تبلیغات
خانــــۀ 52
خانــــۀ 52

منوی اصلی

نامـــــــــــــــــــــــــــــــــش را
گذاشـــــــــــــــــــــــــــــته ام
" خانـــــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "
به نـــــــــــــــــــــــــــــام خانۀ
پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدری
که روزهای دخـــــــــــترانه ام
در آن ســــــــــپری می شود .
_-_______-_-________-_
وقتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
" خانــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "را
مــــــــــــــــــــــــــی خوانی ،
بــــــــــــــــــــــــــــاورم نکن .
در ذهـــــــــــــن ایـــــــــــــــن
دختــــــــــــــــــــــــــــــــرک ،
پســــــــــــــــــــــــــــــــرکی
حقــــــــــــــــــــــــــــــــــه باز
حکـــــــــــــــــــــــــــــــمرانی
مـــــــــــــــــــــــــــــــی کند .
-_______-_-________-_
فــــــــــــتوبــــــــلاگ مــــن:
fancyfree.aminus3.com




مدیر وبلاگ:

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه
برچسب ها
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» آخرین بازدید :

1

امکانات جانبی
195
ن : ت : سه شنبه 13 مرداد 1394 ز : 01:06 ق.ظ | +

صدا.

.:: نظرات () ::.
194
ن : ت : پنجشنبه 4 تیر 1394 ز : 07:21 ب.ظ | +

-"بریم سر اصل مطلب."
-"منم میام."


.:: نظرات () ::.
193
ن : ت : دوشنبه 1 تیر 1394 ز : 01:12 ق.ظ | +

"خواهرم منو تو بچگیام درمان کرد! واقعا درمانم کرد!"
"چجوری یعنی؟"
"اون گفت لولو یه جور گُله؛ و من یادمه که درمان شدم."
:|
.
.
چهار سال بعد؛
و حالا می بینم این کاریه که همه خواهر بزرگترا یه روز برای اون موجودات به اصطلاح کوچیکِ ساکن اتاق کناری انجام میدن. یه روزایی میرسه که سعی میکنن برای کوچیکترا سمّ ترسِ چیزایی رو بگیرن که خودشون گاهی شب تا صبح بخاطرشون پلک نزدن؛ مثل ترس از بجا نیاوردن خودشون، ترس از چیزایی درمورد خودشون که هنوز نمیدونن و میترسن غافلگیرشون کنه، ترس از "اگه نشه..." ها، ترس از ترسیدن جایی که باید شجاع باشن، ترس از ترس.
به هرحال دیشب نوبت من بود.
 باید بهش یاد میدادم "نقص" میتونه ترسناک باشه. میتونه همون سایه ای باشه که قراره یهو از توی کمد دربیاد و وحشت زده ت کنه. مگه اینکه قبل از نیمه شب، خودت در کمدو باز کنی، و بهش بگی "میدونم اینجایی. و میدونم چجوری اهلی ت کنم."




.:: نظرات () ::.
192
ن : ت : دوشنبه 11 خرداد 1394 ز : 11:52 ب.ظ | +

فکرم جفتک میندازه و داد میزنه: "به جلو!! به جلو!!" بهش اجازه میدم اتاقو پر کنه. 


.:: نظرات () ::.
191
ن : ت : دوشنبه 11 خرداد 1394 ز : 11:44 ب.ظ | +

ماه بالا نیومد، فقط از پشت یه ساختمون به یه ساختمون دیگه منتقل شد. 

.:: نظرات () ::.
190
ن : ت : شنبه 2 خرداد 1394 ز : 11:28 ب.ظ | +

کلمه هایی که مخاطبو مسموم میکنن.

.:: نظرات () ::.
189
ن : ت : شنبه 2 خرداد 1394 ز : 04:25 ب.ظ | +

یسری کلیشه ها چرا انقدر سفید و خوبن؟ مثه "سلام". سلامِ خالی. 

.:: نظرات () ::.
188
ن : ت : شنبه 2 خرداد 1394 ز : 12:33 ق.ظ | +

دافعه.
چیز تازه ای نیست.


.:: نظرات () ::.
187
ن : ت : جمعه 1 خرداد 1394 ز : 02:29 ب.ظ | +

من میفهمم!! میفهمم!! ولی دروغی مثل "عینک جدیدت بهت میاد" یا "دستبنده رو قشنگ درستش کردی" یا "جدید بود!" ... هزاربار آدمیزادی تر از رک بودن مزخرفیه که یادمون دادن چیز باحالیه. هی خودم به این نتیجه میرسم، هی یادم میره. :|


.:: نظرات () ::.
186
ن : ت : پنجشنبه 31 اردیبهشت 1394 ز : 09:46 ق.ظ | +

روشنی ای که چند سانتی متر اونطرف تره چشممو میزنه و حالمو بد میکنه. من توی بعد پنجم ایستاده م باز: سایه


.:: نظرات () ::.
185
ن : ت : شنبه 26 اردیبهشت 1394 ز : 01:25 ق.ظ | +

بعد مدتی توی کانتکت لیستت اتفاقاتی میوفته؛ پسوند یسری اسما پاک میشه، نیازی به این همه نشونه نداری که بفهمی با کی داری حرف میزنی. "بالینی" و "استثنایی" و "تکنو" از جلوی یسری اسما حذف میشه، ورودی 90 و 93 از جلوی یسری اسم دیگه، مال کدوم انجمنه از جلو یسری اسم دیگه، چون دیگه لازم نیست "یادآوری" شون کنی، بلکه داری باهاشون زندگی میکنی. حت تا برای یسریا فامیلی شون دست و پا گیره، چون اسمشون به اندازه کافی برات نزدیک و آشناست، چند نفرم که تبدیل میشن به اسم مستعار. ازونور، جلوی اسم یه عده همینجور پسوند رو پسونده که اضافه میشه، بله ایشون فائزونی بود، بله فامیلیش این بود، جزئیات تا یادت هست باید اضافه بشه که به کلی فراموش نشه. و در همین حال حواست هست که همین روند  درمورد اسم تو داره توی کانتکت لیستای بقیه اتفاق میوفته. آذ میشه آذر؛ میشه فاطمه آذر؛ میشه فاطمه آذر تغییر رشته؛ فاطمه آذر تغییر رشته روانشناسی.
این بنظر درست و منطقی میرسه. انقدر درست که جای اعتراض نمیذاره. 


.:: نظرات () ::.
184
ن : ت : پنجشنبه 24 اردیبهشت 1394 ز : 01:19 ق.ظ | +

در نک بل!! 
بلدی؟


.:: نظرات () ::.
183
ن : ت : سه شنبه 22 اردیبهشت 1394 ز : 12:31 ب.ظ | +

سیب زمینیا رو درخت، سیب درختیا رو زمین: هشتمین جشن سیب دانشکده...


.:: نظرات () ::.
182
ن : ت : دوشنبه 25 اسفند 1393 ز : 12:27 ب.ظ | +

کتفم میگه "آی"؛ و گردنم کم کم میره که طلاقم بده؛ و کمرم گاهی یادی میکنه از لینکلن و بهم میگه که سال ۱۸۶۵ برده داری و بیگاری کشیدن به کلی منسوخ شده؛ و از عینکم شنیدم که چشمام میخوان به زودی تحریمم کنن؛ و انگشت شست و انگشت اشاره و انگشت وسطم هروقت مداد خودکار بهشون تکیه میدم یکصدا به من میگن "...!". بلافاصله که سرمو از پرونده ها میارم بالا، چایی یخ زده م جلومه. و من اصلا یادم نمیاد آخرین باری که انقدر مشغول چیزی بودم که چاییم یخ بزنه و پنج ساعت متوجه اطرافم نشده باشم کی بوده. و از اونجایی که همه ی اورگانهای بدن من میدونن که من عادت دارم در همون حین که چایی داره قل قل میکنه بریزمش تو حلقم، یهو ساکت میشن. چون اگرچه این اسیستنت بودن موقت من برای خانم   مـ   داد همه شونو درآورده، ولی حدقل همه مونو یک قدم از سرطان مری نجات داده. میخواستم جمله هارو یه طوری هدایت کنم که تهش برسم به اینکه از کار سنگین و پرفشار لذت میبرم. ولی الان دیگه نمیدونم چجوری قضیه رو جمعش کنم. و همینجا به خودم، گردنم، کمرم و کتفم قول میدم این جمله رو که نوشتم بلافاصله بفرستم رو بلاگ و از پشت میز بلند بشم.


.:: نظرات () ::.
181
ن : ت : دوشنبه 25 اسفند 1393 ز : 07:06 ق.ظ | +

یه دست انداز اونجاست، من میتونم ببینم؛ سرعتمون زیاده، من میتونم بفهمم؛ و راننده حواسش نیست، من میتونم حدس بزنم. با اینحال دلم نمیخواد بگم "آهای" یا "اوهوی" یا "اونجارو" یا "بپا" یا "آروم" یا هرچی. چون ترجیح میدم یه جوری از روش رد بشه که سرم محکم بکوبه به سقف، بلکه یه فراموشی داستانگون بیاد سراغم، بلکه این فکر که امروز شدیدا مستحق مرگم فعلا بره یه جایی اون پشت مشتا خودشو گم و گور کنه. از روی دست انداز رد میشیم، چند لحظه واسه خودمون تو هوا میمونیم، بعد یه جوری نه با سر، که با ته، کوبیده میشیم به صندلی. و درهمون حال که هیشکی نمیگه "آی" یا "اوی" یا "کمرم" یا هرچی، من فکر میکنم که انتظار چیزی غیر از این رو نمیشد داشت. چون اساسا هیچ انسانی روی زمین اونقدری خوش بخت نیست که بعد از اینکه یه گند افتضاح زد، فرداش یه امنژیای پس گستر تر تمیز بیاد سراغش.


.:: نظرات () ::.
180
ن : ت : یکشنبه 24 اسفند 1393 ز : 06:58 ق.ظ | +

چندنفر، چندبار باید این اشتباه رو انجام بدن که تموم بشه؟ چندبار باید نصفه شب بشینن، دراز بکشن، دوباره بلند بشن، دور اتاق راه برن و با خودشون فکر کنن که خودشون نیستن؟ چندنفر، چندبار باید اصالت رو به یک خاطره از چیزی که بودن بدن و همین موجود نامطمئنی رو که دور اتاق قدم میزنه نادیده بگیرن؟ چندتاشون شانس میارن از لابلای فکراشون صدای این چندتا کلمه رو بشنون که: همینه جانم، تا صبحم با یاد چیزی که بودی و دیگه نیستی قدم بزنی، باز هم همینه. چرا جا میخوری وقتی میگن "عوض شدی!"، یا حرفی از گذشته ت میگن که مشخصا امروزت اون رو قبول نداره؟ راه میری و خودت رو محبوس روح خاطره ای از خودت کردی، و تا زمانی که نفهمی توی قبلی، فقط موجودیه که مامور بوده از تو، توی فعلی رو بسازه؛ -و توی فعلی هم ماموریت مشابهی داره- این حس چندپارگی ادامه پیدا میکنه. اگه قضیه رو ساده کردی و فهمیدی چیزی که ته قلبته اینه که الان کمتر از خودت راضی ای، کمتر با خودت راحتی، کمتر آرومی، اینا باز هم متفاوتن با اینکه  فکر کنی قبلا بیشتر خودت بودی. اون فلانی ای رو که میگن "هنوز مثل قدیماست" وجود نداره، که باید تو قبرستون پیدا کرد اون بیچاره رو. که هنوز مثل همون اولش که مرده بود، درست همونجور مرده؛ احتمالا.
حالا برو بگیر بخواب. منم برم تگ "شعارای قشنگ" منگنه کنم به پستم.


.:: نظرات () ::.
179
ن : ت : جمعه 15 اسفند 1393 ز : 12:22 ق.ظ | +

با همین فکرای معمولی و غیرخاص به دراز کشیدن زیر پنجره ادامه دادم؛ و به این فکر کردم که چقدر عالیه که توی یک شب آروم میشه به چیزای معمولی فکر کرد.

.:: نظرات () ::.
178
ن : ت : پنجشنبه 14 اسفند 1393 ز : 11:53 ب.ظ | +

به خودم گفتم سنتی منتال؛ و دراز کشیدم. تا به عید فکر کنم، و لحظه ی تحویل سال، و اینکه آیا هنوز کسی هست که شماره هارو معکوس بنویسه و تا روز عید دونه به دونه خط بزنه؟ و اینکه ح چطور جرئت کرد انقدر بی رغبتی ش رو برای عید نشون بده و بگه همه ی روزا یه حال و هوا دارن. و س سریع اضافه کنه عید فقط یه استراحت بین کاره. اینا سی ساله هایی ن که یروز بیست سالشون بود و هنوز چیزی توی لحظه ی تحویل سال دلشون رو میلرزوند. و من بیست ساله ای م که یه روز نه فقط لحظه ی تحویل سال، که کل سیزده روزش برام ارزش روزشماری داشت. 
 بعد با همین فکرای معمولی و غیرخاص به دراز کشیدن زیر پنجره ادامه دادم. 


.:: نظرات () ::.
177
ن : ت : پنجشنبه 14 اسفند 1393 ز : 11:43 ب.ظ | +

فقط برای یک لحظه به خودم اجازه دادم فکر کنم شاید بی دلیل نباشه که ابرا اینجوری جمع شدن دور ماه، و اینکه در بهترین جای ممکن یه حفره خالی مونده تا نور ماه بتابه رو پنجره ی خونه هایی که تو این محله ن... و بعد حس کردم انقدر هیجانزده م که بهتره از جام بلند بشم! ولی بعد از چند ثانیه به خودم گفتم سنتی منتال؛ و دوباره دراز کشیدم. 


.:: نظرات () ::.
176
ن : ت : پنجشنبه 14 اسفند 1393 ز : 11:35 ب.ظ | +

همونطور که مامان یادآوری میکنه بجای گردن کشیدن برای تماشای منظره های اونور شهر، بهتره آینه هارو چک کنم و راهنمارو فراموش نکنم، به این فکر میکنم که اگه قرار باشه توی یه تصادف بمیرم، حتما اون اتفاق توی یک هوای پاک و عجیب مثل امروز میوفته. یه روزی ک تماشای تهران ارزش همه چیو داره.


.:: نظرات () ::.

( تعداد کل صفحات: 15 )

[ ... ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ ... ]



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به خانــــۀ 52 می باشد.
.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ