تبلیغات
خانــــۀ 52
خانــــۀ 52

منوی اصلی

نامـــــــــــــــــــــــــــــــــش را
گذاشـــــــــــــــــــــــــــــته ام
" خانـــــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "
به نـــــــــــــــــــــــــــــام خانۀ
پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدری
که روزهای دخـــــــــــترانه ام
در آن ســــــــــپری می شود .
_-_______-_-________-_
وقتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
" خانــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "را
مــــــــــــــــــــــــــی خوانی ،
بــــــــــــــــــــــــــــاورم نکن .
در ذهـــــــــــــن ایـــــــــــــــن
دختــــــــــــــــــــــــــــــــرک ،
پســــــــــــــــــــــــــــــــرکی
حقــــــــــــــــــــــــــــــــــه باز
حکـــــــــــــــــــــــــــــــمرانی
مـــــــــــــــــــــــــــــــی کند .
-_______-_-________-_
فــــــــــــتوبــــــــلاگ مــــن:
fancyfree.aminus3.com




مدیر وبلاگ:

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه
برچسب ها
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» آخرین بازدید :

1

امکانات جانبی
252
ن : ت : یکشنبه 18 مهر 1395 ز : 01:12 ق.ظ | +

  • من هنوز دارم مهره های کهربایی رو با انگشتام میچرخونم، که یهو صدای پا میاد از بالای سرم.


.:: نظرات () ::.
251
ن : ت : پنجشنبه 8 مهر 1395 ز : 10:05 ب.ظ | +

صبر میکرد؛ تا زمانی که حس کنه تک تک کلماتش تماماً شنیده میشه و صداش هدر نمیره. حت تا اگه فقط قرار بود بگه "اون هندونه رو اگه نمیخوری بذار تو بشقاب من، لطفا".



.:: نظرات () ::.
250
ن : ت : پنجشنبه 8 مهر 1395 ز : 05:08 ب.ظ | +

آهسته.
و ضمنا خاطراتت رو فدا نکن.


.:: نظرات () ::.
249
ن : ت : پنجشنبه 8 مهر 1395 ز : 04:49 ب.ظ | +

این، وقتی چهار نفرو دور خودش میبینه بنارو میذاره به رها شدن و من گیج و حواسپرت میذارم که بره؛ تموم که میشه میبینم برای خودم گره ِ اولش مونده و بقیه شو باید توی درکه و باغ فردوس پیدا کنم. باید بمونم اینجا تا چند تا رج جدید ببافم برای خودم، تا کِی باشه که گیر کنه به حرفِ کسی و شکافته شه باز از سر بی عرضگی. 


.:: نظرات () ::.
248
ن : ت : شنبه 27 شهریور 1395 ز : 06:41 ب.ظ | +

این هم نمیمیره انگار. فقط از یکی به دیگری منتقل میشه بی فرسودگی.

.:: نظرات () ::.
247
ن : ت : پنجشنبه 25 شهریور 1395 ز : 03:18 ق.ظ | +

حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود. 

.:: نظرات () ::.
246
ن : ت : پنجشنبه 25 شهریور 1395 ز : 03:06 ق.ظ | +

اصیل، و آهسته، و فردی. 

.:: نظرات () ::.
245
ن : ت : پنجشنبه 25 شهریور 1395 ز : 02:50 ق.ظ | +

من نمیترسم از این حس؛ نه فرار میکنم، و نه دیگه حاضرم وانمود کنم. سلام، آغوشت رو باز نکن. سوال نپرس، که من وامدارِ این اکتِ اجتماعی ت نمیشم و به تلافی، از تو سوالی نمیپرسم؛ چون کنجکاوِِ شنیدن جوابهای کلی، یا مشتاق فهمیدنِ اینکه دوباره آخرین نفری هستم که خبردار شدم نیستم. از حال من نپرس که من به تلافی، حالت رو نمیپرسم، چون منظور من از "امروز حالت چطوره" یه نمایش اجتماعی مزخرف نیست ولی جواب تو چیزی بیشتر از "خداروشکر؛ تو چطوری؟" دستِ من نمیده. پس خب، میدونی؟ سلام. رد شو. که من به حرفهای دست دوم عادت ندارم، حرفهایی که قبلا یکبار، جایی، با کسی، تجربه شده و الان دوباره گفتنش هیچ اصالتی به رابطه نمیده؛ بلکه فقط برای پر کردنِ وقته. سلام. کمی رابطه میل داری؟ نه ممنون قبلا صرف شده. 


.:: نظرات () ::.
244
ن : ت : جمعه 19 شهریور 1395 ز : 04:51 ب.ظ | +

جمله ی بی قراری ات از طلب قرار توست؛ طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت. 
بدو.


.:: نظرات () ::.
243
ن : ت : سه شنبه 16 شهریور 1395 ز : 08:42 ب.ظ | +

سه افقی: بزرگسالی (75 حرفی)
لنگای درازم نسبت به راهها و آرزوهای دراز احساس تعلق میکنن؛ راه ولی نیشخند میزنه و میگه: هان؟ کجا؟ 
(و حافظ همچنان امیدوارانه گوشه ی مجلس داره عباش رو مرتب میکنه.)


.:: نظرات () ::.
242
ن : ت : سه شنبه 16 شهریور 1395 ز : 08:08 ب.ظ | +

زمان، دستهای استخونیش رو آهسته بالا میبره، آهسته، آ. هس. ته، و تو رو منتظر و خیره به دستهای رنگ پریده ش نگه میداره. همین که بخوای ادعا کنی ازش نترسیدی و بعد هوار که کشیدی "بدو دیگه"،  یهو میبینی با شتاب، همون استخونهارو پایین میاره و میکوبه توی صورتت؛ و اینطوری ازت تقدیر میشه. پس میری که به بقیه زندگیت برسی، چون اینجا چیز جدیدی برای یاد گرفتن وجود نداشته. شونه بالا میندازی که "مثل هر بار بود". مثل هربار، که میفهمی نباید انقدر با زمان ور رفت و کلافه ش کرد، ولی باعث نمیشه دست برداری هم. 


.:: نظرات () ::.
241
ن : ت : دوشنبه 15 شهریور 1395 ز : 10:52 ب.ظ | +

به کامت نیست، نه؟ برقص و برقصون. دیدی؟  

.:: نظرات () ::.
240
ن : ت : دوشنبه 15 شهریور 1395 ز : 03:33 ب.ظ | +

فکر میکنی نتِ 2:38 رو میشناسی؟ حسابی دستهات رو توی هوا روی مرزهای خیالی بکش و ذهنت رو از این خیال پر کن؛ کسی نمیپرسه چرا. 


.:: نظرات () ::.
239
ن : ت : یکشنبه 14 شهریور 1395 ز : 10:21 ب.ظ | +

من لازم دارم دونه دونه فکر کنم، نه فواره ای. بعد زینب یاداوری میکنه اوضاع از این هم شاید شلوغ تر بشه. حالا لازم دارم فقط عادت کنم.
(و حافظ هم یه گوشه ی داستان برای خودش زیست میکنه.)


.:: نظرات () ::.
238
ن : ت : یکشنبه 14 شهریور 1395 ز : 09:27 ب.ظ | +

دوی افقی: از بزرگسالی (120 حرفی)
یه حس از روی گردنم جیغ میکشه و  همینطور تا زانوهام سر میخوره. یه فکری میگه به روی خودت نیار؛ یه فکرِ دیگه ولی این حسو بجا آورده و با بیشرمی براش دست تکون میده. 


.:: نظرات () ::.
237
ن : ت : یکشنبه 7 شهریور 1395 ز : 01:14 ق.ظ | +

میگم "تو نترس و بذار ما از سایه بیایم بیرون." چیزای دیگه هم میگم. یسری چیزارو بی انصافم و اشتباه میگم. یسری چیزارو هم جوگیرم و اشتباهاً میگم. به خنده ش اجازه میده که بیاد روی لبهاش. "همه؟" میگم جز زهرا. بذار یه روایت بشنوه ازش.
 
منتظر نمی مونم. سرِ فرصت یعنی چی؟ بلافاصله منم و مامان و تعریفِ اتفاقی که افتاده. هنوز فکر میکنه زود بوده: "قول که ندادی؟" قول دادم مامان. تو هم بیا. "برنامه چیه؟" فقط اینکه اجازه بدیم خبر بپیچه. بیا از ساکنِ ارغوانِِ غربی شروع کنیم. 

از ارغوان غربی سرازیر میشه خونه مون. من رو پیدا میکنه. بچه هاش همه کاغذای جعبه لایتنرو میخوان بپیچن به هم. توی یه گوشم زمزمه میکنه "هستم." میره بچه ش رو هم میبره.

گفتی؟
نه نشد. خسته بود. 
گفتی؟ 
نه نشد. خسته بود.
گفتی؟
نه نشد. خسته بود. 
دیر میشه؛ بگو. من لبخندشو دیدم وقتی بهش قول دادم. دیر میشه. چیزی تا آخر شهریور نمونده. یادت نیست؟

فرصت دست میده یا فرصتو دست میدیم. می رن، برای یک روز و یک نصف روز. دینگ دینگ: هرچی میگی فقط از طرف من و ساکن ارغوان غربی بگو. دینگ دینگ: هرچی میگی از زبون ما بگو. صاحب لبخند، این طرف میپرسه داره چه اتفاقی میوفته؟ میگم یسری دیپلماسی های زنونه؛ کاری نداشته باش. 

نشستیم تا فردا پس لزره هاش برسه. 
رسید و تلاقی نگاهها خبر ِِ سازگاری میداد.

کی روبرو میشن؟ 
الان نه.
کی روبرو میشن؟
الان نه. 
دیر میشه و چیزی هم تا آخر شهریور نمونده و من هم لبخندشو دیدم. نمیذارم بماسه روی صورتش.

سر فرصت یعنی چی؟ فرصت رو دست میدیم؛ قرار یه سفر گذاشته میشه. 
اتفاق منتظر افتادنه، اگه جاذبه یاری کنه. 




.:: نظرات () ::.
236
ن : ت : چهارشنبه 3 شهریور 1395 ز : 04:56 ق.ظ | +

لوگوی بلاگ باقالبش تو هارمونی نیست؟ پس این تعریف درستی از منه. 

.:: نظرات () ::.
235
ن : ت : دوشنبه 1 شهریور 1395 ز : 01:50 ب.ظ | +

به راست غلت میزنم.
وقتی میبینمش، اون باکره ی حامله ای رو که با دسته موهای خرماییِ رها شده روی پیرهن زردش، دو زانو ته اتاق نشسته و تمام توجهش به شکم برامده شه، تعجب نمیکنم. چیزی از مرزهای لب هاش نمیبینم ولی لبخند نمیزنه؛ چیزی از خطوط چشمهاش نمیبینم ولی مردمک چشمش ثابت مونده؛ چیزی از طرح لباسش نمیبینم ولی ساده ی ساده ست. اینطور باید باورش کنی، چون من تنها راوی و تنها ناتماشاچی ِ این قصه م. من کورم، بی عینک؛ و دیدن یه مادرِ باکره ی مبهوت برای یه کور کار سختی نبوده هیچ وقت.
به چپ غلت میزنم.


.:: نظرات () ::.
234
ن : ت : جمعه 29 مرداد 1395 ز : 11:45 ب.ظ | +

یکِ افقی: ورود به بزرگسالی (72 حرفی)

برهه ای که دستتو تو دماغت هم بخوای بکنی، قبلش میخوای مطمئن شی که برای آیندۀ حرفه ایت لازمه.




.:: نظرات () ::.
233
ن : ت : پنجشنبه 28 مرداد 1395 ز : 07:13 ب.ظ | +

... حالا نشستیم فعلا، تا فردا پس لرزه هاش برسه. 

.:: نظرات () ::.

( تعداد کل صفحات: 15 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به خانــــۀ 52 می باشد.
.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ