تبلیغات
خانــــۀ 52
خانــــۀ 52

منوی اصلی

نامـــــــــــــــــــــــــــــــــش را
گذاشـــــــــــــــــــــــــــــته ام
" خانـــــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "
به نـــــــــــــــــــــــــــــام خانۀ
پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدری
که روزهای دخـــــــــــترانه ام
در آن ســــــــــپری می شود .
_-_______-_-________-_
وقتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
" خانــــــــــــــــــــــــــۀ 52 "را
مــــــــــــــــــــــــــی خوانی ،
بــــــــــــــــــــــــــــاورم نکن .
در ذهـــــــــــــن ایـــــــــــــــن
دختــــــــــــــــــــــــــــــــرک ،
پســــــــــــــــــــــــــــــــرکی
حقــــــــــــــــــــــــــــــــــه باز
حکـــــــــــــــــــــــــــــــمرانی
مـــــــــــــــــــــــــــــــی کند .
-_______-_-________-_
فــــــــــــتوبــــــــلاگ مــــن:
fancyfree.aminus3.com




مدیر وبلاگ:

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه
برچسب ها
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» آخرین بازدید :

1

امکانات جانبی
390
ن : ت : یکشنبه 1 مرداد 1396 ز : 04:21 ق.ظ | +

و با اذان صبح روز یکشنبه، این رویای نزدیک تر از نزدیک، تِقی کرد و توی واقعیت چفت شد. "آره ثانیه به ثانیه طبیعی تر و سهلتر بنظر میرسه و با واقعیت جور در میاد. حالا نگرانی رو بذار کنار و فکری برای روزنامه ی یکشنبه ها کن."




.:: نظرات () ::.
389
ن : ت : جمعه 30 تیر 1396 ز : 09:45 ق.ظ | +

دچار سندرم خیلی دور خیلی نزدیک شدم.



.:: نظرات () ::.
388
ن : ت : چهارشنبه 14 تیر 1396 ز : 11:13 ب.ظ | +

از دهن افتاد دیگه حرفم.



.:: نظرات () ::.
387
ن : ت : سه شنبه 13 تیر 1396 ز : 01:27 ق.ظ | +

  بیا یه بازی شروع کنیم که جزئیاتش فقط به من و تو مربوط باشه. بیا؛ تاس انداختم.

.:: نظرات () ::.
386
ن : ت : سه شنبه 13 تیر 1396 ز : 01:24 ق.ظ | +

"بازی ایه که جزئیاتش رو هیچکی یادش نمیمونه." اینو گفتم و نفسِ تنگم آزاد شد.

.:: نظرات () ::.
385
ن : ت : دوشنبه 29 خرداد 1396 ز : 06:40 ق.ظ | +

روم نمیشه بمیرم.



.:: نظرات () ::.
384
ن : ت : دوشنبه 29 خرداد 1396 ز : 06:26 ق.ظ | +

محل اقامتش در عرض این یک سال خیلی جاها بوده و هرچی جا عوض میکنه بیشتر شبیه کسایی میشه که متعلق به هیچ کجا نیستن. از هرجا به هرجا میره بارش کمتر میشه و هربار بیتفاوت تر از قبل چیزهایی رو جا میذاره. نشون به اون نشون که از کتابخونه ش -تو بخون ناموسِ قدیمیش- جلدای کمی موندن و بقیه شون پخش و پلا دست این و اونن و اون حالا زیاد انگیزه ای نداره که مراقبشون باشه. "آخه میدونی من دیگه گذروندم این دوره رو. دارم وارد دوره ی جدیدی میشم." باشه؛ تو به خیالت دوره ای رو گذروندی و میدونی حالا نوبت چیه. ولی کار من تموم نشده. گاه به گاه برای سردرگمی تو گریه میکنم چون اصلا شبیه کسایی که دارن وارد دوره ی جدیدی میشن و میدونن چندچندن نیستی. و من این دوره رو نمیدونم کی میگذرونم. "دارم هدر میدم دعاهامو". هرشب قدر محکم تر اینو به خودم میگم. کسی که قلبش به این شک دچار شه که انگار همه چیز از خوب و بدش داره رندم اتفاق میوفته و معلوم نیست ما عاطل و باطلِ چی میکنیم خودمونو هیچ وقت از این مریضی خلاص نمیشه و به کسایی که سعی میکنن براش چیزی رو اثبات کنن کجکی لبخند میزنه. "این برای ما یک امتحانه. خدا میخواد ببینه کی ناامید میشیم ازش. کار ما فقط دعا کردنه" اینو خودم تحویل بقیه دادم اتفاقا. با چه حرارتی هم. منظور اینکه پاش بیوفته برای دلگرمی بقیه سخنرانیای قشنگی میکنم. لابد بهم افتخار هم کردن اون لحظه؛ چه میدونم. دیگه نمیدونن خودم کارم چندین ساله که ساخته ست. کجای کاری.



.:: نظرات () ::.
283
ن : ت : یکشنبه 28 خرداد 1396 ز : 05:51 ب.ظ | +

ببین آخرشم نمیتونم مقاومت کنم و جلوی پرزنت کردن خودمو بگیرم. حتی برنامه ای رو هم که بنظرم خیلی خیلی شخصی میرسه آخرش میگردم براش یک مخاطبی چیزی دست و پا میکنم.



.:: نظرات () ::.
282
ن : ت : جمعه 26 خرداد 1396 ز : 11:10 ق.ظ | +

فکر میکنم دارم قانونش رو خیلی خوب یاد میگیرم. کافیه یه کم بایستم و تمرکز کنم تا از وحشت موجود نامرئی که نردبون رو تکون میده، یا از شرمندگی افتضاحی که جلوی جمع به بار آوردم، یا از استرس جا موندن از یک امتحان مهم، یا نگرانی رسوایی که به خاطر اشتباه فرستادن عکسهای شخصیم به اینستا داره خفه م میکنه، خلاص بشم. کافیه همون میون خواب، بایستم و تمرکز کنم و چشمهام رو باز کنم تا دوباره به اتاقم برگردونده شم و با خیال راحت ببینم که نور پنجره به قرنیه ی زخم آلودم برخورد میکنه. روزی میرسه که تشخیص میدم این حجم از گند و افتضاح و ترس یا احساس گناهی که دارم تجربه ش میکنم نمیتونه واقعیت داشته باشه؛ بایستم، تمرکز کنم، و ببینم ای وای. بیدار شدنی درکار نیست. اینبار واقعیه.



.:: نظرات () ::.
281
ن : ت : چهارشنبه 9 فروردین 1396 ز : 03:52 ب.ظ | +

با اینکه قورت دادنش کار ساده تری بود من اونو از دهنم دراوردم و توی سینک انداختم چون فهمیدم که تا همینجا کارم کاملا باهاش تموم شده. بعد هرچقدر نگاش کردم و منتظر شدم حس نکردم پشیمونم. و اینجوری داستان جدیدی که منتظر شروع شدن بود، خودش رو نشون داد.



.:: نظرات () ::.
280
ن : ت : دوشنبه 7 فروردین 1396 ز : 07:46 ب.ظ | +

این آبی منو تماما دربرمیگیره و کم کم ازش پر میشم.



.:: نظرات () ::.
279
ن : ت : شنبه 5 فروردین 1396 ز : 12:15 ق.ظ | +

همه ی سوال و جوابها و خنده های پشتِ در به نظرم یه همهمه ی گنگ و دور میومد و مزاحم خوابم نمیشد؛ تنها چیزی که باعث شد خوابم بپره صدای آواز خودم بود.



.:: نظرات () ::.
278
ن : ت : یکشنبه 8 اسفند 1395 ز : 11:13 ق.ظ | +

خیر ببینی ایشالا از بچه هات. مثل من.



.:: نظرات () ::.
277
ن : ت : شنبه 7 اسفند 1395 ز : 07:50 ب.ظ | +

من رد میشدم و اشتباها محکم به غریبه تنه زدم. ایستاد. لبخند زد. گفت من بعضی شبها برای شما دعا میکنم. من برای غریبه ها دعا میکنم.



.:: نظرات () ::.
275
ن : ت : شنبه 23 بهمن 1395 ز : 11:13 ب.ظ | +

سوپرایگوی بیماری که مارو مجبور میکنه بخاطر خوشبختیمونم عذاب وجدان بگیریم.



.:: نظرات () ::.
274
ن : ت : پنجشنبه 14 بهمن 1395 ز : 08:53 ب.ظ | +

زمستون جای امنیه.



.:: نظرات () ::.
273
ن : ت : سه شنبه 12 بهمن 1395 ز : 11:34 ب.ظ | +

هرجور بررسی کردم دیدم هیچ مانعی نیست که الان این دوتا کتابو بغل نکنم. بنابراین از خجالتشون درومدم.



.:: نظرات () ::.
272
ن : ت : یکشنبه 10 بهمن 1395 ز : 07:18 ق.ظ | +

مرد، در یکی از سالهای نیمه ی اول قرن یکم هجری، یکی از -تنها یکی از- دلهره آورترین جمله هاش رو گفت. گفت که خوابیدن با دل مطمئن بهتر از نماز خوندن با شکه. و در ادامه هیچ ضمانتی نداد که من جزو گروه دوم نمیشم. یادم نمیاد اون لحظه که این حرف زده شد واکنشم چی بود؛ ولی احتمال میدم از شدت استرس و ترس و سردرگمی سریعا رفتم سر یخچال و برای این کار حتی منتظر نموندم به دنیا بیام. -و به این ترتیب موقع تولد وزن زیادی داشتم.-



.:: نظرات () ::.
271
ن : ت : شنبه 9 بهمن 1395 ز : 11:35 ب.ظ | +

"قدم کوچیک، قدم بزرگ. اینا معنا نداره؛ نایستادن و راه رفتن اهمیت داره." متاسفانه اینارو گفتم. و تاسف برانگیزتر اینکه اون خانوم و آقا سر تکون دادن و تحت تاثیر قرار گرفتن و من فهمیدم توی چیزی استعداد دارم که حتی روم نمیشه اسمشو بیارم. سخنرانی انگیزشی! یه سخنران انگیزشی حتی اگه از تشویق حضار، متواضعانه خجالت هم بکشه، منو یاد خجالتی میندازه که توی لباس مبدل، موقع کشتن همگروهیت وسط بازی مافیا حس میکنی؛ خجالت ریاکارانه، با چاشنی حظی که از تماشای فریب خوردن بقیه میبری.



.:: نظرات () ::.
270
ن : ت : شنبه 9 بهمن 1395 ز : 11:01 ب.ظ | +

فیلترا کار خودشونو درست انجام نمیدن و هیچ مکانیسم دفاعی نمیتونه جلوی این تصویر رو بگیره. درست در حالت بیداری کامل، چیزی از آینده یادم میاد: من خم شده م و با حرارت به پسرم میگم "آفرین مامان که انقدر شجاع بودی!!" به خودم که میام میگم بدبخت شدی؛ حالا دلت بچه هم میخواد.



.:: نظرات () ::.

( تعداد کل صفحات: 15 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به خانــــۀ 52 می باشد.
.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ