خانــــۀ 52

منوی اصلی

نامـــــــــــــــــــــــــــــــــش را
گذاشـــــــــــــــــــــــــــــته ام
" خانـــــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "
به نـــــــــــــــــــــــــــــام خانۀ
پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدری
که روزهای دخـــــــــــترانه ام
در آن ســــــــــپری می شود .
_-_______-_-________-_
وقتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
" خانــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "را
مــــــــــــــــــــــــــی خوانی ،
بــــــــــــــــــــــــــــاورم نکن .
در ذهـــــــــــــن ایـــــــــــــــن
دختــــــــــــــــــــــــــــــــرک ،
پســــــــــــــــــــــــــــــــرکی
حقــــــــــــــــــــــــــــــــــه باز
حکـــــــــــــــــــــــــــــــمرانی
مـــــــــــــــــــــــــــــــی کند .
-_______-_-________-_
فــــــــــــتوبــــــــلاگ مــــن:
fancyfree.aminus3.com




مدیر وبلاگ:

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1

امکانات جانبی
نه،حالا جدی چی شده؟
ن : ت : سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 ز : 07:38 ب.ظ | +

این جملۀ دیوانۀ "آذی، چی شده؟"، که از هیچی همه چی می سازد؛ و جواب دیوانه ترِ "هیچی" که بی بروبرگرد همه فکر می کنند داری تعارف می کنی. کلی باید بالا پایین بپری مطمئنشان کنی که لازم نیست فکر های ناراحت کننده ای توی سرت بچرخد تا حوصله سرو صدا و روی استیج رفتن و آواز خواندن و اینها را نداشته باشی. روی مودش نیستی فقط! اثبات اوکی بودن خودت، برای یک جماعتی که اصرار دارند یک چیزیت هست، انقدر فرساینده و مسخره ست که آخرش که می روی تا بخوابی، انقدر خسته ای که حالا می توانی رسما اعلام کنی یک مرگیت هست.



.:: نظرات () ::.
"دال"، و نشخوار هیجانات تازه
ن : ت : دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 ز : 04:00 ب.ظ | +

مثلا نصف شب از هیجان بیدار شوی. بفهمی که همه چیز اشتباه بوده کلا. و حس کنی یک شخصیت اشتباه در یک رمان اشتباهی بوده ای. فردا صبح بروی با دال در میان بگذرای. بگویی خداحافظ من رفتم توی داستان خودم، همه چیز یک اشتباه احمقانه بوده تا اینجا. بعد او اصرار کند که نخیر، این دقیقا همان داستان توست، منتها تو داری خودت را با یک کاراکتر دیگر اشتباه میگیری. یک سری جمله هم بگوید که آینده ات فلان، بهمان. تو اینطوری موفق تری، تو آنطوری مزخرف تری. کلا همه هیجانت را قورت بدهد بعد تف کند توی صورتت. تو لبخند بزنی، بگویی متشکرم خانم دال.  ولی من تصمیمم را گرفته ام. بعد با هیجانی تف مالی شده بیایی بیرون، همانطور که با دست و پای آویزان توی راهرو قدم میزنی، دال را تصور کنی، با دندانهای تیز، عین خون آشام ها، منتها به جای خون، هیجان می خورد. بلافاصله خودت را تصور کنی، که داری میکوبی روی میزش و داد می زنی هی لعنتی، دیگر آن کلمه مسخره ی آینده را توی دهنت نچرخان. خوب؟ دوباره برمیگردی، تا آخرین خیالت را در این رمان اشتباهی عملی کنی، با مشتهای بسته میروی رو به روی میزش. دارد به سـ همان حرفها را می زند. که آینده ات فلان، بهمان. تعجب می کنی که چطور سـ هم درست در همان روز متوجه شده باید برود دنبال داستان خودش. سـ لبخند می زند، راضی شده که بیخیال شود انگار، همین قصه ای که اشتباهی افتاده تویش را برود تا ته ببیند چه می شود. تو جوش می آوری، حالا باید به خاطر سـ هم سرش داد بزنی، یاد چـ می افتی. و همینطور ف. به خاطر آنها هم. و شاید الف، ب، پ، ... واو، ه، ی هایی هم هم وجود داشته اند که دال به همه شان باورانده همین قصه مال آنهاست. می گویی خانم دال، همان اولین باری که آدم متوجه می شود باید دنبال چیز دیگری بگردد، یعنی وقتش رسیده که با همه خداحافظی کند و برود دنبالش. بعد می آیی بیرون، آنطوری که دلت می خواست داد نزدی ولی خوب بهتر از هیچی بود به هر حال. دنبال هیجانت میگردی، می پیچیی سمت راست، روی پله ی آخر منتهی به سایت، پیدایش می کنی. برش می داری، تر و تازه اش می کنی، و بهش میگویی که بهتر است خوشحال باشد، چون تا دو ماه دیگر، شخصیت اول داستانی هستید که دقیقا متعلق به شماست. 



.:: نظرات () ::.
مجهول
ن : ت : دوشنبه 21 فروردین 1391 ز : 02:45 ب.ظ | +

خیلی وقت پیش ها یک تکه مقوای سفید را 3در 4 بریدم گذاشتمش کنار. با خودم می گفتم از کجا معلوم، شاید واقعا یکی دید و شناخت. روز اول که هیچ؛ فراموش کردم با خودم ببرمش؛ به هیچ نتیجه ای نرسیدم. روزهای بعدی اما حواسم بود که حتما همراهم باشد. بعد از ظهر ها توی همین کوچه های اطراف می چرخیدم و توی صورت آدمها دقیق می شدم. من دوستی داشتم می گفت چهره آدمها داد میزند تا به حال چند تا رفیق داشته اند، با چند تایشان به هم زده اند، کلا چند تا آدم دیده اند و این جور چیزها. اگر او اینجا بود کارم بی دردسر راه می افتاد. ولی من ناچار بودم این کار را تنها انجام بدهم. خلاصه به چهره آدمها نگاه می کردم و به آنهایی که حدس میزدم افراد زیادی را دیده باشند نزدیک می شدم. مقوای سفید را می گرفتم جلویشان می پرسیدم :"ببخشید، شما همچین آدمی ندیده اید؟" یک مدت طولانی به مقوا، و بعد به من خیره می شدند. بعد که می دیدم منتظرند تا نشانه دیگری بدهم، می گفتم: "متاسفم، اطلاعات بیشتری از او موجود نیست." هیچ کدام حتی یک کلمه هم نمی گفتند. بعد همانطور که داشتند می آمدند، مسیرشان را پیش می گرفتند. انگار توی همین چند ثانیه هیچ وقت متوقف نشده اند، کسی را جلویشان ندیده اند و هیچ کس سراغ هیچ کس را از آنها نگرفته. احساس بیچارگی می کردند لابد، که با وجود آنهمه کسی که می شناسند، اما هنوز حتی به درد تشخیص چهره هم نمی خورند. من قبل از اینکه آنقدر دور شوند که صدایم بهشان نرسد از پشت سر داد میزدم: "ابدا لازم نیست خودتان را سرزنش کنید. مشکل از اوست، که زیادی مجهول است."



.:: نظرات () ::.
دایره ای به شعاع زمان
ن : ت : جمعه 26 اسفند 1390 ز : 10:18 ب.ظ | +

دارم سعی می کنم حول یک نقطه فرضی -با فاصله ای که همیشه بینمان احساس می کردم-  حرکت کنم. پاهای لختم را توی شنهای خنک بیابان حرکت می دهم و رد یک دایره ی بزرگ را در زمین ایجاد می کنم. هرچقدر بیشتر می چرخم، این دایره ی فرضی، واقعی تر می شود و ردش در زمین دیدنی تر. دستهایم را آرام می برم بالا، بعد برشان می گردانم پایین. تاج بانو آن شب همین کار را می کرد. شبی که برقها رفته بود و انقدر باران آمده بود که همه فکر می کردیم تا صبح سیل می آید. و تاج بانو مویه می خواند. ما  توی اتاق پشتی، کنار مامان دراز کشیده بودیم. مامان دستهایش را دو طرفمان گرفته بود و یک ریز برایمان حرف می زد تا صدای مویه ی تاج بانو نترساندمان. مویه او توی فضای خانه می پیچید؛ از زیر درها می گذشت و به گوش همخانه هایمان می رسید؛ و در نهایت با صدای رعد و برقی محو می شد. لابه لای حرفهایش اسم پدر را هم صدا می زد و برای او لالایی می خواند. و مامان همچنان سعی می کرد آرام باشد. من روی پنجه هایم ایستادم تا قدّم به سوراخ کلید برسد و بتوانم تاج بانو را دید بزنم. پای آینه نشسته بود، و آرام دستهای حنا بسته اش را بالا و پایین می برد. من هم حالا همین کار را می کنم. دستهایم را می برم طرف موهایم که دو طرفم ریخته؛ چون او در تمام شب همین کار را می کرد. زل می زنم به مرکز دایره ای که درست کرده ام و تند تند روی مرز ایجاد شده می دوم. با هر قدم شن ها را با پاهایم به هوا بلند می کنم طوری که بعد از چند دور، دیگر نمی توانم درست جلویم را ببینم. آرام می شوم. مثل وقتی که تاج بانو فهمید جای پدر امن است و فردا صبح بر می گردد. صبر می کنم. و کم کم می توانم او را از لا به لای این شن هایی که به زمین می نشینند، نشسته در مرکز دایره ببینم. شاید حتی نزدیک تر و دست یافتنی تر از وقتی که در دنیای من نفس می کشید. مغرور و ناراضی نگاهم می کند و لابد می خواهد بداند برای چه او را خوانده ام. با نگاهش –که همیشه میل به رفتن در آن موج می زند- می گوید "برگشتن، برای رفتنی ها، سخت بوده و هست." میگویم: "شعاع این دایره را رد کن و بیا این طرفی که من ایستاده ام. رعد و برق نمی زند، برقها نرفته و ترس از سیل ندارم؛ اما می خواهم بنشینم آنجایی که تو نشسته ای. و برای کسی مویه کنم. تماشا کن؛ نوبت توست که نوادۀ من باشی؛ تاج بانو."



.:: نظرات () ::.
گمشدگان مجنون
ن : ت : سه شنبه 2 اسفند 1390 ز : 10:47 ب.ظ | +

من داشتم می دویدم؛ و پشت سرم جاده داشت می دوید. شاید، باید انقدر می دویدیم تا می رسیدیم به خاک. و عقب تر، روی جاده، چندین نفر بودند با پوتین ها و لباس های خاکی. نمی دویدند. سر جایشان محکم ایستاده بودند. می خواندم از کلاهخودهای سوراخ و خونیشان که رسیده اند. برگشتم. قدم گذاشتم روی جاده. و کنارشان ایستادم. یادم نمی آید آن موقع پلاکهایشان را بوسیده باشم. می روم تا ببوسم؛ شنبه. (+)



.:: نظرات () ::.
گذردهی خلأ
ن : ت : شنبه 29 بهمن 1390 ز : 03:49 ب.ظ | +

حالا کم کم هوا داشت روشن می شد. چراغ بنرهای تبلیغاتی همانطور از شب قبل تا آن موقع روشن مانده بود. دختره آخرین حرف بی معنی اش را زمزمه کرد: "شاید این آخرین حرف بی معنیِ من باشد." پسره کش دور ریشهایش را باز کرد و پرسید: "قرار است الان برسد؟" دختره پایین پایشان را نگاه کرد. بادکنک فروشی که با آنها قرار گذاشته بود همانجا ایستاده بود و بالا را نگاه می کرد. دختره شال گردن آجری اش را با یک دستش گرفت و در هوا تکان داد. قرارشان همین بود. شالگردن باید تکان می خورد. بادکنک فروش باید نشانه را می دید و می فهمید وقتش است. دو تا بادکنک –از آنها که اگر ولش کنی هی می رود بالا- را با فاصله رها می کرد. دو بادکنک باید بالا می آمدند. تا برسند جلوی آن دو. بعد آن دو باید به بهانه گرفتن بادکنکشان پایشان را یک قدم می گذاشتند جلو. و باید به این فکر نمی کردند که یک قدم جلوتر فضای خالیست. اولین بادکنک مال پسره بود. دومی برای دختره. فقط اینطوری، با همین برنامه ریزی های احمقانه می شد احمق بود و پرید. دختره شالگردنش را در تاریکی، از آن بالا تکان داد. و یواشکی یک فکر معنادار کرد: "کاش نبیند، کاش نفرستد." وقتی دید که یک بادکنک رها شده، از آخرین فکر معنادارش پشیمان شد. پسره پرسید: "نگفت اولیش چه رنگیست؟" دختره با فکر اینکه چرا باید آخرین سوال کسی که کور رنگی دارد چنین چیزی باشد گفت: " تو هیچ وقت کور رنگ نبوده ای." پسره زیر پایشان را نگاه کرد و دید که بادکنک دارد نزدیک می شود.  "من هیچ وقت آن قدر بد شانس نبوده ام که  چشمهای عسلی را نشناسم." و توی دلش آرزو کرد همین یک بار دختره دم دستی ترین معنی را از جمله اش برداشت کند. چون حقیقت، ساده ترین معنیِ جمله بود. بعد انگار که یک راه هموار جلوی پایش باشد، قبل از اینکه نخ بادکنک خیلی دور شود، برای گرفتنش یک قدم جلو گذاشت. و ثانیه ای بعد دیگر وجود نداشت. دختر سعی کرد دیگر به ریش ها و موهای بلند و وزوزی اش فکر نکند. همانطور که صدای فروپاشی استخوان های پسره را گوش میداد منتظر بادکنک خودش بود. خوب بود اگر همان معنی ای را که پسر آرزو کرد می فهمید. خوب بود اگر از لبه پنجره می آمد پایین؛ بیرون را تماشا می کرد و هر وقت بادکنکش در قاب پنجره ظاهر می شد، خیلی معمولی، انگار که هیچ چیز یادش نمی آید، به بالا رفتنش نگاه میکرد و به این فکر میکرد که این وقت صبح، چه وقت بادکنک هوا کردن است؟ ولی آن لحظه فقط داشت زمان پریدنش را تخمین می زد و کاملا رنگ چشمهای خودش را فراموش کرده بود. بادکنک آمد بالا. رسید.  یک قدم به جلو. و ثانیه ای بعد دیگر وجود نداشت.

بادکنک فروش باعجله دنبال چیزی می گشت. در جیب لباس های خونی دختر چند تا عکس بود، با چند تا گل سر، یک بند باریک چرم، و در نهایت پول. هزار تومن که احتمالا پول بادکنک های فروخته شده اش بود را برداشت و در خم کوچه برای همیشه پنهان شد.


پاورقی: (+)



.:: نظرات () ::.
اپسیلون صفر
ن : ت : شنبه 17 دی 1390 ز : 12:37 ب.ظ | +

پسره موهای بلند و وزوزی داشت. با ریش های بلند و خاکستری و زبر. موهایش را می گذاشت باز بماند، ریشهایش را با کش می بست؛ دختره اما، همه ی موهای سرش را زده بود.  تازه از آن روغنهای مخصوص میزد که پوست سرش برق بزند. دختره چشمهای عسلی خیلی روشن داشت. شال گردن و کلاه آجری می پوشید که به چشمهایش بیاید؛ پسره اما، کور رنگی داشت. کل مدتی که لب پنجره نشسته بودند و پاهایشان را آویزان کرده بودند و به بنر های تبلیغاتی روبه رو نگاه می کردند، فقط یک جمله با هم حرف زدند: "هیچ کس جرئت نمی کند بگوید که آدمهای بلوار خوردین با آدمهای خیابان فرجام شبیه هم هستند." این یک حرفِ بی معنی بود. پسره در جوابش سرش را به چپ و راست تکان داد. این یک حرکتِ بی معنی بود. دختره هم عینا همین کار را تکرار کرد. این یک حرکتِ بی معنی تر بود. 

همه ی واقعیت این بود که آن بالا، روی پنجره، هنوز دو تا آدم وجود داشتند که می توانستند بعد از یک سکوت بی معنی، بی رودر بایستی کارهای بی معنی انجام دهند و هیچ کدام از بی معنی بودنِ دیگری بدش نیاید. این، همۀ واقعیت بود.

یا دست کم، من که این طور فکر میکنم.



.:: نظرات () ::.
قاب 52
ن : ت : جمعه 9 دی 1390 ز : 09:44 ق.ظ | +

هر روز با صدای ضربات مشتهای تو به شیشه بیدار میشوم. امروز ولی مشتهایت از هر روزی سنگی تر است، طاقتت تمام شده؛ فریاد می زنی و تهدید می کنی. از تختم بیرون می خزم. با عجله به طرف صدا می آیم؛ و موقع دویدن، آرزو می کنم که موهایم همان قدر مواج پشت سرم تاب بخورند، که موهای تو تاب می خورند. تو را در قاب بزرگ و نقره ای 52 می بینم. اول که مرا می بینی آرام می گیری. سعی می کنی همانی باشی که باید؛ مثل من نزدیک می شوی. مثل من سرت را به مرز شیشه ایمان نزدیک می کنی. اما بعد دوباره شروع می کنی به فریاد زدن. می گویی که می خواهی بیایی بیرون. می خواهی نشان دهی که زیباتر از منی. به تو می گویم که نباید غصه بخوری اگر طلسم جاودگر فقط روی تو اثر کرده. به تو می گویم که باور کن این طرف، جز این که همه چیز سه بعد دارد، هیچ فرقی با دنیای تک بعدی تو ندارد. صدایم را آرام تر می کنم. این را نباید هیچ کس بشنود. من تازه فهمیده ام که همه ی این دنیا تصویری ماهرانه از دنیایی دیگرست. می گویی بهتر است حرف مفت نزنم. باور نمیکنی. اما باور نکردن تو چیزی را عوض نمی کند. واقعیت این است که هر روز، و هر شب، این را احساس می کنم و به روی خودم نمی آورم. از شدت نفرت می لرزی. می گویی که خوب می دانی جادوگر، منم. و این طلسم، طلسمی است که من به جانت انداخته ام. تهدید می کنی که همین حالا از مرزمان دور می شوی، دور می شوی، آنقدر که دیگر نتوانم ببینمت. و اگر فردا همینجا بایستم، تصویر دیوارهای پشت سرم را می بینم، و چتری که به آن تکیه داده شده. انگار نه انگار که کسی هم این رو به رو ایستاده. می گویی که می شوم یک جادوگر بدون تصویر. می گویی وقتی جلوی آینه بایستم آنقدر بی تصویرم که حتی ممکن است به وجود خودم شک کنم. خودت هم می دانی که نمی شود. خودت هم می دانی که چنین چیزی توی طلسمت نیست. از اینکه مرا می ترسانی لذت می بری. خنده ات می گیرد. چقدر با چهره ی من، زیباتر از من می خندی. دستهایم را جلوی لبهایم میگیرم تا لرزششان را نبینی. تو هم همینکار را می کنی. دوباره یادت افتاده که یک تصویر باید چه کند. شاید دلت برای من سوخته. یا به هر دلیل دیگری داری تسلیم می شوی. و من اصلا خوشحال نیستم که تو دیگر بدون حرف زدن من، حرفی نمی زنی. اصلا خوشحال نیستم که تو باز می خواهی بشوی من. تو تا وقتی که خودت باشی، زیباییت از زیر پوست من میدرخشد و آنوقت، من به اندازه ی تو زیبا می شوم. جادوگر تویی، که می توانی به این لبخندِ بی معنی، روح بدهی؛ و به این نگاهِ بی روح، معنی. همه ی این ها را توی صورتت داد میزنم. تو همه را با من تکرار میکنی. انگار که از ازل یک تصویر بوده ای. نباید تسلیم شوی. تو زیبایی. و مگر زیبایی را می شود به زانو در آورد؟ چیزی سنگین بر می دارم. تصمیمم را گرفته ام؛ میخواهم آینۀ 52 را بشکنم. یا نه؛ اصلا من همه ی آینه های شهر را می شکنم. حالا آزادی؛ برو.



.:: نظرات () ::.
Neo N
ن : ت : شنبه 19 آذر 1390 ز : 12:28 ب.ظ | +

یه روزی، یه کسی، یه جایی، خوابید.
طول کشید تا بیدار بشه،
خیلی هم طول کشید.
انقدر که دیگه همه راستی راستی خیال کردن که مرده.
گذاشتنش تو یه تابوت گنده.

هر چی اولی و دومی و سومی داد زدن که "بابا این دو ساعت دیگه بیداره،
آخه الان خسته س بیچاره."
هیشکی حاضر نشد صبر کنه تا شاید چشماش باز بشه.
یکی گفت: "فاتحه"
هر چی اون سه تا چنگ زدن تو خاک،
نتونستن بیرونش بیارن.

اولی فکر می کرد هر چقد بیشتر ناراحت باشه،
اونی که خوابیده بیشتر می فهمه که دوسش داشته.
حسابی حالش بد شده بود.
حال بقیه رو نداشت.
هی میومد خودشو یه جا گم و گور کنه،
ولی خوب مگه دومی مرده بود؟
دستشو سفت گرفته بود.

دومی یه کم کلافه بود،
نمی خواست به اونی که مرده فک کنه،
چون اولی براش مهم تر بود.

سومی یه کم دیر فهمید واقعا چی شده.
وقتی هم که فهمید حق نداشت ناراحت بشه.
چون دومی ازش خواسته بود که محکم باشه.
بهش می گفت:"من این دست اولی رو گرفتم. تو هم اون دستشو بگیر که گم نشه."

سومی اومد کمک دومی؛
ی
ه قیافه ی جدی گرفت به خودش.
که به اولی بفهمونه دنیا که به آخر نرسیده.

ولی بعضی وقتا  یواشکی،
دور از چشم اولی و دومی
گوشی رو بر می داشت؛ زنگ می زد به اونی که فک می کردن خوابیده.
هر سری هم گریه ش می گرفت که چرا هیچ صدایی نمیاد پشت خط یه چیزی بگه؟

 من نمی دونم چرا این سه تا همه ش یادشون می رفت
که مشترک مورد نظر زیر خاکه؛
یا توی آسمونه؛
خلاصه دیگه
پیش اولی و دومی و سومی
نمی تونه بمونه.


پاورقی: اینارو همه، سومی میگه.

.:: نظرات () ::.
ماه پیشونی
ن : ت : سه شنبه 17 آبان 1390 ز : 06:11 ب.ظ | +

کوچۀ 52؛ شب. دختری پابرهنه با لباسی سیاه، و موهای سیاه بلند روی صورتش، که با ناخنهایی کبود از سرما، آنها را کنار می زند. که از بین لبهای کبودش دارد می خواند: "سهم من نور بود." و مردمی که به دنبال صدا، پای برهنه، می دوند توی کوچه. ولی سیاهی لباس دختر را از تاریکی سایه های کوچه تشخیص نمی دهند. گم می شود. انگار که سیاهی اش با رنگ شب یکی شده باشد. شبِ بعد؛ باز صدای دختر، و تعداد کمتری از آدم ها که دنبال صدا می آیند. و آنهایی که نمی آیند، روی مبل، خودشان را جابه جا می کنند، و صدای آهنگهایشان را کمتر، و تلویزیون را هم همینطور؛ و در جواب دختر کوچکشان که می پرسد چرا دنبال صدا نمی روید جواب می دهند: "کسی نیست. صدای شب است."  شب بعد؛ و تعداد خیلی کمتری از آدمها: یکی و یا شاید دو تا. و بقیه ی آدمها، که به خیال خودشان به آواز شب گوش می دهند. و تصور اینکه "از توی خانه هم می شود گوش داد. شب که دیدن ندارد.". شب چهارم؛ دختر، کوچه، هیچ کس. و سالها بعد؛ افسانه ی کوچۀ 52، که آسمانش، شبها آواز می خواند.



.:: نظرات () ::.

( تعداد کل صفحات: 12 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به خانــــۀ 52 می باشد.
.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لینوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سایت و قالب وبلاگ

طراحی وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ