خانــــۀ 52

منوی اصلی

نامـــــــــــــــــــــــــــــــــش را
گذاشـــــــــــــــــــــــــــــته ام
" خانـــــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "
به نـــــــــــــــــــــــــــــام خانۀ
پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدری
که روزهای دخـــــــــــترانه ام
در آن ســــــــــپری می شود .
_-_______-_-________-_
وقتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
" خانــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "را
مــــــــــــــــــــــــــی خوانی ،
بــــــــــــــــــــــــــــاورم نکن .
در ذهـــــــــــــن ایـــــــــــــــن
دختــــــــــــــــــــــــــــــــرک ،
پســــــــــــــــــــــــــــــــرکی
حقــــــــــــــــــــــــــــــــــه باز
حکـــــــــــــــــــــــــــــــمرانی
مـــــــــــــــــــــــــــــــی کند .
-_______-_-________-_
فــــــــــــتوبــــــــلاگ مــــن:
fancyfree.aminus3.com




مدیر وبلاگ:

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
امکانات جانبی
گمشدگان مجنون
ن : ت : سه شنبه 2 اسفند 1390 ز : 10:47 ب.ظ | +

من داشتم می دویدم؛ و پشت سرم جاده داشت می دوید. شاید، باید انقدر می دویدیم تا می رسیدیم به خاک. و عقب تر، روی جاده، چندین نفر بودند با پوتین ها و لباس های خاکی. نمی دویدند. سر جایشان محکم ایستاده بودند. می خواندم از کلاهخودهای سوراخ و خونیشان که رسیده اند. برگشتم. قدم گذاشتم روی جاده. و کنارشان ایستادم. یادم نمی آید آن موقع پلاکهایشان را بوسیده باشم. می روم تا ببوسم؛ شنبه. (+)



.:: نظرات () ::.
گذردهی خلأ
ن : ت : شنبه 29 بهمن 1390 ز : 03:49 ب.ظ | +

حالا کم کم هوا داشت روشن می شد. چراغ بنرهای تبلیغاتی همانطور از شب قبل تا آن موقع روشن مانده بود. دختره آخرین حرف بی معنی اش را زمزمه کرد: "شاید این آخرین حرف بی معنیِ من باشد." پسره کش دور ریشهایش را باز کرد و پرسید: "قرار است الان برسد؟" دختره پایین پایشان را نگاه کرد. بادکنک فروشی که با آنها قرار گذاشته بود همانجا ایستاده بود و بالا را نگاه می کرد. دختره شال گردن آجری اش را با یک دستش گرفت و در هوا تکان داد. قرارشان همین بود. شالگردن باید تکان می خورد. بادکنک فروش باید نشانه را می دید و می فهمید وقتش است. دو تا بادکنک –از آنها که اگر ولش کنی هی می رود بالا- را با فاصله رها می کرد. دو بادکنک باید بالا می آمدند. تا برسند جلوی آن دو. بعد آن دو باید به بهانه گرفتن بادکنکشان پایشان را یک قدم می گذاشتند جلو. و باید به این فکر نمی کردند که یک قدم جلوتر فضای خالیست. اولین بادکنک مال پسره بود. دومی برای دختره. فقط اینطوری، با همین برنامه ریزی های احمقانه می شد احمق بود و پرید. دختره شالگردنش را در تاریکی، از آن بالا تکان داد. و یواشکی یک فکر معنادار کرد: "کاش نبیند، کاش نفرستد." وقتی دید که یک بادکنک رها شده، از آخرین فکر معنادارش پشیمان شد. پسره پرسید: "نگفت اولیش چه رنگیست؟" دختره با فکر اینکه چرا باید آخرین سوال کسی که کور رنگی دارد چنین چیزی باشد گفت: " تو هیچ وقت کور رنگ نبوده ای." پسره زیر پایشان را نگاه کرد و دید که بادکنک دارد نزدیک می شود.  "من هیچ وقت آن قدر بد شانس نبوده ام که  چشمهای عسلی را نشناسم." و توی دلش آرزو کرد همین یک بار دختره دم دستی ترین معنی را از جمله اش برداشت کند. چون حقیقت، ساده ترین معنیِ جمله بود. بعد انگار که یک راه هموار جلوی پایش باشد، قبل از اینکه نخ بادکنک خیلی دور شود، برای گرفتنش یک قدم جلو گذاشت. و ثانیه ای بعد دیگر وجود نداشت. دختر سعی کرد دیگر به ریش ها و موهای بلند و وزوزی اش فکر نکند. همانطور که صدای فروپاشی استخوان های پسره را گوش میداد منتظر بادکنک خودش بود. خوب بود اگر همان معنی ای را که پسر آرزو کرد می فهمید. خوب بود اگر از لبه پنجره می آمد پایین؛ بیرون را تماشا می کرد و هر وقت بادکنکش در قاب پنجره ظاهر می شد، خیلی معمولی، انگار که هیچ چیز یادش نمی آید، به بالا رفتنش نگاه میکرد و به این فکر میکرد که این وقت صبح، چه وقت بادکنک هوا کردن است؟ ولی آن لحظه فقط داشت زمان پریدنش را تخمین می زد و کاملا رنگ چشمهای خودش را فراموش کرده بود. بادکنک آمد بالا. رسید.  یک قدم به جلو. و ثانیه ای بعد دیگر وجود نداشت.

بادکنک فروش باعجله دنبال چیزی می گشت. در جیب لباس های خونی دختر چند تا عکس بود، با چند تا گل سر، یک بند باریک چرم، و در نهایت پول. هزار تومن که احتمالا پول بادکنک های فروخته شده اش بود را برداشت و در خم کوچه برای همیشه پنهان شد.


پاورقی: (+)



.:: نظرات () ::.
اپسیلون صفر
ن : ت : شنبه 17 دی 1390 ز : 12:37 ب.ظ | +

پسره موهای بلند و وزوزی داشت. با ریش های بلند و خاکستری و زبر. موهایش را می گذاشت باز بماند، ریشهایش را با کش می بست؛ دختره اما، همه ی موهای سرش را زده بود.  تازه از آن روغنهای مخصوص میزد که پوست سرش برق بزند. دختره چشمهای عسلی خیلی روشن داشت. شال گردن و کلاه آجری می پوشید که به چشمهایش بیاید؛ پسره اما، کور رنگی داشت. کل مدتی که لب پنجره نشسته بودند و پاهایشان را آویزان کرده بودند و به بنر های تبلیغاتی روبه رو نگاه می کردند، فقط یک جمله با هم حرف زدند: "هیچ کس جرئت نمی کند بگوید که آدمهای بلوار خوردین با آدمهای خیابان فرجام شبیه هم هستند." این یک حرفِ بی معنی بود. پسره در جوابش سرش را به چپ و راست تکان داد. این یک حرکتِ بی معنی بود. دختره هم عینا همین کار را تکرار کرد. این یک حرکتِ بی معنی تر بود. 

همه ی واقعیت این بود که آن بالا، روی پنجره، هنوز دو تا آدم وجود داشتند که می توانستند بعد از یک سکوت بی معنی، بی رودر بایستی کارهای بی معنی انجام دهند و هیچ کدام از بی معنی بودنِ دیگری بدش نیاید. این، همۀ واقعیت بود.

یا دست کم، من که این طور فکر میکنم.



.:: نظرات () ::.
قاب 52
ن : ت : جمعه 9 دی 1390 ز : 09:44 ق.ظ | +

هر روز با صدای ضربات مشتهای تو به شیشه بیدار میشوم. امروز ولی مشتهایت از هر روزی سنگی تر است، طاقتت تمام شده؛ فریاد می زنی و تهدید می کنی. از تختم بیرون می خزم. با عجله به طرف صدا می آیم؛ و موقع دویدن، آرزو می کنم که موهایم همان قدر مواج پشت سرم تاب بخورند، که موهای تو تاب می خورند. تو را در قاب بزرگ و نقره ای 52 می بینم. اول که مرا می بینی آرام می گیری. سعی می کنی همانی باشی که باید؛ مثل من نزدیک می شوی. مثل من سرت را به مرز شیشه ایمان نزدیک می کنی. اما بعد دوباره شروع می کنی به فریاد زدن. می گویی که می خواهی بیایی بیرون. می خواهی نشان دهی که زیباتر از منی. به تو می گویم که نباید غصه بخوری اگر طلسم جاودگر فقط روی تو اثر کرده. به تو می گویم که باور کن این طرف، جز این که همه چیز سه بعد دارد، هیچ فرقی با دنیای تک بعدی تو ندارد. صدایم را آرام تر می کنم. این را نباید هیچ کس بشنود. من تازه فهمیده ام که همه ی این دنیا تصویری ماهرانه از دنیایی دیگرست. می گویی بهتر است حرف مفت نزنم. باور نمیکنی. اما باور نکردن تو چیزی را عوض نمی کند. واقعیت این است که هر روز، و هر شب، این را احساس می کنم و به روی خودم نمی آورم. از شدت نفرت می لرزی. می گویی که خوب می دانی جادوگر، منم. و این طلسم، طلسمی است که من به جانت انداخته ام. تهدید می کنی که همین حالا از مرزمان دور می شوی، دور می شوی، آنقدر که دیگر نتوانم ببینمت. و اگر فردا همینجا بایستم، تصویر دیوارهای پشت سرم را می بینم، و چتری که به آن تکیه داده شده. انگار نه انگار که کسی هم این رو به رو ایستاده. می گویی که می شوم یک جادوگر بدون تصویر. می گویی وقتی جلوی آینه بایستم آنقدر بی تصویرم که حتی ممکن است به وجود خودم شک کنم. خودت هم می دانی که نمی شود. خودت هم می دانی که چنین چیزی توی طلسمت نیست. از اینکه مرا می ترسانی لذت می بری. خنده ات می گیرد. چقدر با چهره ی من، زیباتر از من می خندی. دستهایم را جلوی لبهایم میگیرم تا لرزششان را نبینی. تو هم همینکار را می کنی. دوباره یادت افتاده که یک تصویر باید چه کند. شاید دلت برای من سوخته. یا به هر دلیل دیگری داری تسلیم می شوی. و من اصلا خوشحال نیستم که تو دیگر بدون حرف زدن من، حرفی نمی زنی. اصلا خوشحال نیستم که تو باز می خواهی بشوی من. تو تا وقتی که خودت باشی، زیباییت از زیر پوست من میدرخشد و آنوقت، من به اندازه ی تو زیبا می شوم. جادوگر تویی، که می توانی به این لبخندِ بی معنی، روح بدهی؛ و به این نگاهِ بی روح، معنی. همه ی این ها را توی صورتت داد میزنم. تو همه را با من تکرار میکنی. انگار که از ازل یک تصویر بوده ای. نباید تسلیم شوی. تو زیبایی. و مگر زیبایی را می شود به زانو در آورد؟ چیزی سنگین بر می دارم. تصمیمم را گرفته ام؛ میخواهم آینۀ 52 را بشکنم. یا نه؛ اصلا من همه ی آینه های شهر را می شکنم. حالا آزادی؛ برو.



.:: نظرات () ::.
Neo N
ن : ت : شنبه 19 آذر 1390 ز : 12:28 ب.ظ | +

یه روزی، یه کسی، یه جایی، خوابید.
طول کشید تا بیدار بشه،
خیلی هم طول کشید.
انقدر که دیگه همه راستی راستی خیال کردن که مرده.
گذاشتنش تو یه تابوت گنده.

هر چی اولی و دومی و سومی داد زدن که "بابا این دو ساعت دیگه بیداره،
آخه الان خسته س بیچاره."
هیشکی حاضر نشد صبر کنه تا شاید چشماش باز بشه.
یکی گفت: "فاتحه"
هر چی اون سه تا چنگ زدن تو خاک،
نتونستن بیرونش بیارن.

اولی فکر می کرد هر چقد بیشتر ناراحت باشه،
اونی که خوابیده بیشتر می فهمه که دوسش داشته.
حسابی حالش بد شده بود.
حال بقیه رو نداشت.
هی میومد خودشو یه جا گم و گور کنه،
ولی خوب مگه دومی مرده بود؟
دستشو سفت گرفته بود.

دومی یه کم کلافه بود،
نمی خواست به اونی که مرده فک کنه،
چون اولی براش مهم تر بود.

سومی یه کم دیر فهمید واقعا چی شده.
وقتی هم که فهمید حق نداشت ناراحت بشه.
چون دومی ازش خواسته بود که محکم باشه.
بهش می گفت:"من این دست اولی رو گرفتم. تو هم اون دستشو بگیر که گم نشه."

سومی اومد کمک دومی؛
ی
ه قیافه ی جدی گرفت به خودش.
که به اولی بفهمونه دنیا که به آخر نرسیده.

ولی بعضی وقتا  یواشکی،
دور از چشم اولی و دومی
گوشی رو بر می داشت؛ زنگ می زد به اونی که فک می کردن خوابیده.
هر سری هم گریه ش می گرفت که چرا هیچ صدایی نمیاد پشت خط یه چیزی بگه؟

 من نمی دونم چرا این سه تا همه ش یادشون می رفت
که مشترک مورد نظر زیر خاکه؛
یا توی آسمونه؛
خلاصه دیگه
پیش اولی و دومی و سومی
نمی تونه بمونه.


پاورقی: اینارو همه، سومی میگه.

.:: نظرات () ::.
ماه پیشونی
ن : ت : سه شنبه 17 آبان 1390 ز : 06:11 ب.ظ | +

کوچۀ 52؛ شب. دختری پابرهنه با لباسی سیاه، و موهای سیاه بلند روی صورتش، که با ناخنهایی کبود از سرما، آنها را کنار می زند. که از بین لبهای کبودش دارد می خواند: "سهم من نور بود." و مردمی که به دنبال صدا، پای برهنه، می دوند توی کوچه. ولی سیاهی لباس دختر را از تاریکی سایه های کوچه تشخیص نمی دهند. گم می شود. انگار که سیاهی اش با رنگ شب یکی شده باشد. شبِ بعد؛ باز صدای دختر، و تعداد کمتری از آدم ها که دنبال صدا می آیند. و آنهایی که نمی آیند، روی مبل، خودشان را جابه جا می کنند، و صدای آهنگهایشان را کمتر، و تلویزیون را هم همینطور؛ و در جواب دختر کوچکشان که می پرسد چرا دنبال صدا نمی روید جواب می دهند: "کسی نیست. صدای شب است."  شب بعد؛ و تعداد خیلی کمتری از آدمها: یکی و یا شاید دو تا. و بقیه ی آدمها، که به خیال خودشان به آواز شب گوش می دهند. و تصور اینکه "از توی خانه هم می شود گوش داد. شب که دیدن ندارد.". شب چهارم؛ دختر، کوچه، هیچ کس. و سالها بعد؛ افسانه ی کوچۀ 52، که آسمانش، شبها آواز می خواند.



.:: نظرات () ::.
هفـــده ِ من
ن : ت : جمعه 13 آبان 1390 ز : 08:11 ق.ظ | +

هوا پاییز است، نه زیاد، فقط شاید یک کمی بیشتر از دیروز، و یا پریروز. ولی برای من به قدری هست که  حوصله نداشته باشم با بقیه بخوانم یا کاغذهای رنگی را از دور کادو هایم باز کنم؛ یا حتی بدتر از همه، جلوی همه چشمهایم را ببندم، زورکی آرزوهای خوب خوب کنم. من همیشه توی همان لحظه یادم می رود چی می خواهم. همه آرزوهای لجبازم می روند در نقطه ای کور از ذهنم، آن پشت مشت ها، که هیچ وقت ِ خدا آنتن نمی دهد. آخرش هم حوصله ام سر می رود؛ و شاید حوصله ی خیلی های دیگر هم. تند تند چشمهایم را باز می کنم، و وانمود می کنم که آرزو کرده ام. یک آرزوی بزرگ و مهم، و بهترین چیزی که ممکن بوده را خواسته ام؛ دروغکی.  بعد، نفسم را برای شعله ی روی کیک حبس می کنم؛

فوت.



.:: نظرات () ::.
دیالوگ های کیلویی
ن : ت : سه شنبه 3 آبان 1390 ز : 04:52 ب.ظ | +

نه از آن "دلم برات تنگولید" های کیلویی؛ اصلا منظورم از آنهایی نیست که می شود با "منم همینطور" سر و تهش را هم آورد. نه از آنهایی که تند تند می گویندش و سریع ازش رد می شوند و بین آن همه جمله ای که رد و بدل می شود، نمی توانی خوب بهش فکر کنی.

از آن جمله هایی دوست دارم که کلی دل دل می کنند برای گفتنش. کلی می خواهند قشنگش کنند ولی نهایتا به همان "نبودی، دلم پوسید" راضی می شوند. تازه؛ بلافاصله بعدش یک جمله ی مزخرف نمی زنند تنگش برای تغییر بحث. با حوصله نگاهت می کنند. برایشان مهم است که باور کرده ای یا نه. بعد تو می گردی دنبال یک جواب ولی می ترسی جوابت خیلی معمولی باشد برای چنین احساسی. ساکت می شوی، و باور می کنی که کسی واقعا دلش برای تو تنگ شده.



.:: نظرات () ::.
رد پایش بو می دهد
ن : ت : سه شنبه 19 مهر 1390 ز : 05:07 ب.ظ | +

از تکه پازل ها بدم می آمد. تکه های جدا جدا کلافه ام می کرد. با سایه ای از خاطره ای دور، دوتایی، همه تکه ها را با هم جور کردیم؛ و از شادی، جعبه های خالی پازل ها را -مثل کلاههایی که از شادی به هوا می اندازند-  به هوا انداختیم. بیدار که شدم، همان هفتصد هشتصد تایی که کف اتاقم درست کرده بودم را هم یکی زده بود ریخته بود به هم. رد پایش، توی رویا هم که باشد، بو می دهد.



.:: نظرات () ::.
نقشه ام توی دومی گم شد؛ راه خروج لطفاً
ن : ت : شنبه 2 مهر 1390 ز : 02:19 ق.ظ | +

برای ترسهای آدمها شکل می ساختم. برای مردی که سکوتش را هیچ وقت نمی فهمم یک عالمه پله ساختم گذاشتم برای خودش این پله ها را برود بالا بیاید پایین تا ریتم قدمهای سنگینش توی کابوس هایش منعکس شود. برای همسرش که به نگاههایش اعتماد ندارم صدای چندین بچه را ساختم که دورتادورش را گرفته اند و داد می زنند "دختره اینجا نشسته، گریه می کنه، زاری می کنه. برای دختری که آرزوهایش را خوب می شناسم یک جوخه ی اعدام ساختم؛ می خواستند او را با چادرش حلق آویز کنند. برای زنی که با زندگی اش زندگی کرده ام یک آینه ساختم دادم دستش تا تویش مژه های خاکستر گرفته اش را تماشا کند و محکم پلک بزند تا خاکستر ها بریزند. برای مردی که می دانم بوی سیگار خاطره ی چه شبی را برایش زنده می کند یک سیگار ساختم گذاشتم بین لبانش تا پک بزند و با بینی دودش را بیرون بدهد. برای خودم هم، خودم را ساختم -بعد از گردشی طولانی و شبانه توی پس کوچه های ترسهای این و آن-  که هرچه میگردم، علامت خروج را پیدا نمی کنم.



.:: نظرات () ::.

( تعداد کل صفحات: 12 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به خانــــۀ 52 می باشد.
.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب میهن بلاگ

قالب جوان بلاگ

قالب ایران بلاگ

قالب رویا بلاگ

قالب پرشین بلاگ

قالب بلاگ وب

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر