود، و ما همه ی آن زیبایی را از دست داده بودیم.



.:: نظرات () ::.
ارغوانی
ن : ت : شنبه 25 خرداد 1392 ز : 01:38 ب.ظ | +

صب که زدم اخبار، آمارو چک کنم،
حس وقتاییو داشتم
که
بیدار می شدم اخبار می گف:
به علت بارش برف مدارس تعطیله..
-لبخند-



.:: نظرات () ::.
روشن می شود کم کم
ن : ت : یکشنبه 19 خرداد 1392 ز : 09:53 ب.ظ | +

اولی می نویسد،
دومی از رویش برایت می خواند،
با صدای سومی توی ذهنت ثبت می شود:
"سیاه سیاهم،
با زرد هم آهنگم کن، استاد؛
گاهی حجم یک کلاغ
کنتراست یک تابلو را حفظ می کند."



.:: نظرات () ::.
ماه به اینجا پیدا نیست
ن : ت : سه شنبه 7 خرداد 1392 ز : 08:53 ق.ظ | +

خانۀ 52 را، این بیرون، بلند نساخته اند؛ نه از توی پنجره آشپزخانه، نه از توی پنجره اتاق ها، نه از بالکن، از هیچ جایش ماه را نمی بینی. حتی اگر کل شب را روی پشت بام باشی، خیلی شانس بیاوری ماه بالای بالا باشد، یک چند ساعتی از لای ساختمان های دور و اطراف بالاخره شاید یک چیزهایی به چشمت بخورد. -آنشب که گفتند عکس پپسی را می اندازند روی ماه، آنشب شب شانسمان بود مثلا-. توی شبهای آتشبازی برج میلاد حتی اگر قدت خیلی هم بلند باشد، باید روی پنجه پا بایستی باز، تا شاید یکی از ده تا فشفشه را دیدی. خانۀ 52، هیچ وقت به اندازه کافی بلند نبوده، شبها مجبوری پرده ها را بکشی چون به کوچه پیداست و به هیچ خیابانی از بالا دید نداری، شب و روزش نمی توانی سرت را با خیال راحت بیاوری بیرون، باید همیشه محتاط باشی. این بیرون، خانه 52 را واقعا کوتاه و توسری خور ساخته اند؛ من اینجا انگار، یکبار دیگر باید میساختمش کم کم، جوری که بشود یک دل سیر ماه را نگاه کرد (+)، جوری که لازم نباشد پشت پرده هایش پنهان شوی (+).



.:: نظرات () ::.
ترسها لالایی می خوانند؛ آرام بگیر
ن : ت : چهارشنبه 1 خرداد 1392 ز : 07:49 ب.ظ | +

یک تو، و یک کوفتگی کبود و دردناک که صورتت را کاملا از ریخت انداخته. بعد، یک تو، و یک روز، که با عشق، به هاله ی زرد و قهوه ای تهوع آورش که به تازگی دورش را گرفته خیره می شوی، و بعد زمزمه می کنی "نترس؛ دیگه داره خوب میشه."



.:: نظرات () ::.
مثبتِ خیلی
ن : ت : دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 ز : 07:58 ب.ظ | +

مثلا؛
جالب میشد
اگر 
یکم اردیبهشت،
بین بیست ونه اسفند و یک فروردین بود.
لازم بود،
فکر کنم.



.:: نظرات () ::.
"ح"؛ یک روح روزی چند تا تخم می گذارد؟
ن : ت : دوشنبه 26 فروردین 1392 ز : 09:52 ب.ظ | +

اولش، با یک ورد شروع میشد. انگار  بخواهد روح الهام دهنده اش را احضار کند؛ همانطور عجیب، و مسحور کننده. آرام، از منافذ پوستت عبور می کرد، توی بدنت می پیچید، و می پیچید: "آه کرمهای درونم... آه کرمهای درونم."  بقیه اش؟ بقیه اش؟ چه می گفت بعدش؟ فقط، همینقدر یادم می آید که اولش خندیدم، داد زدم "مزخرف!" بعد، نخندیدم؛ "ح" همانطور که می خواند، تشر می زد که با ارواحی که احضار میشوند نمیشود شوخی کرد. از روی دست خطش می خواند، و احضار می کرد. و اینبار این روح از همه لزج تر بود. از لای جمله ها، می لولید و بیرون می خزید."آه کرمهای درونم، آه کرمهای درونم" یادم نمی آید شعر که تمام شد، و روح محو شد، باز هم سعی کردم بخندم یا نه. ولی، از همان لحظه، تا به حال، هی، احساس می کنم به ذهنم، چیزی منگنه شده؛ پوست می اندازد، رشد میکند، یک چیز چسبناک هست که دارد توی سرم می پیچد، و می پیچد؛ خودش را آماده می کند تا شاید شبی که سرد بود، و لزج، با صدایی دیگر، دوباره احضار شود، زاییده شود؛ -جایی، در نوشته ای دیگر- و این بار، با صدای "من" که برای عده ای زمزمه می کنم:
"آه کرمهای درونم...
آه...
ای،
کرمهای درونم."


پاورقی: (+) به خطِ "ح"

.:: نظرات () ::.
"آذر؛ امروز به اندازه کافی نفس کشیدی؟"
ن : ت : چهارشنبه 21 فروردین 1392 ز : 01:31 ب.ظ | +

همینجوری که باور نمی کنی؛ اول باید بگویم "آخرِ فیلم، پسره دوست دخترشو ول کرد پرید تو دریا، رفت تا با دلفینا زندگی کنه. اندازه آدما اکسیژن نیاز نداشت." بعد که می بینم دستت را زده ای زیر چانه ات و تازه برایت جذاب شده ادامه می دهم: "یه بارم داشت نشون می داد غواصه برای اینکه بتونه نفسشو مدت زیاد حبس کنه، کاشیای کف استخرو می شمرد تا حواسش از نفس کشیدن پرت شه." یک کمی توی روی هم پلک میزنیم، مقدمه ی سوم باید چیز بهتری باشد. می گویم: "مثل اینکه اگه به نفس کشیدن فکر نکنیم، زیاد بهش احتیاج پیدا نمی کنیم." مزخرف که هست البته، ولی به درد میخورد لا اقل.  بعد تازه، خیلی نامطمئن از اینکه باور کنی، به این فکر می کنم که دیگر شاید وقتش باشد برایت تعریف کنم که وقتی داشتم با دکمه روشن خاموش چراغ خواب ور می رفتم، یکهو سرم گیج رفت؛ چون برای مدتی طولانی، فراموش کرده بودم نفس بکشم.



.:: نظرات () ::.
بباف، بباف، ترمه جون؛ از این کلاف به اون کلاف، ترمه جون
ن : ت : دوشنبه 19 فروردین 1392 ز : 09:17 ب.ظ | +

اینجا همه شده اند روز شمار رومیزی. خودشان را ورق می زنند و روزهای باقی مانده را اعلام می کنند. یکی هم هست البته که شده کورنومتر با دقت صدم ثانیه. وقتی می گوید "تنها فلان قدر روز به برگزاری کنکور" باید یک جوری بزنی توی سرش که وقتی بلند می شود شده باشد آکاردئون. خوب البته هرکسی دوست دارد توی یک چیزی زیادی دقت کند. من خودم عاشق اینم که توی آن نقاشی ژاک لویی داوید دنبال جزئیات بگردم. بیشتر از همه از حالت ایستادن زندانبانی که جام شوکران را گرفته خوشم می آید. صورتش را اینوری گرفته، گردنش را آن وری گرفته، شانه هایش را یک طرف دیگر، کمرش آن وری ست، پاهایش هر کدام رو به یک سمت اند. آخرین باری که آمدم حرکتش را تقلید کنم روده ام دور معده ام گره پاپیونی خورد. از استایل سقراط هم خوشم می آید توی نقاشی. روی تخت، نصفه نیمه نشسته. این پایش روی زمین است آن پایش جلویش دراز شده، با یک دست بالا را اشاره می کند با آن یکی دست میخواهد جام را بگیرد و همچنان کم نمی آورد و حرف میزند. این یکی زیاد سخت نیست. میشود روزی سه وعده ادایش را درآورد. صبح بعد صبحانه، ظهر دو ساعت بعد ناهار، شب قبل خواب. پریروز که از خواب بیدار شدم دیدم دو نفر بالای سرم ایستاده اند –عین شاگردان سقراط توی همین نقاشی ژاک لویی.- نفهمیدم چه شد فنرهای مغزم از جا در رفت یکهو پتو را زدم کنار سیخ نشستم با یک صدای سقراطی گفتم "لازم نیست!" تا اینجایش را خوب آمدم. فقط همان یک انگشت رو به سقف کم بود. اما بعد  چرخ دنده های مغزم پیچ خورد، سویچ کرد روی یک کتاب دیگر. ادامه دادم "من حتی میدونم منوچهری این شعرو برای انوری گفت اسمش رو هم گذاشت لغزشمع." بعد که دیدم مامان اینا کمی ترسیده اند، دوباره پتو را کشیدم خوابیدم. البته بعد فهمیدم که باز مزخرف گفته ام و کسی که منوچهری قربان صدقه اش رفته انوری نبوده و عنصری بوده. این را یکی از همان وقتهایی فهمیدم که بعد از نیم ساعت ور رفتن با لامپ های اتاق برای نورپردازی مناسب مطالعه ]ما کلا استاندارد درس می خوانیم[، بالاخره نشسته بودم پشت میز و سعی می کردم به کتابهایم کانکت شوم. این جور وقتها سعی می کنم از حالت چرخ گوشت بودن فاصله بگیرم. ولی بالا و پایینش یک زندگی چرخ گوشتی ست، نیازی به وانمود کردن نیست.  یک چرخ گوشتی که از بالا، کتابهای چند صد صفحه ای را فشار می دهند توی سرش از آن ور به طور رنده شده و ظریف توی مغزش  تلنبار می کنند. در صورت کیپ شدن سوراخ های چرخ گوشت، سقف کله را باز کرده، کتاب را به صورت درسته در جمجمه جاسازی کرده، سقف کله را می بندیم. احتمال پیچ خوردن اطلاعات به هم وجود دارد البته. مثلا آن دفعه ای اسمهای ژاندارک و ژاک لویی داوید و ژان ژاک روسو جا به جا شده بود. هیچ لزومی نداشت، ولی خوب این اتفاق افتاد به هر حالا. آن وقت کلمه اضغاث احلام با آن قیافه اش که آدم اصلا نگاهش می کند قلبش می گیرد با هیچ چیز دیگری قاطی نشده تا به حال. اوه، خوب، من کاملا ظرفیتش را دارم تا فردا بعد از ظهر ببافم. راستی گفتم بعد از ظهر؛ می دانی "بعد از ظهر یک فون" مال کیست؟ مالارمه. حالا می دانی مالارمه دیگر کجا اسمش بود؟ آنجا که گئورگ با او ملاقات می کند و تحت تاثیر سمبولیسم قرار می گیرد. حالا گئورگ را دیگر کجا داشتیم؟ توی آنیکی کتاب یک آدم دیگر بود که تمدن بورژوا و ابتذالش را محکوم می کرد. حالا بگو توی آن کتاب سبز کلفته گفت بورژوا که بودند؟ سرمایه داران متوسط شهری. حالا...



.:: نظرات () ::.
-صفر-
ن : ت : چهارشنبه 2 اسفند 1391 ز : 07:41 ب.ظ | +

شب خوش؛ شب خوش. برای مدتی بیدارم نکنید.

.:: نظرات () ::.

( تعداد کل صفحات: 15 )

[ ... ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ 10 ] [ 11 ] [ ... ]



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به خانــــۀ 52 می باشد.
.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ