ت : شنبه 19 آذر 1390
ز : 12:28 ب.ظ | +
یه روزی، یه کسی، یه جایی، خوابید.
طول کشید تا بیدار بشه،
خیلی هم طول کشید.
انقدر که دیگه همه راستی راستی خیال کردن که مرده.
گذاشتنش تو یه تابوت گنده.
هر چی اولی و دومی و سومی داد زدن که "بابا این دو ساعت دیگه بیداره،
آخه الان خسته س بیچاره."
هیشکی حاضر نشد صبر کنه تا شاید چشماش باز بشه.
یکی گفت: "فاتحه"
هر چی اون سه تا چنگ زدن تو خاک،
نتونستن بیرونش بیارن.
اولی فکر می کرد هر چقد بیشتر ناراحت باشه،
اونی که خوابیده بیشتر می فهمه که دوسش داشته.
حسابی حالش بد شده بود.
حال بقیه رو نداشت.
هی میومد خودشو یه جا گم و گور کنه،
ولی خوب مگه دومی مرده بود؟
دستشو سفت گرفته بود.
دومی یه کم کلافه بود،
نمی خواست به اونی که مرده فک کنه،
چون اولی براش مهم تر بود.
سومی یه کم دیر فهمید واقعا چی شده.
وقتی هم که فهمید حق نداشت ناراحت بشه.
چون دومی ازش خواسته بود که محکم باشه.
بهش می گفت:"من این دست اولی رو گرفتم. تو هم اون دستشو بگیر که گم نشه."
سومی اومد کمک دومی؛
یه قیافه ی جدی گرفت به خودش.
که به اولی بفهمونه دنیا که به آخر نرسیده.
ولی بعضی وقتا یواشکی،
دور از چشم اولی و دومی
گوشی رو بر می داشت؛ زنگ می زد به اونی که فک می کردن خوابیده.
هر سری هم گریه ش می گرفت که چرا هیچ صدایی نمیاد پشت خط یه چیزی بگه؟
من نمی دونم چرا این سه تا همه ش یادشون می رفت
که مشترک مورد نظر زیر خاکه؛
یا توی آسمونه؛
خلاصه دیگه
پیش اولی و دومی و سومی
نمی تونه بمونه.
پاورقی: اینارو همه، سومی میگه.