تبلیغات
خانــــۀ 52
خانــــۀ 52

منوی اصلی

نامـــــــــــــــــــــــــــــــــش را
گذاشـــــــــــــــــــــــــــــته ام
" خانـــــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "
به نـــــــــــــــــــــــــــــام خانۀ
پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدری
که روزهای دخـــــــــــترانه ام
در آن ســــــــــپری می شود .
_-_______-_-________-_
وقتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
" خانــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "را
مــــــــــــــــــــــــــی خوانی ،
بــــــــــــــــــــــــــــاورم نکن .
در ذهـــــــــــــن ایـــــــــــــــن
دختــــــــــــــــــــــــــــــــرک ،
پســــــــــــــــــــــــــــــــرکی
حقــــــــــــــــــــــــــــــــــه باز
حکـــــــــــــــــــــــــــــــمرانی
مـــــــــــــــــــــــــــــــی کند .
-_______-_-________-_
فــــــــــــتوبــــــــلاگ مــــن:
fancyfree.aminus3.com




مدیر وبلاگ:

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه
برچسب ها
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» آخرین بازدید :

1

امکانات جانبی
275
ن : ت : شنبه 23 بهمن 1395 ز : 11:13 ب.ظ | +

سوپرایگوی بیماری که مارو مجبور میکنه بخاطر خوشبختیمونم عذاب وجدان بگیریم.



.:: نظرات () ::.
274
ن : ت : پنجشنبه 14 بهمن 1395 ز : 08:53 ب.ظ | +

زمستون جای امنیه.



.:: نظرات () ::.
273
ن : ت : سه شنبه 12 بهمن 1395 ز : 11:34 ب.ظ | +

هرجور بررسی کردم دیدم هیچ مانعی نیست که الان این دوتا کتابو بغل نکنم. بنابراین از خجالتشون درومدم.



.:: نظرات () ::.
272
ن : ت : یکشنبه 10 بهمن 1395 ز : 07:18 ق.ظ | +

مرد، در یکی از سالهای نیمه ی اول قرن یکم هجری، یکی از -تنها یکی از- دلهره آورترین جمله هاش رو گفت. گفت که خوابیدن با دل مطمئن بهتر از نماز خوندن با شکه. و در ادامه هیچ ضمانتی نداد که من جزو گروه دوم نمیشم. یادم نمیاد اون لحظه که این حرف زده شد واکنشم چی بود؛ ولی احتمال میدم از شدت استرس و ترس و سردرگمی سریعا رفتم سر یخچال و برای این کار حتی منتظر نموندم به دنیا بیام. -و به این ترتیب موقع تولد وزن زیادی داشتم.-



.:: نظرات () ::.
271
ن : ت : شنبه 9 بهمن 1395 ز : 11:35 ب.ظ | +

"قدم کوچیک، قدم بزرگ. اینا معنا نداره؛ نایستادن و راه رفتن اهمیت داره." متاسفانه اینارو گفتم. و تاسف برانگیزتر اینکه اون خانوم و آقا سر تکون دادن و تحت تاثیر قرار گرفتن و من فهمیدم توی چیزی استعداد دارم که حتی روم نمیشه اسمشو بیارم. سخنرانی انگیزشی! یه سخنران انگیزشی حتی اگه از تشویق حضار، متواضعانه خجالت هم بکشه، منو یاد خجالتی میندازه که توی لباس مبدل، موقع کشتن همگروهیت وسط بازی مافیا حس میکنی؛ خجالت ریاکارانه، با چاشنی حظی که از تماشای فریب خوردن بقیه میبری.



.:: نظرات () ::.
270
ن : ت : شنبه 9 بهمن 1395 ز : 11:01 ب.ظ | +

فیلترا کار خودشونو درست انجام نمیدن و هیچ مکانیسم دفاعی نمیتونه جلوی این تصویر رو بگیره. درست در حالت بیداری کامل، چیزی از آینده یادم میاد: من خم شده م و با حرارت به پسرم میگم "آفرین مامان که انقدر شجاع بودی!!" به خودم که میام میگم بدبخت شدی؛ حالا دلت بچه هم میخواد.



.:: نظرات () ::.
269
ن : ت : شنبه 9 بهمن 1395 ز : 10:52 ب.ظ | +

من نمیتونم متاسف باشم برای ارگانیسمم که پشت ابر بودن خورشید رو از پشت دود بودنش تمییز نمیده؛ همین که میبینه آفتاب نیست برای ذوق زده بودنش کافیه. -دارم میبینم که حس ذوقزده بودن درست روی قلب نیست بلکه با اختلاف دو سانت ازش توی سینه حس میشه."



.:: نظرات () ::.
268
ن : ت : شنبه 9 بهمن 1395 ز : 10:31 ب.ظ | +

همونطور که آبو از زیر زبون به سقف دهن هل میدادم و از اینور لپ به اون ور لپ و بعد ردش رو توی مری پیگیری میکردم و لذت میبردم، از مامان پرسیدم اون کدوم بیماریه که آدمو از خوردن آب محروم میکنه؛ جواب، بیماریِ خدانکنه بود.



.:: نظرات () ::.
267
ن : ت : جمعه 8 بهمن 1395 ز : 03:40 ق.ظ | +

برای همه ننوشتن.



.:: نظرات () ::.
266
ن : ت : سه شنبه 28 دی 1395 ز : 09:27 ب.ظ | +

بدنم بعد از 26 ساعت تازه جرئت میکنه یه خمیازه بکشه. بعد دیگه بروی خودش نمیاره تا بشه 34 ساعت و تو خلوت خودش ناک اوت شه؛ و به این ترتیب آخرین روز کارشناسیمو جشن بگیره. شب بخیر ارگانیسم.



.:: نظرات () ::.
265
ن : ت : دوشنبه 27 دی 1395 ز : 09:55 ب.ظ | +

اول فکر میکردم مشکل اینه که دو تا گوش روم نصبه و اراجیفشونو میشنوم. تا اینکه بعد یه سکوت طولانی یهو اون پاهاشو انداخت رو هم و یه نوچ آبدار تحویل داد و بعد گفت "نه؛ فایده نداره. هیچ!" و بعد فهمیدم مشکل دومم اینه که حنجره م خیلی خوب برای اعتراض کردن همراهی میکنه.



.:: نظرات () ::.
ایگوی متورم
ن : ت : جمعه 24 دی 1395 ز : 12:37 ق.ظ | +

میون خیل عظیمی از احتمالات، من موفق شدم که بدنیا بیام.



.:: نظرات () ::.
263
ن : ت : سه شنبه 7 دی 1395 ز : 02:20 ق.ظ | +

همونجوری صندلیمو میچرخونم سمت آینه. خدا میدونه از کی نیشم بازه. به خودم میگم امم-همم. پس میخوای همچین غلطی کنی، درسته؛ اونم تو. میچرخم سمت کتاب. بذار فعلا کاپلان حرف بزنه.



.:: نظرات () ::.
262
ن : ت : جمعه 19 آذر 1395 ز : 11:46 ب.ظ | +

ما بعد از کشف چشم ششم، حضورش رو توی خونه به رسمیت شناختیم و بهش خوشآمد گفتیم.



.:: نظرات () ::.
261
ن : ت : شنبه 13 آذر 1395 ز : 09:10 ب.ظ | +

آره قشنگه. تا ببینیم به دست کی میاد.



.:: نظرات () ::.
260
ن : ت : شنبه 13 آذر 1395 ز : 01:18 ق.ظ | +

بذار بیوفتم رو خاک انقدر شکرت کنم انقدر شکرت کنم انقدر شکرت کنم.



.:: نظرات () ::.
259
ن : ت : پنجشنبه 11 آذر 1395 ز : 08:55 ب.ظ | +

کجایی الآن.



.:: نظرات () ::.
258
ن : ت : سه شنبه 27 مهر 1395 ز : 01:36 ق.ظ | +

یادداشتهای دفترچه خاطرات نه سالگی به اینورم. یادداشتهای دفترچه خاطرات نوجوونی م. یادداشتهای وبلاگهام. یادداشتهای فتوبلاگهام. یادداشت های دفترچه های سال پیش دانشگاهی. یادداشت های دفترچه ی خالخالی. یادداشتهای سالنامه ی مربوط به کارم. یادداشتهای توی پنج، شیش دفترچه ی سفرم. یادداشتهای دفتری که آوینی روشه. یادداشتهای دفتری که چندتا عینک و چندتا بینی روشه. یادداشتهای سالنامه ی امسال. یادداشتهای دفترچه ی کرک دار. یادداشتهای توی فولدرِ مربوط به خوابم. یادداشتهای کاغذای روی بورد اتاقم. یادداشتهای کاغذای گوشه ی تابلوی پازلهام. یادداشتهای دفترچه ی کارگاههام. یادداشتهای توی اون جعبه هه. یادداشتهایی که اشتباها دور ریخته شده. یادداشتهایی که عمدا دور ریخته شده. من آبسشن نوشتن داشتم این همه سال؟ مینویسم که ذهنم مرتب شه فقط؟ نه؛ اکثرشون خیلی بیشتر از رامینیشینن؛ موضوع بندی دارن، یه چیزیو طی میکنن. چرا نگه داشتم؟ خودم بخونم یروز؟ کِی؟ کدوم دوره قراره انقدر چیز جدیدی برای زندگی کردن نداشته باشم که فقط اینارو بخونم برم جلو؟ (احتمالا همون دوره ای که اینهمه فیلم و عکسی که تلنبار شده رو قراره تماشا کنم). یا اگه مینویسم که ازم یادگار بمونه، پس دیگه چرا میترسم کسی بخونه؟ من یاد 6 سال پیش می افتم که یکی التماس میکرد برام همه ی دفترچه هامو قایم کنه یجا؛ -بهمم نگه کجا- از دستِ خودم، که یروز می افتم به جونشون و میخوام دور بریزمشون. میخوام؟ نه.



.:: نظرات () ::.
257
ن : ت : پنجشنبه 22 مهر 1395 ز : 11:47 ق.ظ | +

بعد از مغز، قلب، کبد، کلیه و شش، ما ارگانهای ششم، هفتم و هشتیم. ارگانهایی که امتدادِ جسمِ فرد چهارم به حساب میان؛ با ما تصمیماتش رو اعمال میکنه -به همون سادگی که با دستش خودکار رو روی کاغذ میلغزونه- و بقاش هم که بطور طبیعی با ما تضمین میشه.



.:: نظرات () ::.
256
ن : ت : دوشنبه 19 مهر 1395 ز : 04:21 ب.ظ | +

میگه هیچوقت هیچ "یک نفر" ی وجود نداشته و نداره. حضور.



.:: نظرات () ::.

( تعداد کل صفحات: 15 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به خانــــۀ 52 می باشد.
.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ